انتخاب واحد
صنف كافی نت ها به دانشگاه پیام نور مدیون است . چرا كه اكثر مشتری های دائم اونا دانشجویان این دانشگاه هستند . چه برای ثبت نام ، چه انتخاب واحد ، چه حذف و اضافه و چه برای گرفتن برنامه كلاسی .
كسی كه وارد كافی نت می شه و می گه : " می خوام انتخاب واحد كنم " مطمئن باشین كه دانشجوی پیام نوره .
وقتی کتری را پر می کنی و آن را حمل می کنی تا از راهروی تاریک بگذری وخطی نقطه نقطه را پشت سر خود برجا می گذاری، از پشت پرده های زرد رنگی که ستاره های شب را دزدیده، اندامی خموده را می بینی که زیر آسمان خالی ازسیاهی، با چهر های روشن ایستاده و آه می کشد و بخارهای اطراف سرش، شرم او را پنهان می کند و تو می گذری. بگذر. شتر دیدی ندیدی....
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 07:51 | نظرگاه()
كارنامه
جواب های كنكور اومده بود و توی كافی نت غوغایی بود . بیشتر هم دختر بودند . البته نمی دونم چرا اصولا دخترها جدای از بحث استفاده ازسیستم ، برای هر كاری دست به دامن كافی نتی ها میشن . به هر حال ، یكی از همین دخترها با استرس فوق العاده بالا شماره داوطلبی و مشخصاتش رو به من داد. دستمال كاغذی توی دستش رو پاره پاره كرده بود ، بدون اینكه متوجه بشه . هی سرش رو از پشت مانیتور می آورد جلو تا نتیجه رو بببینه . ولی خیلی بعید بود در اون حالت آدم چیزی ببینه . كلمه مردود رو كه تو كارنامش دیدم ، دلم خیلی سوخت . می دونستم كه اگه واسش پرینت بگیرم به شدت ناراحت می شه . ولی چاره ای نبود . جعبه دستمال كاغذی رو گذاشتم روبروش.
- چی شد ؟ كارنامم اومد ؟
كارنامه رو پرینت گرفتم ...
ما هر دو ماه یك بار جعبه دستمال كاغذی رو عوض می كنیم ، ولی فردای اون روز برای دومین بار تو اون ماه یكی دیگه خریدیم ...
...h4min
کاش سیفون جهان را می کشیدم!
بعد از آن کار نشستم رو ی پاهام.می خواستم این دفعه کارم را تمام کنم.انرژی لازم داشتم. انرژی برخاسته از خشم، خشمی که از حرکات "میم" برآمده بود. آن روز که در کنار حوض نشسته بودیم و ناگهان دستی شانه ام را گرفت از پشت. میان آب که دست و پا می زدم صورت " میم " را دیدم که قاه قاه می خندید.خشمی برخاسته از حرفی که " جیم " در مجلس دیشب زد و ناگهان خنده همه بلند شد و من سرخ مجلس بودم.خشمی از درونم، هنگامی که راننده تاکسی 50 تومانی باقی پولم را نداد. چیزی که مرا تا حد مرگ عصبانی کرد و آن گم کردن کتابم بود، کتابی که به " سین " قرض داده بودم و بعد از آن کسی را در خیابان دیدم که از چراغ قرمز رد شد. فریادی نیاز داشتم به مانند همان که سر دخترک زشت کشیدم که نمی دانست کسی تحمل چهر هاش را ندارد.انفجاری که باید دو روز پیش در اتاقی روی می داد که من مجبور بودم به خاطرات بی نمک و پوچ " شین " گوش می دادم همراه لبخندی احمقانه بر لب. فشاری از نگاه های بیست و چند نفر، هنگام حرف زدن.خشمی از افتادن آتش سیگارم بر روی فرش تازه از قالی شویی برگشته، که می توانست مهمانی را خراب کند. وحشتی در تنهایی شب، در خانه ای در وسط بیابان و اشک های چشمانم که التماس می کردند که چند ثانیه بسته شوند.لذتی که دوشنبه ها برایم داشت و فقط داشت و شاید بالاخره راحتی بعد از خوردن شامی چرب و بیرون دادن دود سیگار همراه با باد معده .....آه......آه..........
بلند شدم. سیفونی در کار نبود .....
...h4min
چهره سوخته اش در میان برگ های سیاه بید مجنون سرش ، پنهان شده بود . از پشت ستون های گوشتی گذشت و به من نگاه کرد و من هم . نمی توانستم او را بیابم ؛ اویی که خود مرا یافته بود . در نزدیکی من نشست . ولی دور بود . به اندازه یک عمر از من دور بود . چشمانش ریزتر شده بود و انگشتانش زمخت تر . به او نگاه کردم . دستم در دست دیگری بود و تکان می داد دستانمان را باد مزاحم . عرق ریزانی بر صحرای صورتم راه افتاده بود . هوا گرم بود و کولری که سرد کند ، به وجود نیامده بود . موسیقی بار دیگر تکرار شد . از روی صندلی بلند شد و از همان راه قبلی گذشت و به درختان پیوست .
من ماندم در میان ستون های بلند گوشتی که عرق ریزانی بر صحرای صورتم راه انداخته بودند ....
...h4min
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:37 | نظرگاه()
سکو
با صدای طبل ، وارد شدند . روی اسب دور سکو می تاختند ؛ یکدفعه هجوم آوردند روی سکو ...
یک سرپوشیده را روی نیزه با خود آوردند . یکی از آن ها کلاهش را انداخت و زره اش را هم درآورد . از اسب پیاده شد و خودش را روی سکو انداخت . باقی مانده لباس سبز رنگ را برداشت و به صورتش گرفت . زار زار گریه می کرد...
بوسه
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:18 | نظرگاه()
دیروز ، ساعت 15:09
دیروز بود . ساعت 13:49 . آسمان خالی بود . زمین پر از حشرات سیاه . خطوط سفید جاده ها پنهان بود . فقط رژه سوسک ها را در کنار لوله های فاضلاب ، سکوت را می شکست . جرثقیل می چرخید و قصد پرواز داشت . از زمین بلند شد . سگ نگهبان پارس می کرد . نگهبان ساکت ایستاده بود و نگاه می کرد . چشمانش باز بود یا بسته ، زیر سایه ابروان پر پشتش گم شده بود . آخر کسی می توانست باور کند ؟
صبح وقتی از زندان آزاد شد ، حس خوبی نداشت . در چشمانش ترس موج می زد . این را نگهبان آخرین در زندان گفت . قدم هایش لرزان ، و دستانش بی حس بود . به طرف ماشین رفت . در را باز کرد و داخل ماشین شد ....
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 22:39 | نظرگاه()
دختر با روسری رنگی
با اعتماد به نفس وارد كافی نت شد و پرسید : " سیستم خالی دارین " ؟
من به سیستم روبه رو اشاره كردم .دختر درشتی بود ، قد بلند با روسری رنگی ، ولی 16 سال بیشتر نداشت . وقتی نشست بلافاصله سرش رو آورد بالا و گفت : " ببخشین ، میشه یه لحظه بیاین " ؟
حرفهایش دیگربااوهمراه نمی شوند!
حرفهایش دیگربااوحرفی ندارند!
وقتی هنوزباور دارد
خوابهای بی خوابش ردی از سکوت توست!
در این تنهایی محض،
اودل به کابوسهایی داده است
که از تونشانه هایی دارند
تا اورا بترساند
تا اورا رو درروی مرگ قرار دهند!
حرفهایش دیگربااوهمراه نمی شوند!
حرفهایش،زخم تازه ای می زنند!
اوهیچ وقت نبوده،که بخواهد بیایید!!!



ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 23:46 | نظرگاه()