تبلیغات
...hamin
...hamin
صندلی
دقیقا ساعت شش و بیست و پنج دقیقه بعد از ظهر بود که یه مرد چاق و سنگین وارد اتوبوس شد. دستشو گرفت به میله ها و کم کم خودشو رسوند به کنار صندلی ای که روش نشسته بودم. چرخید و پستشو کرد به من. باسن بزرگش داشت بهم نزدیک میشد. دستمو مانع کردم. ولی فشار زیاد بود. خواستم فریاد بزنم. ولی هنوز نمی تونستم باور کنم که یکی داره روی من میشینه. می خواستم کاملا مطمئن بشم. وقتی مطمئن شدم که دیگه خیلی دیر بود. تقلا کردم. درد عظیمیو تو قسمت مفاصل پاهام حس می کردم. خیسی بدنش که به پیراهنش سرایت کرده بود، چسبیده بود به صورتم و جلوی نفس کشیدنمو می گرفت. چرا هیچ کس عکس العملی نشون نمی داد؟ منتظر دست انداز بعدی بودم که اتوبوسو بالا پایین می کرد. سعی کردم خودمو آماده کنم. یک لحظه خنکی هوای اطرافمو حس کردم که بلافاصله با سقوط جسم سنگین، این احساس خوشایند به درد تبدیل شد. می گن یک جسم وقتی با شتاب پرتاب میشه، نیرویی که وارد می کنه دو برابر وزنشه. صدای شکسته شدن استخون لگن و یکی از مهره ها کمرمو شنیدم. صداهایی از اطرافم می شنیدم. حس زدم آدمای دیگه دارن به مرد چاق می فهمونن که روی من نشسته. ولی اون فقط سرفه می کرد. دنبال راهی می گشتم برای تنفس. هر بار با جابه جا شدن مرد چاق، می گشتم دنبال یه رخنه دیگه. اتوبوس از ایستگاهی که می خواستم پیاده بشم خیلی دور شده بود. چرا هیچ کس عکس العملی نشون نمی داد؟ داشتم کم کم عصبانی می شدم. سعی کردم نیرومو جمع کنم تا خودم رو از زیر اون حجم عظیم چربی بکشم بیرون. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم سنگین بود. بدنم رو شل کردم. می دونستم نباید بهش راه بدم، ولی جونی نمونده بود برام. یه ترمز ناگهانی کافی بود که صدای شکستن قفسه سینه ام را بشنوم. فریاد کشیدم. اما کسی نشنید. استخون های شکسته داشت پوستمو سوراخ می کرد و آخر نفس هام تیر عجیبی توی سینه حس می کردم. داشت گریه ام می گرفت. ولی نمی تونستم حتی گریه کنم. مرد چاق دست کرد پشت کمرش. دنبال چیزی میگشت. دستمو پیدا کرد. کشید بیرون. ولی وصل بود به بدنم. اونقدر کشید تا دستم جدا شد. خون از قسمت قطع شده پاشید بیرون. نمی دونم کجا انداختش. دستمو می گم. شاید خیلی اذیتش می کرد. بعد دست کرد زیر پاهاش. پاهامو جابه جا کرد. حس کردم یه تیکه از پاهام جدا شد. البته این فقط یه حس بود. اتوبوس ترمز کرد. مرد چاق تکون خورد. داشت تقلا می کرد. انگار می خواست بلند شه. آره! بلند شد. بالاخره بلند شد. چه حس خوبی! یک دفعه مورد حمله حجم فشرده ای از هوای خنک قرار گرفتم. نمیتونستم تکون بخورم. ولی همین که راحت نفس می کشیدم خیلی خوب بود. منتظر بودم یکی بیاد سمت من و جویای احوال من بشه. کمکم کنه بلند بشم. چون واقعا توان این کارو نداشتم. سایه یکیو دیدم که داشت نزدیک میشد. لبخند زدم. نمیدونم دید یا نه. اون هم پشتشو کرد به من. باسنش کوچیکتر بود...
***
چشم هامو که باز کردم همه جا سیاه بود. شب شده بود. سرد بود. یکی داشت صندلی ها رو پاک می کرد. اومد سمت من. «خدا کنه باسنشو نبینم» آرزوم برآورده شد. با دستمالش صورت و بدنم رو پاک کرد. بوی عرق می داد. بوی چرک و تف و ..رفت سراغ شیشه کنار دستم. هنوز کثیفی هاشو کامل پاک نکرده بود که رفت طرف صندلی بعدی. چرا منو ندید؟ چرا اون آدما منو ندیدن؟ آخه یادمه وقتی نشستم روی صندلی، کسی روی اون ننشسته بود...
جمعه 19 آذر 1395موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:30 | نظرگاه()
رمان «لولیتا»
شاهکار ولادیمیر ناباکوف
مترجم: اکرم پدرام نیا
نشر زریاب 1393 خورشیدی
**********
لولیتا رمانی است از ولادیمیر ناباکوف در مورد عشق یک پروفسور میان‌سال به یک دختر بچه ۱۳-۱۲ ساله به نام لولیتا.
**********
علاقمندان برای دریافت نسخه پی دی اف این کتاب، می توانند به شماره زیر پیامک بزنند:
09376480732
...hamin
فایل پی دی اف رمان «لولیتا»؛ ولادیمیر ناباکوف
شنبه 10 مرداد 1394ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:08 | نظرگاه()

1- سیر دراز روز در شب، 2- باغ آلبالو، 3- مدیا، 4- رویا در شب نیمه تابستان، 5- بازرس، 6- گفتگوی شبانه، 7- گالیله، 8- مده، 9- مرگ در پاییز، 10- جنگ نامه غلامان، 11- ستوان آینیشمور، 12- اشباح، 13- سه شب با مادوكس. 

به ترتیب نام نویسنده ها:
1- اونیل، 2- چخوف، 3- اوریپید، 4- شكسپیر، 5- گوگول، 6- دورنمات، 7- برشت، 8- آنوی، 9- رادی، 10-بیضایی، 11- مك دونا، 12- ایبسن، 13- ویسنی یك.


علاقمندان برای دریافت نسخه پی دی اف این آثار میتوانند به شماره زیر پیامک بدهند:
09376480732

پنجشنبه 25 تیر 1394ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:32 | نظرگاه()

تئاتر و همزادش
*****************
نویسنده: آنتونن آرتو
مترجم: نسرین خطاط
ناشر: قطره 1384

علاقه مندان، برای دریافت نسخه اصلی یا پی دی اف این کتاب، می توانند با شماره زیر تماس بگیرند:
09376480732
...hamin

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 09:49 | نظرگاه()
لیست تعدادی از نمایشنامه های کم یاب و نایاب در اینجا ذکر شده است. علاقمندان برای تهیه نسخه pdf این نمایشنامه ها می توانند با شماره زیر تماس حاصل کنند: 09376480732

به این لیست، نمایشنامه سیاهان نوشته ژان ژنه، ترجمه محمود حسینی زاد(بهای فایل پی دی اف: 60000 ریال)اضافه شد.

ماجرای باغ وحش/ ادوارد آلبی/ ترجمه داریوش مودبیان/ نشر امیرخانی( بهای فایل pdf :70000 ریال )

جان گابریل بورکمن / هنریک ایبسن / ترجمه ناصر ایرانی / انتشارات سروش ( بهای فایل pdf :60000 ریال )

هداگابلر / هنریک ایبسن / ترجمه اصغر رستگار / نشر فردا ( بهای فایل pdf :70000 ریال )

براند / هنریک ایبسن / ترجمه محمود مهدیان / انتشارات بانک ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

مرغابی وحشی / هنریک ایبسن / ترجمه بهزاد قادری و یدالله آقا عباسی / انتشارات نمایش ( بهای فایلpdf :60000 ریال ) 

اتوبوسی به نام هوس / تنسی ویلیامز / ترجمه ایرج نورانی / چاپ دانش ( بهای فایل pdf :70000 ریال )

گربه روی شیروانی داغ / تنسی ویلیامز / ترجمه پرویز ارشد / انتشارات مروارید ( بهای فایل pdf :70000 ریال )

گفتگوی شبانه / فردریک دورنمات / ترجمه علیرضا مهینی ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

فیزیکدان ها/ فردریک دورنمات/ترجمه رضا کرم رضایی/سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار (بهای فایلpdf :60000 ریال )

مرید شیطان / جورج برنارد شا / ترجمه حسن رضوی / انتشارات خوارزمی ( بهای فایل pdf :60000 ریال )

مرد و اسلحه/ جورج برنارد شا/ ترجمه علاء الدین بازارگادی/ انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

مرد سرنوشت/ جورج برنارد شا / ترجمه علاء الدین بازارگادی/ انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

کاندیدا / جورج برنارد شا / ترجمه شجاع الدین شفا / انتشارات کانون معرفت ( بهای فایل pdf :60000 ریال )

سیر دراز روز در شب / یوجین اونیل / ترجمه محمود کیانوش / انتشارات اشرفی ( بهای فایل pdf :60000 ریال )

شب روی سنگفرش خیس / اکبر رادی / انتشارات نیلا ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

دفینه های گندم / علی سالم / ترجمه دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

دایره گچی قفقازی / برتولت برشت / ترجمه حمید سمندریان / انتشارات گام ( بهای فایل pdf :70000 ریال )

بعل / برتولت برشت / ترجمه خشایار قائم مقامی / انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf :60000 ریال )

روسپی بزرگوار / ژان پل سارتر / ترجمه عبدالحسین نوشین / نشر سحوری ( بهای فایل pdf :60000 ریال )

پرتره / اسلاومیر مروژک / ترجمه محمدرضا خاکی / انتشارات نمایش ( بهای فایل pdf :60000 ریال )

پابرهنه در پارک / نیل سایمون / ترجمه شهرام زرگر و رامین ناصر نصیر / انتشارات نیلا ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

شهرزاد- توفیق الحکیم/ ترجمه محمد صادق شریعت/ انتشارات شاب ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

کبودان و اسفندیار / آرمان امید / انتشارات نمایش ( بهای فایل pdf :50000 ریال )

میرا / کریستوفر فرانک / لیلی گلستان ( داستان ) ( بهای فایل pdf :60000
جمعه 11 بهمن 1392ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 00:13 | نظرگاه()

هنوز نقطه های شین کلمه روشنفکر را به صورت دایره ای باز نکشیده بودم که از گوشه چشمم، نقطه ای سیاه و متحرک دیدم. نگاهم هم زمان با قلم از روی کاغذ برداشته شد. مورچه از جایی در منتهی الیه فرش حرکتش را شروع کرده بود و اکنون داشت به انتهای آن می رسید، به حاشیه سفید رنگ آن.

به کاغذ بازگشتم. نقطه های نون و الف را گذاشتم. این بار موجودی شبیه قبلی، از کنار میز گذشت و حیران و شکاک، به سمت دفتر آمد. قبل از آن که سیاهی اش روی کاغذ سفید، چشم را بزند، با تلنگر به یک متر دورتر فرستادمش. کمی درنگ کردم تا سرعت بازگشتش را بسنجم. تا یک دقیقه بعد به میز هم نمی رسید. با خودکار یک بار دیگر روی حروف کلمه روشنفکر، حرکت کردم. موجودی از همان خانواده از کنار دستم عبور کرد و به نزدیکی دفتر رسید. اجازه دادم تا خود را به روی کاغذ برساند. سطح سفید برایش، چون سطح یخ برای ما، سُر بود. در سرگشتگی دنیای تازه بود که با ضربه ای محکم به هوا پرتاب شد و در جایی نامعلوم، آن طرف قالی، به زمین نشست. بلافاصه پس از برخورد با سرامیک های لخت، گویی فریادی برآورد که من از آن بی خبر بودم. فریادی که بیشتر شبیه اعلام حمله بود. در کمتر از چند ثانیه از جانب مخالف، گروه پراکنده ای از مورچه های سیاه، به سمت من روانه شدند. این را وقتی فهمیدم که دو چهارپای ریز سعی داشتند تا خود را از طرف کلفت دفتر، بالا بکشند. تازه چشمم به آن ها خورده بود که دو تای دیگر در این طرف به دنبال جایی میان کلمات برای خود بودند. همزمان سه مورچه از زیر بدنم بیرون آمدند و به دنبال آن ها، چهار مورچه از سرامیک ها به قالی رسیدند تا مرا بیابند. این ها فقط پیشروان سپاه مورچه ها بودند. چرا که سپاهی عظیم به فاصله دو متری از آن ها، دایره ای سیاه به دور من تشکیل داده بودند که هر لحظه تنگ تر و تنگ تر می شد. در یک آن دست به کار شدم. مورچه های مهاجم خود را در هوا دیدند و من با سرعت غیرقابل توصیفی، یکی یکی شان را سوار بر تلنگر می کردم و به مسافرتی هوایی می فرستادم، مسافرتی بسیار کوتاه. وقتی فهمیدم که تعداد پرتاب ها در ثانیه، از تعداد قدم های سپاه متراکم در ثانیه کمتر است، سکوی پرتاب جدیدی را از دست دیگرم ساختم. فضانوردان دوبرابر شدند...

مشکل کار این جا بود که مورچه های پرتاب شده باز راه خود را باز می یافتند و مسیر طی شده را برمی گشتند. آن ها هم در این شکل دفاعی من، هیچ تلفاتی را متحمل نمی شدند. این به آن معنی بود که من هرگز از دستشان خلاصی نداشتم. علاوه بر این، برخی از سربازان شهادت طلب، خود را به خطر می انداختند و از پاچه های شلوار و آستین های پیراهنم وارد می شدند تا مرکز فرماندهی دشمن را مورد حمله قرار دهند. عده ای هم مستقیم خود را به روی دست ها و پاهایم می رساندند . مشغول گاز گرفتن می شدند.

سیستم دفاعی به خوبی همه را دفع کرد. اما از نظر نظامی، باخت من حتمی بود. من محاصره شده بودم و طبق بررسی فرمانده سپاه مورچه ها پس از چند دقیقه، از پا در می آمدم و تنها یک فقط یک معجزه می توانست مرا نجات دهد... حسابی خسته شده بودم.

از جای خود برخواستم. به خود تکانی دادم. سربازان از جان خود سیر شده، همه سقوط کردند و پس از آن باز به راه افتادند و به دنبال من، دیوانه وار به این طرف آن طرف حرکت کردند.

با قدمی بلند، سپاه بزرگ را پشت سر گذاشتم. این کار من از لحاظ اخلاق جنگی، مردود به نظر می رسید. چراکه در مبارزه رودررو با مورچه ها شکست خورده بودم و برای نجات جان خود، از قدرت ماورایی خودم بهره بردم. چیزی که در ذهن همه مورچه ها، چون معجزه ای بزرگ نقش بست.

جایی دورتر از میدان جنگ، دوباره دراز کشیدم؛ یک فرش آن طرف تر. مطمئن بودم که اهالی کوچک این سرزمین هم با ورود من، نفراتی را برای شناسایی می فرستند...اهالی این قاره رنگشان بور بود...

...hamin

یکشنبه 17 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:17 | نظرگاه()

سوار بر پدرش، از راهروی کج و معوج و تاریک، نقاط ریز سفید را کنار زد. موجود کچل و وارفته ای در جایی که دو دیوار کج به هم می رسیدند، ولو شده بود. دستی برای تازه وارد تکان داد:

-        سلام کن به بابابزرگ!

-        سل......لام

مرکب او را به موجود زشتی که بابابزرگ نام داشت، نزدیک شد. آن قدر خم شد تا خیسی همراه با سرخی روی لپ های کوچک، جا خوش کرد. نفس های عمیق مرکب به گوش می رسید. باز به سقف نزدیک شد. چشمش به زمین قرمز بود که نقاط رنگارنگ کج و معوجی در دل خود داشت. نقاط حرکت کردند تا جایی که سروصدا زیاد بود. چند نقطه سیاه بزرگ اطراف زمین قرمز را گرفته بودند و چند نقطه دراز رنگی هم کج و معوج روی آن ایستاده. دست یکیشان می درخشید. از مرکبش پیاده شد. خوشحال بود که او هم اکنون روی زمین قرمز نشسته است. خندید. مرکبش که پدر صدایش می کند، به سمت نقاط رنگی رفت. او هم کج و معوج شد. پس از لحظه ای نصف شد.

نقاط سیاه به او هجوم آوردند. درسیاهی صداهای عجیب را شنید و دردی عظیم را روی گونه ها احساس کرد. پس از رفتن سیاهی ها، پشت دستان خشک شده اش را به زحمت به صورت سرخش رساند. خیسی پشت دست ها را به زمین قرمز مالید. نرم بود.

روبروی خود زنی رنگی را دید که تکان می خورد؛ داخل یک حفره سیاه. او هم کج و معوج بود. می خواست او را از حفره تاریک بیرون بکشد. او را نجات دهد. اما زن رنگی دیگر نبود. او مرده بود. در حفره تاریکی غرق شده بود. گریه کرد. گرمش شد. عرق ریخت. احساس سوزش می کرد. می خواست پاهای خشکش را به حرکت وادارد. دستانش یاری نمی کرد. چیز کجی به او نزدیک شد. به او مادر می گفت:

-        باز خودتو خیس کردی؟ تا کی من باید بشورمت؟ الآن دیگه 18 سالته...کی می خوای بزرگ بشی؟ کی می خوای خوب بشی؟...دیگه خسته شدم.

سنگینی عظیمی روی پاهایش حس کرد. آن نقطه رنگی، مادرش، گریه می کرد. نمی دانست نقطه ها هم گریه می کنند. مثل او. فکر کرد شاید او هم نصف شده باشد. شاید او هم در حفره تاریکی فرو رفته باشد که مادرش را گریه انداخته...

-        ما...مان! من... خووووب می... شم. من نص...ف نیس...تم. این...جا تا..ریک نی..ست

...hamin

پنجشنبه 14 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:15 | نظرگاه()

جیم نویسنده خوبی بود. یعنی ما فکر می کردیم خوب می نویسه. منظورم از ما، جمع پنج نفره از پسرهای هشت ساله است؛ همه کچل و بی ریخت. جیم عینکی جمع ما بود. حالا بعد از سال ها، تنها چیزی که از اون برای من باقی مونده، همون عینکه با یه دفترچه خاطرات.

خاطرات رو که مرور می کنم، به خاطره ای برمی خورم از سال های خیلی دور. جیم عادت داشت خاطره رو با نوشتن روز آغاز کنه:" پنج شنبه. فردا تعطیله. با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از مدرسه بریم خونه واسه ناهار. قرار ما بعداز ظهر حیاط خلوته..."

شنبه 9 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:16 | نظرگاه()

چهارشنبه اگر می شد، ماشین های مشکی درون خیابان، بازی را آغاز می کردند. اگر چهارشنبه می شد، صف نانوایی ها، بلیط فروشی ها و بانک ها کنار خیابان بسته می شد. اگر چهارشنبه می شد، خیابان ها خلوت از ماشین و شلوغ از جمعیت می شدند. اگر چهارشنبه می شد، ناله موتور ماشین های سیاه رنگ به آسمان بر می خاست. اگر چهارشنبه می شد، هر ماشین سیاه رنگ در طرفی از چهارراه می ایستاد آماده حرکت. اگر چهارشنبه می شد، هلی کوپتری بالای شهر بال بال می زد که درونش چهار مرد دور میز چهار گوش نشسته بودند. اگر چهارشنبه می شد، بازی چهار مرد آغاز می شد و طاس سفید رنگ با نقاط سیاه به هوا پرتاب می شد. اگر چهارشنبه می شد، شروع کننده بازی عدد سه می آورد. اگر چهارشنبه می شد، یکی از ماشین ها با سرعت سی به سمت چهارراه حرکت می کرد. اگر چهارشنبه می شد، مرد دیگر عدد چهار، بعدی عدد پنج و آخری عدد 6 می آورد. اگر چهارشنبه می شد، در ساعت چهار بعداز ظهر، ماشین های سیاه رنگ به سمت چهارراه در حال حرکت بودند. اگر چهارشنبه می شد، در ساعت چهار و بیست ثانیه، صدای هورای جمعیت کنار خیابان ها بلند می شد. چهارشنبه اگر می شد، هلی کوپتر از بالای چهارراه حرکت می کرد تا به بازی دیگری برود.

چهارشنبه شد...

...hamin

چهارشنبه 6 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:33 | نظرگاه()

در خانه حیاط دار با دیوارهای کوتاه و درختان بلند،زنی با لباس توری تابستانی سفید رنگ، روی صندلی سنگی کنار حوض نشسته و پاهایش را تا جایی که زانوها به سینه های لیمویی اش برسند، بالا برده بود تا نکند صف مرتب مورچه ها، به اندازه جای پای برهنه اش، منحرف شود. دستان سفیدش را به تکه سنگ تکیه داد و به سمت حوض کوچک دایره ای چرخید. پاهایش را آرام در آب سرد که برگ های زرد درختان روی آن شناور بودند، فرو برد. کمرش را خم کرد و چانه را در جایگاه میان دو زانوانش جای داد و دستان را دور پاهایش قفل کرد. حس سردی آب در پاهای برهنه اش و عبور باد خنک از زیر پیراهن توری، او را چونان مجسمه ای متفکر در کنار حوض خشک کرد. درخشندگی آب زلال در چشمانش برق می زد که تار مویی به نازکی دود سیگار و به سفیدی دندان های خرگوشی اش، در جایی میان زمین و هوا، شناور شد و نازکنان خود را روی آب انداخت و درخشش چشمان را به تیرگی فرو برد.

هنوز تار مو در جایش آرام نگرفته بود که قطره اشکی از سیاهی صورت به سفیدی روان حوض جاری شد.

باد هم چنان موهای سیاه مجسمه را در هوا می رقصاند. دسته های مو تقلای آزادی می کردند و آرزوی رهایی داشتند. هر تار مو به طرفی می رفت و به جایی نمی رسید. ابرهای بزرگ بالای سر خانه، خبر از بادهای شدیدتری می دادند که رویای زندانیان را برآورده می ساخت.

باد وزید. درختان بلندتر از دیوارهای کوتاه به هلهله افتادند. آب درون حوض پنهان شد در زیر برگ های سرخ و سبز. صف مورچگان به یکباره از هم گسیخت و در یک آن، کف حیاط از نقاط سیاه سرگردان مملو شد. در همان لحظه تارهای مشکی به صفحات سبز درختان نزدیک تر شدند و زمین سفید رنگ خود را رها کردند.

در خانه حیاط دار، با دیوارهای کوتاه و درختان بلند، مردی روی تخت کنار پنجره رو به حیاط، با آواز لولاها، نقاط سیاه رنگ روی زمینه سفید دیوار را بار دیگر به چشم دید. برخاست تا پنجره را آرام کند. وقتی سکوتی مرگبار اتاق را دربرگرفت، از گوشه پنجره، مجسمه ای دید، در کنار حوض، نشسته بود...صدای فریادهای خود را نمی شنید.

...hamin

چهارشنبه 6 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:31 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 13
[cb:post_create_date]