...hamin

حدود دورازده سال پیش بود که گوینده اخبار تلویزیون اعلام کرد: " کارشناسان اظهار داشتند آب دریا در حال پیشروی به سمت سواحل شهر است و در آینده ای نه چندان دور، شهر به زیر آب خواهد رفت" . شاید اولین نفری که شهر رو ترک کرد همین گوینده بود. چون بعد از اون، دیگه توی تلویزیون دیده نشد.

تخلیه خانه ها از سواحل شهر شروع شد. این کار به تدریج صورت می گرفت و ما زمان نسبتا زیادی برای تصمیم گیری داشتیم. من و زنم توی مرکز شهر زندگی می کردیم.

یادم می آید حدود هفت سال پیش، ما تنها ساکنین شهر بودیم. همه اونجا رو ترک کرده بودند. حتی سگ های خونگی. خونه ما روی یه جزیره کوچیک قرار داشت که هر لحظه کوچک تر از قبل می شد. من پشیمون بودم از اینکه همراه بقیه مردم از شهر خارج نشدم، هرچند زندگی در یک شهر خالی از سکنه با امکانات کامل، به نظر رویایی می رسید. اما زنم خوشحال بود. انگار بهش الهام شده بود قبل از نابودی کامل شهر اون هم از بین می ره...

زمان خوبی برای گریه زاری نبود. چون آب همه جا رو گرفته بود و جسد روی سطح آب شناور. ناچار کمد دیواری چوبی رو تبدیل به قبر کردم؛ قبر زنم.

سطح آب مدام بالا می اومد و من رو به سمت پشت بام هدایت می کرد. می دونستم اگه شب رو بخوابم، فردا صبح جسد من هم می شه یکی از آشغالای روی سطح آب. از چیزایی که روی آب پیدا می شد، یه اتاق ساختم. از کار که فارغ شدم، احساس تنهایی شدیدی کردم. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم توی آب. کمد، تخت، میز و صندلی ها و خلاصه همه چیز چسبیده بود به سقف. یک آن دیدن چهره زنم کافی بود تا نفسم دیگه یاری نکنه.

سطح آب به نیمه اتاق رسید. باید یه اتاق دیگه می ساختم.

در طول روز سوار بر تخته چوبی، شهر شناور روی آب رو گشت می زدم تا چیزای به درد بخور رو جمع کنم. پیدا کردن کپسول های اکسیژن خیلی خوشحالم کرد. چون می تونستم تا هر وقت بخوام زیر آب بمونم و با زنم صحبت کنم. احتمالا این کپسول ها بازمانده از اهالی آینده نگر شهر بود.

سرعت بالا اومدن آب بیشتر شده بود. جوری که اکثر روز رو صرف ساختن اتاق سوم و بعد از اون چهارمین اتاق بودم و پس از تمام شدن کار، تازه می فهمیدم هنوز سر جای اولم هستم؛ فقط نیم طبقه از آب بالاترم...من داشتم واسه زنده بودن دست و پا می زدم و زنم چهار طبقه پایین تر آروم خوابیده بود.

کم کم باورم شده بود که توی یه دریای وسیع، زندگی می کنم. روی یه جزیره خودساخته. دیگه شهر رو فراموش کرده بودم.

هرچی آب بالاتر می اومد، فاصله من از کف شهر بیشتر می شد و آوردن وسایل سخت تر. چون دیگه روی آب چیز دندون گیری پیدا نمی شد. اتاق های پنجم و ششم رو به هر سختی ای بود ساختم...دست از کار کشیدم. خسته بودم. دریا رو ورانداز کردم. می خواستم ازش بپرسم تا کجا می خواد بالا اومدن رو ادامه بده؟ شاید کمی گریه کردم. یادم نمی آد. ولی یادم هست که آرزوی مرگ می کردم. مرگ برام آسون تر بود از زندگی تنهایی. رفتم زیر آب. حس می کردم که این آخرین باریه که برای دیدن زنم می رم تو آب. از کنار دیوار های زیر آب که شنا می کردم، خونه  کوچیک گذشته رو یه آسمانخراش دیدم که سرش از آسمون زده بود بیرون. برگشته بودم به شهر قدیمی. رفتم توی اتاق خواب. انگار نیروی جاذبه فقط روی وسایل اثر نداشت. خودم رو رسوندم به کمد. درش رو باز کردم. چهره ای سفید و باد کرده روبه روی خودم دیدم. دیگه دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. دیگه دلم تنگ نمی شد واسه دیدنش. اون زن من نبود...

بعد از برگشتن از زیر آب، اتاق هفتم رو ساختم. توی آب که بودم تصمیم گرفتم به آب برنگردم، مگر اینکه آب منو برگردونه. همین هم شد. وسط های شب که من خوابیده بودم، اتاق کامل رفت زیر آب. وقتی آب وارد ریه هام می شد، به این فکر می کردم کاش طبقه هشتم رو هم ساخته بودم. از کجا معلوم! شاید آب بالاتر از این نمی اومد...

...hamin

جمعه 1 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:35 | نظرگاه()

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود و گرگ های زوزه کش.

بعدا فهمیدم کس دیگری هم پلک هایش باز بود. شاید از ترس، شاید هم از شجاعت. اما آن چه با طلوع نه چندان گرم آفتاب دیدیم، بدنی یخ زده با چشمانی باز بود. روبه روی من نشسته بود، زانو به بغل. به چیزی فکر می کرد...

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود که راه خود را به راحتی از میان شکاف لباس های شماره دار زندان پیدا و به عمق بدنمان نفوذ می کرد. ما پنج نفر بودیم.

کنار درخت کهنسال اتراق کرده بودیم. در آن سفیدی، هیچ درختی متفاوت از بقیه نبود. پس از فراهم آوردن آتش، همه به طواف آن پرداختیم، اما به صورت خوابیده...خستگی چیره شد.

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود و گرگهای زوزه کش که صداشان هم دور بود هم نزدیک. چشمان من هر بار که به سیاهی می رفت با صدایی نزدیک، باز می شد وباز با صدایی دور بسته. هر دفعه سخت تر از با قبل. شماره A25 هنوز زانو به بغل به آتش خیره شده بود. اگر نور آتش روی شماره کنار پیرهنش نمی افتاد، هرگز نمی فهمیدم به جز خودم، کدام یک از چهار مرد دیگرست. همه ی کلاه ها به سر، ریش ها بلند و یخ زده، صورت ها سرخ، زیپ ها بالا کشیده تا زیر گردن و قوز کرده...چه در حالت ایستاده و چه نشسته و چه خوابیده. تنها تفاوت ما رقم یکان شماره مان بود.

صدای زوزه نزدیک شد. چشمانم به سختی آتش را تشخیص داد. هنوز مثل مجسمه روبه رویم نشسته بود، می خواستم دهان باز کنم و به او هشدار پیاده روی طولانی فردا را بدهم، اما دهانم باز نمی شد. گلویم خشکیده بود. گویی سال ها بود که صدایی از آن درنیامده است. تاریکی باز همه جا را فراگرفت. به خودم دلداری دادم که بالاخره خودش خسته می شود و می خوابد...اصلا به من چه ربطی داشت...دیگر چیزی به خودم نگفتم...صدا نزدیک شد. شعله آتش کمتر شده بود. نفر پنجم گروه، هنوز اصرار داشت تا نگهبان آتش باشد. نگهبانی بی حرکت. بی بخار...بی بخار!...در دستم ها کردم. بخار عظیمی جلوی چشمم را تار کرد. اما واقعا نگهبان بی بخار بود. چند لحظه به او خیره شدم. می خواستم از نفس کشیدنش مطمئن شوم و بلافاصله بخوابم. گوشم را به سمتش چرخاندم. نفس کشیدن خودم را فراموش کردم...نه! صدایی از طرف او نمی آمد. آرام، چهار دست و پا آتش را دور زدم تا به نزدیکی اور سیدم. نگاهی به سه نفر دیگر انداختم. دودکش همه به راه بود. از جمع ما یک دودکش کم شده بود.

من به سرجایم برگشتم. تا صبح صدها بار صدای زوزه گرگ ها از دور و نزدیک می آمد و ما بیاد برای پیاده روی صولانی فردا آماده می شدیم...تاریکی دنیایم را فراگرفت.

...hamin

پنجشنبه 31 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 00:21 | نظرگاه()

هر شب شیلنگ آبی رنگ 7 متری را که مثل مار گوشه حیاط دور خودش پیچیده، برمی دارم و یک سرش را می گذارم درون باغچه...شیر آب را باز می کنم. باغچه کوچک است، برای همین منتظر می مانم تا آب همه سطح خاک را پر کند. گه گاهی با دست کمکش می کنم تا زودتر مسیرش را پیدا کند. صدای شیپور مورچه های نگهبان را مدت هاست می شنوم؛ از همان اول که شیلنگ را گذاشتم در باغچه:

خطر! خطر! خطر سیل!

همه مورچه ها سریع به خط می شوند و دنبال نگهبان ها به سمت لانه حرکت می کنند. این وسط چندتایی مورچه ماجراجو یا شاید بی شاخک، درون آب می افتند و هرچی فریاد کمک سر می دهند، کسی به داد آن ها نمی رسد. این رسم روزگار است. بالاخره آب همه جا را می گیرد...

در مرتفع ترین نقطه باغچه، مورچه ای دیده می شود که همچون حضرت نوح، با یارانش در انتظار تمام شدن عذاب الهی اند. بعد از فرو نشستن آب، معلوم است چه اتفاقی می افتد. این مورچه ها می شوند نظر کرده آسمانی و وقتی به لانه برمی گردند از حقانیت خودشان دم می زنند:

-        شما یه مشت ترسویید. این عذاب الهی بود. اگه حق با ملکه و شما بود، مثل ما به لونه فرار نمی کردین و شجاعانه می ایستادین تا عذاب الهی ستمگران را با خودش به گور ببره. خداوند ستمکاران زیادی رو نابود کرده و در آینده نوبت شما هم می رسه.

این مورچه که احتمالا سن زیادی هم دارد و تا الآن به جایی نرسیده و همیشه تو سری خور بوده، یکدفعه استعداد خودش رو کشف می کند...میان آن جمعیت نجات یافته آسمانی، او به عنوان رهبر برگزیده می شود و سایر مورچه ها را هم به اطاعت فرامی خواند.

در این میان، ملکه بیچاره، بی خبر از همه جا، مات و مبهوت، با دهان باز و شاخک های وارفته، به این مورچه خیره شده است. حتما در ذهنش این جملات را مرور می کند:

-        چی شد؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ مورچه ها غریزه دارند و صبق غریزشون باید از من اطاعت کنند...آخه یه آبیاری ساده این همه سروصدا داره؟ اون هم به دست یه پسر بیکار و علاف که حتما نویسنده اس!

نمی دونستم غریزه اینقدر هوش را می برد بالا! به هر حال ملکه است و باید از خیلی چیزها خبر داشته باشد!

در این شرایط ملکه همان کاری را می کند که هر پادشاه دیگری می کرد. بله! دستور می دهد تا این مورچه خیالباف را دستگیر کنند. چون خیلی وراجی کرده...طبق روال هر اتفاقی شبیه به این، مورچه های زندان بان تحت تاثیر حرف های مورچه سرکش قرار می گیرند و او را از زندان فراری داده تا خود به صف یاران باوفای او بپیوندند.

انقلاب شروع می شود.

مورچه سرکش وراج خیالباف، تبدیل به رهبر آزاده محرومان در مقابل ملکه ستمگر می شود.

اگر می دانستم کار ساده ای که سال های ساله است که انجام می دهم، در باغچه های کوچک و بزرگ، باعث چنین اتفاقات تاریخی در لانه مورچه ها می شود، می گذاشتم همه درختان و گل ها، سبزی ها و علف های هرز، خشک بشوند تا حداقل بلایی که به سر ما آدم ها آمده، سر مورچه ها نیاید.


...hamin

سه شنبه 29 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:05 | نظرگاه()

در آن زمانی که هیچ خانه ای دودکش نداشت، دودی هم به طرف آسمان نمی رفت. تا اینکه سنگی به سنگی خورد و آتش برافروخته شد و آتش نبود جز همراه با دود. دود با آسمان رفت و جای آتش را نشان داد. جای آتش، جای آدم بود...محل زندگی او...در آن زمان هیچ خانه ای نبود مگر با دودکش.

خانه چوبی کنار دریاچه، دورافتاده از خانه های روستا، خانه نبود. چون دودکش نداشت و تنها هاله سفیدی که از روی پشت بام آن در هوا معلق می شد، دود سیگار پیرمرد خمیده و چروکیده ای بود که هر روز عصر، از راه پله های چوبی پوسیده، آرام آرام بالا می رفت و صدای جیر جیر تکه های چوب، پسر یتیمش را بیدار می کرد. صبحِ پسر از عصر آغاز می شد. هنگامی که برای شستن صورتش به کنار دریاچه می رفت. به پشت بام نگاه نمی کرد، می دانست که پیرمرد از نگاه خیره خوشش نمی آمد. وقت زیادی نداشت تا صورت سفید با چشمان و موهای مشکی خود را در آب دریاچه ببیند. چون به زودی خورشید غروب می کرد و کار او طلوع.

وقتی به کلبه برگشت، صدای جیر جیر پله باز بلند شد. به سمت میز رفته بود. تکه نانی را برداشت و درون کوله آویزان روی میخ کنار در، گذاشت. همرا کوله از کلبه خارج شد. در را بازگذاشت.

پیرمرد پشت سر او به کنار دریاچه آمد. فقط خطوط سیاه دور سرش را در آب می دید. طاقت نیاورد. دستش را در آب فرو برد و تا آب آرام گیرد به داخل کلبه رسید. در را بست.

روی صندلی کنار میز نشست. دست چپش را روی میز گذاشت و دست دیگرش را روی زانو. به لوله های ذغالی رنگ روبه رویش خیره شده بود که کوتاه و بلند کنار هم ساکت ایستاده بودند، خسته از سال های دراز که روی پشت بوم ها، سرما و گرما را تحمل کرده بودند...گویی مراسم سپاسگذاری با شکوهی را ترتیب داده بودند. دودکش کوچک گوشه کلبه، اما به فکر بسر بچه ای بود که در جاده رو به تاریکی، قدم برمی داشت. آرام قدم برمی داشت تا هنگام تاریکی مطلق، به نزدیکی خانه ها برسد. پسر بچه می دانست از کجا شروع کند. از خانه ای که روبه رویش چاله ای عمیق از آب درست شده بود. شب قبل از آن با دودکش های خانه های قبلی در چاله، شنایی مفصل کردند و پیرمرد از اینکه کار شستشوی آن ها دیگر گردن او نبود، خوشحال شد.

پسر بچه به تصویر ماه در آب چاله خیره شد. سنگی را با پایش درون آن پرتاب کرد. ماه تکه تکه شد که پسر بچه روی دیوار خانه اول کوله اش را درون خانه انداخت و سپس خودش را. از حیاط گذشت. هدفش پشت بام بود که با نردبانی فکسنی به زمین وصل شده بود. با دستش پله های اولی را امتحان کرد و اگر قدش می رسید از پله های بالاتر هم نمی گذشت. ولی دیگر به اواسط نردبان رسیده بود. کمی خود را بالا کشید. از اینکه سر دودکش را می دید، خوشحال بود و پله های دیگر را سریعتر طی کرد. دودکش با گچ و سیمان پشت بام را چسبیده بود. باید آن را رها می کرد؛ پایش را می برید. گذشتن از پای دودکش برایش آسان بود. آن را سهم پشت بام می دانست. قیچی آهنبر را از کوله اش بیرون کشید و به جان دودکش افتاد. دودکش معلول را درون کوله گذاشت و به سمت نردبان رفت...

تکه های ماه درون چاه دوباره به هم چسبیده بودند. به سمت خانه بعدی رفت.

پیرمرد دودکش ها را یکی یکی از کلبه خارج کرد. کنار هم ایستاداند. درون هر کدام ذغالی نیمه سوخته انداخت. دودکش ها به یاد خاطراتشان افتادند؛ خاطراتی نه چندان دور. فقط سه دودکش دیگر مانده بود تا روستا دیگر خانه ای نداشته باشد.

پسربچه با دو دودکش در کوله، به سمت خانه آخری رفت. می دانست که آن شب کارش تمام می شود و می تواند فردا صبح آن، از خواب بیدار شود و تا شب به تماشای خورشید بنشیند.

وقتی از نردبان بالا می رفت، آرزو کرد کاش گردنش کمی بلندتر بود تا سر دودکش را زودتر ببیند...پای راستش روی پله آخر و پای چپش روی پله پایینتر ناگهان ایستاد. پاها می دانستند که دیگر اعضا نیز در آن لحظه، بی حرکت مانده اند. دست ها نردبان را گرفته، سر ثابت و چشمان خیره به جلو خشک شده بودند و تنها قلب پسر بچه بود که تند تند می زد...

اگر دودکش های روی پشت بام آخری را می شمرد، به تعداد همه خانه های روستا بود. ماه کم کم رنگ و رو رفته می شد. پاهای پسربچه به حرکت درآمدند و در میان دودکش قدم زدند تا رو به دریاچه قرار گرفتند. خطوط دود ضعیفی، تاریکی شب را می شکافت و مستقیم به سمت بالا حرکت می کرد. می دانست که سه خط سفید دیگر کم بود. کافی بود تا یکی از دودکش های آن بازار شام را انتخاب کند و به آرزویش برسد.

پسربچه به آرزویش رسید. نه درکلبه، او روی پشت بام خانه آخری ماند...برای همیشه رو به آفتاب.

فردای آن شب، صاحب خانه آخری، وقتی برای کار از کنار چاله بر از آب می گذشت، لحظه ای ایستاد. مطمئن بود که به دودکش های سفید روی پشت بام خانه اش یکی دیگر اضافه شده است. بنابراین راهش را ادامه داد.

...hamin

شنبه 26 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:22 | نظرگاه()

بعد از شام، تمام سوراخ سنبه های خونه رو گشتم تا سیصد تومن پول خرد پیدا کنم؛ کنار تلویزیون، توی کشو، توی کابینت ها،...بعضی شبا که می خوابم یه چیزی زیر کمرم می کوبه به بدنم، دستم رو که با زحمت می برم زیر چند تا سکه پیدا می کنم و توی تاریکی می ندازم کنار دیوار؛ روی زمین و گوشه های دیوار رو هم گشتم. بعد از یه ساعت جستجو فقط دویست و پنجاه تومن پیدا کردم که همش سکه های ده تومنی بود. حالا باید می رفتم بیرون. برای منی که ساعت ده شب که هیچی، کل روز رو بیرون کاری نداشتم و دوستی هم نداشتم که سراغ منو بگیره چه برسه من برم سراغش، کار سختی بود. علاوه بر اون پنج جفت چشم خیره منتظر حرکتی بودند تا بپرسند:

-         کجا می ری؟

همه عذاب می کشیدند. البته فقط مواقعی که تو دام این سوال می افتادند. در غیر این صورت پرسیدن سوال حال عجیبی داشت که هیچ کس حاضر نبود اونو از دست بده...حتی خودم.

پی رفت و آمدهای مکرر من به اتاق و بازگشت دوباره، شم پلیسی همه شروع به کار کرد. اول از نگاه های مرموز مادرم شروع شد. بعد از اون نوبت خواهر کوچکم بود تا نگاه نکرده بپرسه:

-         چرا اینقد راه می ری؟

با مطرح شدن این سوال، بلافاصله پدرم با نگاه بالای عینک و برادرم به شکلی تحقیرآمیز، منو تحت نظر گرفتند. بدون هیچ اتلاف وقت و فکری، جواب دادم(توی ای شرایط هرچه سکوت کنی شک بیشتری متوجه تو می شه):

-         دلم درد می کنه...درد که نه...یه جوریه...آخ!

با عقبه ای که از من توی ذهن داشتند، پس از چند لحظه، فضا از یک بازداشتگاه خوفناک دوباره تبدیل به یک خانواده مهربان شد. در مواجهه با مشکل پیش آمده من، همه کارهای خودشون رو رها کردند تا به کمک من برسند. پیشنهاد های مختلفی مطرح شد. از قبیل رفتن به توالت، که اون رو سریع رد کردم؛ خوردن چایی نبات، که خشک و خالی نمی چسبید!؛ خوردن عرق نعنا، که می دونستم بعد از اون مشکلات زیادتری شروع می شه؛ قدم زدن، که....

قدم زدن! نمی دونم این پیشنهاد عالی رو کی مطرح کرد. از چهار نفرشون بعید بود ولی حتما یکیشون بلند فکر کرده بود. پشت سر این پیشنهاد، تایید من تبدیل به فریاد شد. نفهمیدم لباسم رو کی و چه جوری عوض کردم. فقط یادم می آد که وقتی پول های خرد را ریختم توی جیب شلوارم، احساس ضعف شدیدی کردم. چون خیلی سنگین بود.

باید از وسط جمعیت نگران نشسته توی حال رد می شدم. نکته اینجا بود که سروصدای به هم خوردن سکه های توی جیبم، اسباب زحمت من می شد، البته چشم امیدم به تلویزیون بود. چرا که هیچ وقت روی منو زمین ننداخته بود. صبر کردم تا طبق روال همیشگی، صدای تلویزیون به حد اعلای خودش برسه. می دونستم خیلی زود سروکله  پیام های بازرگانی پیدا می شه.

در میون بلبشوی صداها، با جرات و اعتماد به نفس کاذب، وارد حال شدم. چشمام به دستگیره در بود تا هرچه سریعتر دستم رو بهش برسونم تا باد خنک اون طرف در، عرق های روی صورتم رو خشک کنه و بعدش...

نمی دونم چی شد؟ چه اتفاقی افتاد که برای اولین بار، تلویزیون عزیز از عادتش دست برداشت....به مدت چند ثانیه سکوت کرد.  در آن سکوت مرگبار پنج جفت گوش صدایی جز صدای روی هم لغزیدن سکه ها نشنیدند؛ صدا از طرف جیب من می آمد.

سوال ها شروع شد. من تنها به این فکر می کردم که درون کوچه تنگ و تاریک راه می رم که منتهی می شه به خیابون. بعد از چند میله ورود ممنوع برای موتورها و ماشین ها توی پیاده رو وبعد از گذشتن از نونوایی بسته و شیرینی فروشی باز، قبل از رسیدن به مسجد که همیشه خدا جلوی درش پر از لامپ های نه کم مصرف که پرمصرف و پرمایه ست، به سوپری می رسم. یه مشتری جلوی منه. به قفسه پشت مغازه دار نگاه می کنم تا مطمئن شم اونی که می خوام رو داره یا نه...داره..منو مغازه دار تنها می شیم. پول های خرد رو می ریزم روی ترازوی کامپیوتری. یه نگاهی به سکه ها می ندازه:

-         چی می خوای؟

-         یه نخ عقابی!

-         چی؟

-         یه نخ عقابی!(با صدای بلندتر)

-          چی؟

یه سیگار فرضی لای انگشتم می گیرم و نزدیک دهنم می برم. باز می گم: عقابی!

وقتی فندک روشن رو می آره جلو، می گه:

-         پنجاه تومن طلب من!

 ...hamin

پنجشنبه 24 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 22:14 | نظرگاه()

هر روز صبح که خورشید بزرگ، از بالای سر شهر، از پشت کوه ها بیرون می زد، به دیگر خورشیدها فرمان می داد تا کارشان را شروع کنند. وظیفه هر خورشیدی در سرزمین خورشیدها، پخش کردن نور بود. هر خورشیدی در نورانی شدن این سرزمین سهمی داشت که سهم خدای بزرگ خورشیدها، خورشید بزرگ، بیشتر از همه بود. بعد از او، نماینده خدای بزرگ روی سرزمین قرار داشت که به خدای زمینی خورشیدها معروف بود. رئیس پلیس و شهردار و بقیه هم در مراتب بعدی قرار داشتند. همه این خورشیدهای پرنور در مرکز سرزمین زندگی می کردند و سایر خورشیدهای کم نور و بی نور، در اطراف شهر؛ چرا که طاقت تحمل نور و گرمای مرکز شهر را نداشتند و نزدیک شدن به آن ها خودکشی محسوب می شد.

هر هفتصد سال یک بار، خدای زمینی خورشیدها، نوزادی پرنور را از حومه شهر با خود به معبد می برد تا او را برای خدایی تربیت کند. از این رو پلیس های خورشیدی، هنگام شماره کردن نوزادها، به محض مواجه شدن با موردی غیر عادی، آن را به مرکز شهر و نزد خدای زمینی می فرستادند. اما اهالی این سرزمین، حتی خورشیدهای سالخورده که سن آن ها به هفت هزار سال هم می رسید، فقط یک خدا را به خاطر داشتند.

پلیس ها وظیفه دیگری هم داشتند؛ خورشیدهای خلافکار را دستگیر کرده و به معبد می بردند. جایی که خدای زمینی آن ها را برای راضی نگه داشتن خدای بزرگ قربانی می کرد. خورشیدهای خلافکار کسانی بودند که روزها در خانه می ماندند و از پخش کردن نور خودشان سرباز می زدند.

خورشید شماره 1402+ سال ها تحت تعقیب پلیس خورشیدی بود. او در دخمه ای خراب در اطراف شهر پنهان شده بود. شب ها خود را با پارچه ای مشکی می پوشاند تا در تاریکی، وقتی خدای بزرگ در خواب است، ماه های نگهبانِ شب متوجه نور او نشوند. پس از سال ها مخفی شدن، نور و حرارت خورشید 1402+ به حد غیر مجاز رسیده بود. بر اساس قانون سرزمین خورشیدها، خورشیدهایی که دور از مرکز شهر زندگی می کنند، حرارتشان نباید از یک چهارم کمترین حرارت اهالی مرکز شهر، بیشتر شود. کم کم حس می کرد که پارچه مشکی دیگر طاقت حرارت او را ندارد و دخمه نیز در حال آب شدن است. چون تا به حال حرارتی این چنین را در خود ندیده بود.

خورشید 1402+ را همه می شناختند. به عبارت دیگر همه از او شنیده بودند. شایعه شده بود او خدای زمینی جدید است و برای آمادگی برای خدا شدن، به تنهایی و عزلت پناه برده است.

1402+ برای رسیدن به نور و حرارت بیشتر، نیاز به نوزادان داشت که نورشان خالص بود. دو گماشته بی نور او،1349- و 1364- مامور دزدیدن نوزادان بی شماره بودند. شبانه دور از چشمان ماه های نگهبان، آن ها را برای 1402+ می بردند که سهم شان از آن ها، دو نوزاد کم نور بود. خورشید 1402+ نوزادان را می بلعید و هر شب غول پیکرتر از شب قبل می شد.

در روزی از روزها، که مثل هر روز عادی به نظر می رسید، در اطراف شهر نور عظیمی مشاهده شد. تمام پلیس ها به دستور خدای زمینیِ وحشت زده به آن قمست اعزام شدند. خورشید 1402+ پس از سه سال، خود را آشکار کرد. هیچ کس یارای نزدیک شدن به او را نداشت و از هر محلی که می گذشت، پشت سرش مسیری سوخته را به جای می گذاشت. پلیس ها می توانستند تا حدی به او نزدیک شوند...نزدیک شدند...ولی نمی دانستند که خورشید غول آسای آن ها را به راحتی می بلعد.

وقتی به مرکز شهر رسید، بسیار بزرگتر از ابتدای مسیرش شده بود. تنها کسی که امید می رفت با او مبارزه کند، خدای زمینی بود. اما فبل از او، رئیس پلیس شهر و شهردار به مقابله با او رفتند. از حرارت1402+، پلاک های شماره 2 و 3 آن ها آب شد. وحشت زده از او دور شدند. دیگر وقت ورود خدای زمینی بود. از معبد خارج شد. او هر روز صبح به معبد می رفت و خلافکاران روز قبل را برای خدای بزرگ قربانی می کرد. آن روز هم بزرگتر از روز قبل شده بود.

وقتی از پشت دیوارهای بلند معبد بیرون آمد، از دیدن خورشید 1402+ تعجب نکرد. چرا که تصویر جوانی خود را در او می دید. سال های سال بود که انتظار چنین لحظه ای را می کشید؛ همانند خورشید 1402+.

رئیس پلیس به زودی فهمید که مبارزه آن دو بی نتیجه است و وقت آن رسیده تا خود را فدا کند، فدای آرمان های شهر، فدای آرمان های خدای زمینی...به طرف او رفت.

وقتی توسط خدای زمینی بلعیده می شد، نیشخند وحشتناک او را ندید.

طولی نمی کشید که خورشید 1402+ نیز بلعیده می شد. شهردار از این موضوع اطمینان کامل داشت... 

...hamin

دوشنبه 7 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:38 | نظرگاه()

-         چه هوای خوبی!

مرد قبل از این جمله، گفته بود:

-         نظرت چیه پنجره رو باز کنم؟

این را به زن روی تخت گفته بود. زنی زیبا که خیره به سقف دراز کشیده بود. قبل از آنکه به طرف پنجره برود، عینکش را از روی صورت برداشته و به کناری پرتاب کرده بود.

وقتی هنوز همه جا برایش تار نشده بود، چیزی در کشوی کمد کنار تخت گذاشته و در آن را بسته بود. کلید را داخل دهانش انداخته و روی آن یک لیوان آب نوشیده بود. آب مانده بود. برای همین چهره اش در هم کشیده شده بود در آینه روی کمد کنار تخت.

در کشو هنوز باز بود و او روی تخت. هر دو به سقف خیره شده بودند. ناگهان حس بدی به او دست داده بود. حسی شبیه حسی که در زیر باران به او دست می داد؛ پشت لباسش خیس شده بود...بلند شده بود.

هنوز حس بدی به او دست نداده بود که دستش در کشوی کمد کنار تخت دنبال چیزی گشته بود. آن را برای آرام کردن خود می خواسته و شاید آن زن زیبا...دست از کشو بیرون آمده بود و بعد از چند ثانیه، صدای شلیک؛ صدایی که همسایه کناری، آن را نشنیده بود. بعدها گفته بود که او در حمام آواز می خوانده و او عادت دارد که در حمام آواز بخواند. اما نه زن، قبل از بلند شدن صدا و نه مرد، پس از گفتن " چه هوای خوبی"، صدای آوازی نشنیده بودند.

زن زیبا هنوز ایستاده بود. از کنار پنجره آمده بود کنار تخت و در آینه روی کمد، به خودش نگاه کرده بود و مرد که دراز به دراز افتاده و خیره به سقف بود، با دستانش اشاره کرده بود به زن زیبا:

زن زیبا لبخند زده بود.

مرد تنها بود که صدای در آمده بود. مطمئن بود که پشت در زن زیبایی ایستاده. زن که وارد شده بود، ابتدا روی کمد کنار تخت را نگاه کرده و پس از دیدن اسکناس های تا نخورده، خیالش راحت شده بود.

هنوز صدای در درنیامده بود که مرد عکسی را از کشوی کمد کنار تخت در آورده بود و به آن نگاه کرده بود:

-         امروز قراره بیاد اینجا. همون که دو سال پیش، تو ، توی یه اتاق دیگه منتظرش بودی، توی همون روز، توی همون اتاق، اولین کسی که جسد تو رو بغل کرد من بودم. شاید اگه تا حالا زنده می موندی، مثه من جلوی موهات ریخته بود...می بینی؟ منم دارم کچل می شم...

و بعد صدای تق تق در آمده بود

...

مرد کلید را در دهان می اندازد و لیوانی آب می خورد.

-         نظرت چیه پنجره رو باز کنم؟

عینکش را به سمتی رها می کند و به سمت پنجره می رود. پنجره را باز می کند.

-         چه هوای خوبی!

وقتی به بیرون می پرد، یک لکه قرمز رنگ بزرگ روی زمینه سفید لباسش، خود نمایی می کند.

...hamin

پنجشنبه 3 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:29 | نظرگاه()

باز صبح شد و مسواک پیر باید طبق معمول، پشت خرس یک گوش را می خاراند. خرس هم عادت داشت در این حالت که دمر می خوابید، حرف بزند و فقط حرف بزند:

-         خرس یک گوش: آخیش! یه کم بالاتر! آها! خودشه!...این صندوقچه خیلی کثیف شده، پر شده از جونورهای ریز. خیلی وقته کسی بهش دست نزده. البته بعضیا از این وضعیت بدشون نمی آد...می دونی که چی می گم مسواک؟

-         مسواک پیر: بله...می دونم

-         خرس یک گوش: هی...می دونی؟ قبل از اینکه اون بچه ننر؛ همون بچه دماغوی همسایه رو می گم؛ گوش منو بکنه جای من بالاترین طبقه توی کمد بود. جیمی منو خیلی دوست داشت. هر وقت از خواب بیدار می شد، منو می مالید به صورتشو کیف می کرد. ولی حالا چی؟ افتادم توی این صندوقچه لعنتی...همش تقصیر مامان جیمی بود...چیکار می کنی مسواک؟ یواش تر! آروم! من یه عروسک پوسیده ام...

-         مسواک پیر: ببخشید...آخه منم یاد گذشته افتادم...وقتی هر روز صبح می رفتم تو دهن جیمی...ببخشید..

-         خرس یک گوش: عیبی نداره! همه ما اینجا یه سرنوشت داریم. غیر از یک نفر...می دونی که چی می گم مسواک؟

-         مسواک پیر: بله! می دونم...

-         خرس یک گوش: آره...ما باید یه فکری بکنیم...اینجوری نمی شه...

شنبه 15 تیر 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:27 | نظرگاه()

ساعت 5 شد و همه می دانستند که صدای باز و بسته شدن درهای فلزی برای بردن او پای چوبه دار است. از داخل سلول اعدامی ها آوردنش بیرون. لباس زندان برایش گشاد بود. پیشنهاد دوخت یک لباس را به او دادند، ولی قبول نکرد...در مسیر راهرو، چند بار خواست ریش های تنکش را بخاراند، ولی فکر کرد شاید دوتا سرباز خواب آلود کنار دستش را به زحمت بندازد...

به حیاط رسیدند. چوبه دار وسط حیاط خودنمایی می کرد. ضربان قلبش ناگهان بالا رفت. از دیشب تا صبح تمام چوبه های داری که در  فیلم ها و عکس ها دیده بود جلوی چشمش رژه می رفتند. همه مثل هم بودند. این هم مثل بقیه. زیر طناب، سکویی با سه تا پله کار گذاشته بودند. کنار سکو 4 نفر ایستاده بودند و اون طرف تر چند تا زن در حال گریه کردن و دو تا مرد دیگر. با اشاره سرباز دست راستی، به طرف سکو حرکت کرد. صدای خش خش دمپایی هر چه به سکو نزدیک تر می شد، سخت تر به گوش می رسید. به جلوی اولین پله رسید.  دمپای را از پایش درآورد...

دمپایی را از پایش درآورد. هر لنگه، وارونه افتاد سمتی. خودش را روی جسد انداخت. صورت یخ زده دختر، آرام و تسلیم نشان می داد. در پرونده اش نوشته بودند:

نام: سپیده...

سن: 19 سال

علت مرگ:  سکته مغزی

از هر پرونده فقط همین ها را می خواند...برای صحبت کردن با جسد کافی بود:

-         سلام...سپیده...می تونم با اسم کوچیک صدات کنم؟...من اینجا همه رو با اسم کوچیک صدا می کنم. مثلا سحر، نسیم، زهرا، ریحانه، الهام....این ها همه دوستای منن...مثل تو که دوست منی...اگه قبول کنی. الان همشون زیر خاک اند. تو هم فردا ظهر می ری پیششون. فقط قبلش می خواستم باهات دردودل کنم...می تونم به صورتت دست بزنم؟ همه دوست هام اجازه می دادند...چی؟...می دونستم... صورتت خیلی زیباست...چشم هات هم قشنگن...هرچند  بسته اند...خوبه که بسته اند. آخه می دونی؟ من با دخترهایی که چشم هاشون بازه نمی تونم صحبت کنم. از نگاه هاشون می ترسم. وقتی تو چشم یه دختر نگاه می کنم، عرق می کنم. گرمم می شه، انگار رو ذغال نشستم و یکی داره هی فوتش می کنه...آخر کار از ترس سوختن، مجبور می شم با یه خداحافظی ماجرا رو تموم کنم...باور می کنی؟ به محض اینکه تنها می شم دیگه احساس گرما نمی کنم. سریع سردم می شه...من سرما رو بشتر دوست دارم...تو چی؟ زمستون رو بیشتر دوست داری یا تابستون رو؟...من عاشق زمستونم. عاشق برف ...عاشق سفیدی...می بینی؟ اینجا هم سرده...همه جا سفیده...من عاشق کارمم...من عاشق هر چی سفید و سردم...

و ملافه را از روی جسد کشید. خودش را برهنه کرد و وحشیانه به جسد هجوم برد.  برانکارد روی چرخ هاش به حرکت درآمد. صدای نفس نفس زدنش در سکوت سردخانه، بلند جلوه می کرد. هر چند لحظه یکبار، حس می کرد صدایی شنیده، دست از کار می کشید و ثابت می ماند. با چشم های گشاد و پیشانی عرق کرده، اطراف را نگاه می کرد و پس از چند ثانیه آرام آرام به کارش برمی گشت، هرچند هنوز به اطرافش نگاه می کرد...

دمپایی را  پوشید و به طرف حمام رفت. در حمام مدام احساس می کرد صدایی می شنود. صدای ناله یا حرف زدن. صدای زن بود. اما وقتی دوش را می بست، صدا هم قطع می شد. بعد از حمام یک ملافه نو از انبار آورد و روی جسد انداخت.

صبح زود خانواده سپیده آمدند. جنازه را  با خود بردند. نگاه او در تمام این مدت به جسد بود.

رفت در اتاقش و دراز کشید. احساس خستگی می کرد. دست هایش را برد پشت سرش و بهم قلاب کرد...دیگر چیزی نفهمید، حتی صدای ضربه خوردن کلید به در شیشه ای سردخانه را. دیگر راننده به فریاد متوسل شد:

-         آهای!پسر!کجایی؟...آهای!

او تنها راننده سردخانه آنجا بود.  با شکم چاق و قد کوتاهش، برای همه آشنا بود. سعی کرد فریادی بلندتر بزند.  اما نتوانست. آخر سر هم به سرفه کردن افتاد.  سیبیل هایش با هر بارسرفه به هوا می رفتند. صورتش سرخ شد. با دیدن یه هیکل لاغر و مردنی از پشت شیشه، نفسش جا اومد:

-         کدوم گوری بودی، مردنی؟ یه ساعت هرچه زنگ می زنم، در می زنم جواب نمی دی! خواب بودی؟

-         آره! بار داری؟

-         آره! یه دختر جوونه...18 سالشه...ای بابا! باید اونجا می بودی...بابا مامانش چنان گریه می کردند که...

بقیه حرفای راننده را نشنید. پرید وسط حرفش:

-         باشه. سریع بیارش تو

-         دارم حرف می زنما! چت شده؟ چرا چشمات قرمزن؟

-         دیشب خوب نخوابیدم

-         مگه چیکار می کردی؟...آخر توام می شه یه جنازه مثل بقیه...یکم به خودت برس بچه!

جنازه را  آوردند داخل سردخانه. راننده پرونده را  داد و رفت.

به محض دور شدن ماشین راننده، سریع رفت سراغ جسد. ملافه را کشید کنار. صورت زیبایی نگاهش را جلب کرد. ولی مثل بقیه جسدها سفید نبود. به صورتش دست کشید. هنوز گرم بود. باید آن را در یخچال می گذاشت تا سرد بشود...مثل یخ بشود...سفید بشود...

ردیف 27، کشوی 13. همیشه جسدهایی را که با آن ها کار داشت می گذاشت داخل کشوی 10 ردیف 20. ولی آن روز خالی نبود. و ضمنا حال جابه جا کردن جسد پیرمرد چاق رو نداشت...

نام: شراره...

سن: 18 سال

علت مرگ: سکته قلبی

پرونده را گذاشت کنار. فکر کرد تا شب با چه خودش رو مشغول کند. البته اگه راننده چاق باری برایش نمی آورد...هنوز صدای ناله در گوشش بود...

شب شد.

بی درنگ با برانکارد رفت سراغ ردیف 27 که کم تر با آن سروکار داشت. چشم بسته هم می توانست آن را پیدا کند. کشوی 13 را باز کرد. جسد را گرفت و گذاشت روی برانکارد. جنازه هنوز گرم بود. "  درجه یخچال رو که دستکاری نکردم. پس چرا این هنوز گرمه؟ "چندین ساعت منتظر چنین لحظه ای بود و نمی توانست درنگ کند... چرخ های برانکارد با سرعت راه افتادند و به دنبال آن یه جفت دمپای سفید، تا وسط سالن سردخانه حرکت کردند. دمپایی ها رفتند سمت پای جنازه. بعد از کمی مکث، در هوا آویزان شدند و سرانجام هرکدام به سمتی پرواز کردند.

-         سلام...شراره... می تونم با اسم کوچیک صدات کنم؟...من اینجا همه رو با اسم کوچیک صدا می کنم. مثلا سحر، نسیم، زهرا، ریحانه، الهام و سپیده...این ها همه دوستای منن...مثل تو که دوست منی...اگه قبول کنی. الان همشون زیر خاک اند. تو هم فردا ظهر می ری پیششون. فقط قبلش می خواستم باهات دردودل کنم...

صدای ناله باز هم آمد. پاک از یادش رفته بود که دو روز است که این صدا را مدام می شنود..گوش هایش را تیز کرد. صدایی نمی آمد. نگاهش را به جنازه برگرداند:

-         ببخشید...همش فکر می کنم صدایی می شنوم...صدای یه ناله...نمی دونم. ولی الان مطمئنم که خیالاته...بدنت هنوز گرمه. می دونی! من از گرما متنفرم... ولی فقط به خاطر تو تحمل می کنم. حتما تو از اون کسایی بودی که عاشق تابستونن...ها؟ ولی من عاشق زمستونم. عاشق سرما...عاشق سفیدی...

ملافه رو از روی جنازه کشید...

بدن لاغرش داشت  روی جنازه حرکت می کرد که صدایی آشنا به گوشش رسید. باز صدای ناله بود. نزدیکتر از هر بار. واضح تر. ناگهان به پشتش نگاهی انداخت. کسی نبود. با حرکت سریع اطرافش  را از نظر گذراند. جز چند تخت و ردیف های  یخچال و در شیشه ای چیز دیگری دیده نمی شد. به کارش ادامه داد. همچنان صدای ناله می امد،اما دیگر توجهی نکرد. صدا هر لحظه نزدیکتر و واضح تر می شد. یک آن فکر کرد که صدا از جسد است و همان آن به فکر خود خندید. تا اینکه تغییر حالتی در صورت جسد، خنده اش را خشک کرد. با همان قیافه به چهره جنازه خیره شده بود و ودر انتظار حرکت دیگری ماند. آرزو می کرد که چیزی نبیند و خنده اش را کامل کند...صدای ناله از جنازه بود. او زنده شده بود...

از این صحنه ها زیاد در سرد خانه اتفاق می افتاد. بارها شده بود شبی، جنازه ای در یخچال شروع به فریاد کشیدن کرده و فردای آن روز به خانه اش بازگشته. اوایل از وقوع این اتفاقات نادر می ترسد. اما دیگر برایش عادی شده بود...

جسد کم کم به هوش آمد. اما هنوز چشمانش بسته بودند. تنها از درد ناله می کرد. شاید هنوز نمی دانست که مرده است و در سردخانه روی تخت برانکارد در حال...

همچنان خیره به جسد، در فکر فرو رفته بود. نمی دانست چه باید بکند. اگر  جنازه چشمانش راباز می کرد، او نابود می شد. پلک های جسد شروع به لرزیدن کرد. صدایش بلندتر شد. سر جسد به طرفین حرکت کرد. چهره اش در هم کشیده شد. گویی درد را تازه درک کرده بود. اگر چشمانش را باز می کرد، دیگر مال او نبود. دیگر زنده بود و زنده ها در آنجا جایی نداشتند. همه آنجا مرده بودند و باید مرده می ماندند. می خواست تا آن دختر نیز مثل همه مرده باشد. مال او باشد...سرد باشد...سفید باشد...

دستانش را به سمت گردن جنازه زنده شده برد. آرام کف دستش را به پوست ظریفش نزدیک کرد. آن را لمس کرد. هنوز گرم بود. گردنش در میان دو دست لاغر او جای می شد. دست ها را به هم نزدیک کرد. نزدیک تر. نزدیک تر. صدای ناله کمتر شد. آرام تر شد. آنقدر ادامه داد تا دیگر صدایی نیامد...

دیگر صدایی نیامد. پیکر لاغری پشت به آفتاب صبح، آویزان بود.

 ...hamin

یکشنبه 2 تیر 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:00 | نظرگاه()

ماجرا از اون شبی شروع شد که بچه های خوابگاه وارد اتاق من شدند. هفت نفری بودند. بین اونا میلاد رو یادمه. پسری با جثه بزرگ و گردنی کوتاه که همیشه نافش از زیر لباسش پیدا بود. وقتی وارد شد با یه حرکت ساده منو از رو تخت بلند کرد و انداخت وسط اتاق. تا اومدم به خودم بیام دور من دایره ای درست شد که یه لحظه منو به یاد صندلی خالی وسط جمع شورای امنیت انداخت که همیشه خالی بود.

-         چرا موبایل نمی خری؟ها؟

این صدا از پشتم اومد. یه صدای تو دماغی و آروم. من فقط چهره میلاد که روبه روم نشسته بود رو می دیدم. با نگاهی عجیب به من زل زده بود. خندیدم. خواستم بلند شم که دست نیرومندی پشت منو گرفت و کشید سمت پایین. طبیعتا میلاد بود. هرچند که ندیدم.

-         الآن تو دانشگاه تو تنها کسی هسی که موبایل نداره...دیگه هر قُزمیتی یه گوشی داره

تکه کلامش قُزمیت بود. از نظر اون همه قُزمیت بودند الا خودش و دوستای فابریکش، که من هنوز جز اونا نبودم. بنابراین قُزمیت محسوب می شدم و نیازمند به گوشی موبایل. هنوز میلاد بهم خیره شده بود و حرفی نمی زد. همه منتظر جواب من بودند. میلاد فقط یه جواب آره می خواست. تو نگاهش التماس می دیدم. ولی من نمی تونستم احساساتی بشم. من نیاز به موبایل نداشتم. واسه همین با قطعیت تمام گفتم:

-         من موبایل نیاز ندارم!

انتظار داشتم که این هایی که منو مثه نماینده یه کشور پای میز مذاکره کشوندند، با حرف و صحبت ادامه بدند؛ ولی چیزی نمونده بود یک مشت بزرگ و محکم بخوره توی دهنم که...طبیعتا مشت میلاد بود:

-         باشه...تسلیم. من موبایل می خوام

وقتی از رو زمین خودمو جمع کردم، همه با لبخند به من نگاه می کردند. مخصوصا میلاد که با چند ثانیه قبلش قابل مقایسه نبود. دیگه اون خشونت چند لحظه قبل محو شده بود و جاشو به صورتی مهربون و دوست داشتنی داده بود. یه گوشی موبایل از جیبش درآورد و با لبخند بهم داد:

-         بیا! یه سیم کارت توشه...هر وقت داشتی بده!

و به این راحتی منم خودمو به موبایل باختم. و این شروع مشکلات بعدی بود...

همه می دونستند که من مشکل روده، معده و مثانه دارم. البته رفتم پیش دکتر:

-         شما هیچ مشکلی ندارین، بدنت مثه ساعت کار می کنه...

من هم متعجب به پوست وارفته صورت دکتر و چشم های بالا و پایین و کله تاس و دستای بی موی لرزونش نگاه کردم...حق داشت.

در هر صورت، من روزی 10 تا 15 نوبت به توالت می رفتم و از ابتدا که متوجه این نقص(یا مزیت) شدم، تصمیم گرفتم تا از این لحظات به بهترین شکل استفاده کنم. یعنی کاری کنم که از اونا لذت ببرم. برای همین اگه نه بهترین، اما یکی از بهترین ساعات عمرم رو توی توالت گذروندم. مخصوصا بعد یه مسافرت طولانی که فشار از توی چشم ها و سر انگشتای دست راست می زنه بیرون، همون لحظه ای که وارد توالت می شی و سریع ساک و کیفتو به جایی آویزون می کنی و با سرعت هر چه بیشتر کمربند و دکمه و  زیب شلوار رو باز می کنی...بعدش همش لذته...لذت...

حالا پس از چند دقیقه آرامش، وقتی بلند می شی تا شلوارتو بکشی بالا و کمربند رو ببندی، می فهمی که سرعت باز کردن کمربند و دکمه و زیپ، صد برابر سرعت بستن اوناست. اینجاست که به فکر کتاب گینس هم می افتی...ولی اگه یه موبایل همرات باشه چی؟

من تقریبا تمام روز تو دانشگاه بودم. و طبیعتا اکثر اوقات تو توالت. اولین باری که بعد از موبایلی شدن وارد توالت شدم، تازه به مشکلات گوشی داشتن آگاه شدم، یعنی مهمترین مشکل. و اون  اینکه در حال انجام دادن اعمال تعیین شده، گوشی موبایل را کجا بذارم؟

 اولین راه حل جیب هام بود. ولی با این کار لذت نشستن راحت از آدم دریغ می شه. موبایل مثه یه چیز قلمبه توی جیب، هی می گه : "زود بلند شو! دارم می ترکم! با توام! بلند شو!"... راه حل بعدی، دست گرفتن گوشی بود که سریع منتفی شد. چون هر کسی می دونه برای استفاده از توالت ایرانی هر دودست نیازه. بعضی وقتا دست سوم هم نیاز می شه...کمی فکر کردم، به ذهنم رسید گوشی رو بذارم گوشه ای روی کف توالت. وقتی مورد رو بررسی می کردم، سطل آشغال کوچیک آبی رنگ نظرم رو جلب کرد که مملو از دستمال کاغذی بود و مقادیر زیادی نوار بهداشتی... آخه اون توالت تا چند روز قبلش توالت دخترونه بود...(بالا رفتن درصد شرکت کنندگان دختر در کنکور و به طبع افزایش دانشجویان دختر در دانشگاه و در کنار اون پایین اومدن درصد دانشجویان پسر، باعث شد تا توالت پسرونه که بزرگتر می نمود به دختران تحویل داده بشه و سهم ما هم یه مشت نوار بهداشتی در دو وجب جا باشه)

غیر از سطل آشغال، نقاط ریز زرد رنگ و گه گاهی نقاط قهوه ای هم دیده می شد. پشت سرم روی دیوار، ضربات ترکشی روی کاشی سفید رنگ خودنمایی می کرد که به جا مانده از ساکنین موقت قبلی اونجا بود و قطعا به بعد از واگذاری اونجا به پسرا، برمی گشت.

منم مثه هرکسی از این راه حل هم گذشتم. البته بعد از اون روز، چند باری این کار رو انجام دادم و هنوزم گاهی اوقات در لحظات بحرانی بهش متوسل می شم. بهتر بگم که تا جایی که ممکنه محلی خشک رو برای قرار دادن موبایل انتخاب می کنم.

از اونجایی که دیگه تحملم به سر رسیده بود و نیز دیگه درنگ جایز نبود، تصمیم گرفتم موبایل رو بذارم بالای در توالت. گذاشتم و خوشحال رفتم سراغ کمربند و دکمه شلوار و بالاخره زیپ...یکدفعه ترسیدم: " اگه کسی بیاد موبایل رو برداره بره چی؟ تا بیام خودم رو جمع کنم و شلوار رو بکشم بالا و دسته سیفون رو بکشم پایین و به دستام صابونی بزنم و موهامو صفایی بدم و دستامو خشک کنم...نه!" در همان وضعیت بلند شدم و موبایل رو برداشتم. آنجا بود که نفرینی فرستادم به روح آن شورای امنیت کذایی و به خصوص میلاد عزیز. تنها لذت این لحظات، تنهایی و بی دغدغه بودن اون بود که به راحتی ازم گرفتند و به جاش یه موبایل مزاحم گذاشتند کف دستم...استرس و فشار امانم رو بریده بود. در شرایط سختی بودم و کم کم یاد ساعات نزدیک ترمینال توی اتوبوس می افتادم و سختی تحمل فشارهای آخر...اما امید به لذت بعد اون بود که منو سرپا نگه داشته بود....

"یافتم! یافتم! یافتم!"

نمی دونم کسی اون موقع تو دستشویی بود و صدای منو شنید یا نه. ولی اصلا مهم نبود. تنها کاری که کردم سریع موبایل را تو دهنم گذاشتم و بلافاصله نشستم.چنان هیجانی داشتم که به موبایل زل زده بودم که پایین تر از دماغم قرار داشت. پس از رهایی از هیجان به کار اصلی پرداختم. زور پشت زور...یادم رفت بگم که من یبوست هم دارم.

باید فشار بیشتر می شد...خیلی بیشتر...فشار رو تو رگ های شقیقه ام حس می کردم. مطمئن بودم که صورتم سرخ شده و چشمام از حدقه بیرون زده بود. دندونام محکم موبایل رو فشار می داد...ترس اینو داشتم که موبایل از وسط نصف شه، ولی چاره ای نبود...از همه ارگان های بدنم خواستم تا منو کمک کنند...دستام هم شیر و شلنگ رو فشار می دادند...با تمام وجودم تلاش کردم...فقط یه فشار دیگه لازم بود...سه ...دو..یک...آه!..آه!...شد...شد...تموم شد...

اینجا بود که به فکر فرو رفتم. چرا آدم پس از آزادی، رهایی، شادی، موفقیت یا هر چی مزخرف مثه ایا، باید فیاد بکشه؟ آه بکشه، بخنده؟...چرا اصلا باید دهنش رو باز کنه؟

شماره یک رو که تو دلم گفتم، دهنم ناخودآگاه باز شد. باز شدن دهان همانا و رها شدن موبایل همانا. افتاد توی سنگ توالت و به سه تیکه در، باطری و بدنه تجزیه شد و همراه با مواد خروجی از بدنم، به سمت حفره نابودی رفت...تموم شد...

چند روز بعد، وقتی طبق معمول از توالت اومدم بیرون تا دستامو بشورم، صدایی از پشت یکی از درها اومد: آه!...آه!...تموم شد...تموم شد...و صداش به سمت ناله حرکت کرد...

hamin...

 

پنجشنبه 30 خرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 09:58 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 13
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic