...hamin

اسامی تعدادی از نمایشنامه های کم یاب به شرح ذیل است. علاقمندان به تهیه فایل پی دی اف این آثار می توانند با شماره زیر تماس حاصل کنند:

09376480732    ابوالفضل قاضی

1- اتوبوسی به نام هوس ( تنسی ویلیامز )

2- گربه روی شیروانی داغ ( تنسی ویلیامز )

3- مرید شیطان ( برنارد شا )

4- ژاندارک ( برنارد شا )

5- مرغابی وحشی ( ایبسن )

6- براند ( ایبسن )

7- دایره گچی قفقازی ( برشت )

8- فیزیکدان ها (دورنمات )

8- گفتگوی شبانه ( دورنمات )

9- پرتره (مروژک)

10- پابرهنه در پارک (سایمون )

11- سیر روز در شب ( اونیل)

12- طوفان (شکسپیر)

13- کبوددان و اسفندیار (آرمان امید)

14- رویای آمریکایی ( آلبی)

15- فاحشه بزرگوار ( سارتر)

16- کاندیدا( برنارد شا)

17- آنکه گفت آری ... ( برشت )

چهارشنبه 8 شهریور 1391موضوع مطلب : نمایشنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:53 | نظرگاه()
ما فلک زده ها در ما تحت دنیا واقعیم. لذت دنیا و امنیت را نبرده ایم. نه در دوره افتخار بوده ایم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت. در دوره هرج و مرج واقع شده ایم. دلیران می میرند، و حاصل به ترسوها می رسد که زنده اند. این ملت غیور به غرش دویست توپ از صدا و حرکت افتاده اند و دیگر نفس نمی کشند.

نمایشنامه ندبه ( بهرام بیضایی )
سه شنبه 24 مرداد 1391ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 00:46 | نظرگاه()

تصادف

ساعت 12 دقیقه به 3 بود که در اتاق را باز کردم و با صحنه ای عجیب روبه رو شدم. آشغال های تلنبار شده از شام دیشب، بدون اثری از متهم ها. با جود خستگی مجبور به باز کردن جایی برای خواب بودم...

یک ساعت طول کشید تا آن طور که دلم می خواست اتاق را تمیز کنم. وقتی روی زمین دراز کشیدم، ساعت 12 دقیقه به سه بود و ....مگه می شود ساعت هنوز 12 دقیقه به 3 باشد؟ یعنی من هنوز کاری نکرده ام و خسته شده ام؟ اما قبل از این سوال ها در فکر یک باطری جدید برای ساعت بودم...به سرعت به سمت کمد رفتم تا از یکی از دو کشوهای کوچک، یک باطری قلمی پیدا کنم. جستجو نتیجه ای نداشت و به ناچار مجبور شدم تا در زمانی که سگ هم از بیرن رفتن امتناع می کند، من برای خرید باطری قلمی، پای به کوچه و خیابان بگذارم.

اشاره کنم که من به شدت به ساعت حساس هستم و با آویزان بودن یک ساعت خراب یا عقب افتاده روی دیوار، خوابم نمی برد.

سه شنبه 10 مرداد 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:04 | نظرگاه()

hamin...

" همین " همزاد من است که با سه نقطه همراه است؛ آن وقت که می نشینم در تلاقی دو دیوار بلند و لخت، روبه رویم " هیچی " را می بینم و بر روی کف دستم با انگشت می نویسم : " همین ... " که زود محو می شود و به دنبال خودکاری، کاغذی نیز می یابم.

زندگی ام همین است. یک خودکار و کاغذ و دو دیوار که بتوانم بهشان تکیه کنم. اگر ماشینی هم عبور نکند بوق زنان که نور علی نور است؛ اگر بقالی سر کوچه با نسیه هایم، لبهایش را کج نکند و روزی یک بسته سیگار به من مرحمت کند و اگر باد نوزد و نقشه روی دیوار را نکند، و اگر کولر آبش تمام نشود تا مجبور نشوم شیشه های خالی نوشابه را یکی یکی از شیر دستشویی پر کنم و یکی یکی درون شکمش خالی کنم تا بلکه صدایش کمتر شود و بادش خنک تر و اگر سر ماه نرسد و آن املاک دار سیبیلوی چاق، پشت تلفن برایم رجز نخواند از descipline صاحب خانه و اینکه او ارتشی است و نظم را می پرستد و از بدقولی بیزار است؛ اگر گرسنه ام نشود تا به ناچار هوای سرد درون یخچال را نبلعم، اگر آب قطع نشود تا دو ساعت بلاتکلیف، فقط آفتابه قرمز را نگاه نکنم و دستم بر روی شیلنگ سفید، منتظر جاری شدن قطره ای در لوله ها، اگر فندک گازش تمام نشود و موسیقی لب تاپ عهد بوق به میل من پخش شود، باز زندگی من "همین" است با سه نقطه در انتهایش که انتظار را نشانم می دهد، انتظار برای شب شدن تا صدای ماشین ها بخوابد. انتظار برای صاف شدن لب های بقالی سر کوچه تا دست ببرد به زیر میزش و یک بسته سیگار پرت کند روی میز. انتظار برای آرام گرفتن هوا تا بادی نوزد و فکر نکنی که وسط صحرا خانه گرفته ای. انتظار برای پر شدن شیشه های خالی نوشابه از آبی که املاکی باید پشت تلفن بنوشد تا شاید کمی آرام بگیرد  دست از سرم بردارد. انتظار برای سیری، برای آرامش، انتظار برای دمی تکیه دادن به دو دیوار بلند و لخت تا خودکار در دستم بگیرم و کاغذ را روبه رویم بگیرم و از بالای صفحه شروع کنم :

چند شنبه     چند/چند/چند13     ساعت چنددقیقه : چند

و باز صدای پمپ کولر در می آید که آب می خواهم و همزمان چند ماشین عبور می کنند و بوق زنان، دهانم را به دشنام می آرایند و نام املاکی بر صفحه موبایلم نقش می بندد و راهی جز پرتاب آن به سوی بیرون، به میان شاخه های درختان، برایم باقی نمی ماند. وقتی به درون دستشویی می روم تا آبی برای کولر تهیه کنم، به صدای توخالی لوله ها گوش می سپارم و با اعصابی در هم شکسته، به پاکت سیگار پناه می برم که همان صدا را اینجا هم می شنوم. باز خود به تلاقی دو دیوار می رسانم و با انگشت روی کف دستم می نویسم : " همین " با سه نقطه در انتهایش...

...h4min

سه شنبه 10 مرداد 1391موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:01 | نظرگاه()

توی ماشین بودم، وسط خیابون. دورتادور من رو ماشین های دیگه گرفته بودند. سر و دستاشون از ماشین بیرون بود و فریاد می کشیدند. ولی صداشون رو نمی شنیدم.

تنها نبودم. یه نفر با لباس سفید که رو صورتش تور کشیده بود، کنارم نشسته بود. اون رانندگی می کرد. ماشین ما با بقیه فرق داشت.

یکشنبه 25 تیر 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:36 | نظرگاه()

کد 35

- پسرم توی بیمارستان بستریه، قراره عملش کنن. امشب به کی گفتم جای من وایسه، هیشکی قبول نکرد...

اشک توی چشماش جمع شده بود، ولی نمی ذاشت ازش بیرون بیاد. چشمایی که هر کدومش طرفی رو می دید و دو تا ابروی پر پشت بالای اونا سایه بونی بزرگ درست کرده بودند.

از دور که می اومد معلوم بود که خودشه، آقا ناصر، کد 35. برای من که چشمام ضغیفن، خیلی جالب به نظر می رسید. با قدی بلند و افراشته، پیرهنی خاکستری رنگ و چهارخونه که همیشه از کمی از شلوارش می زد بیرون، موهای آشفته و سیخ شده و بالاخره سبیل چخماقی ش که آدم رو یاد کارتون های قدیمی می انداخت. همه این ها با صدای کشیده شدن دمپایی روی شن های کف کاراژ می شد آقا ناصر.

شنبه 10 تیر 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:12 | نظرگاه()

قاصدک

پیام می آورد

برای یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر

" هیچ "

بهرام بیضایی

...h4min

سه شنبه 30 خرداد 1391موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 12:53 | نظرگاه()

سایه ام همراهی ام می کند

گاهی از پیش

گاهی در کنار

گاهی از پس...

چه خوب است روزهای ابری...

بهرام بیضایی

h4min...

سه شنبه 30 خرداد 1391موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 12:50 | نظرگاه()

فایل pdf نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس ، شاهکار تنسی ویلیامز

فایلی که اکنون برای دانلود حاضر است، نسخه ناقص نمایشنامه می باشد. دوستانی که مایل به دریافت نسخه کامل هستند با شماره زیر تماس بگیرند:

09376480732

سه شنبه 23 خرداد 1391پیوندهای پیوسته: اتوبوسی به نام هوس
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:25 | نظرگاه()

عیدی عید

وقتی پتو رو روی خودش کشید، صدای بچه ها رو می شنید که خیلی آهسته با هم
صحبت می کردند :
-
بابا امسال چقدر عیدی می ده؟
-
پارسال پنج هزار تومنی داد، امسال حتما ده تومنی میده
-
پارسال که خونه مامان بزرگ بودیم، اون به ما عیدی داد.
-
فرقی نداره. فک کن بابا داده.
-
آخ جون! اگه همه ده تومنی بدن، خیلی خوب می شه
-
هیس! یواش! زیاد خوشحال نباش. دیروز از بابا پول می خواستم، واسه
باشگاه، گفت برو از جیبم بردار. فقط چند تا دو تومنی تو جیبش بود. بعد که
ازم پرسید برداشتی، دروغی گفتم آره

یکشنبه 21 خرداد 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 10:28 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 13
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic