...hamin

دودکش و موهای سیخ شده

در سیاهی شب صدای کشیده شدن دمپایی بر روی آسفالت یخ زده ، او را از خواب بیدار می کند . خوابی در میان آجر ها و گونی های سیمان . بوی نم گچ تازه کار شده ، امان از او بریده است و دوستش را می نگرد که انگار نه انگار که در خرابه ای دراز به دراز افتاده ، آن را مانند اتاق کودکی اش در آغوش می گیرد...

ناگهان بلند می شود و فریاد می زند که " ای وای ! ما دودکش را فراموشمان شد" .دوستش وحشت زده به هوا پرتاب می شود . آن ها نگران بودند اگر دودکش نباشد ، پس ارواح سرگردان از کجا به خواب های وحشتناک ساکنین آینده بیایند و بروند و آن وقت ، نان شب رمالان را که بدهد ؟ آن هایی که زندگی شان به خواب های دیگران بسته است و صبح تا شب به دنبال وسایل می گردند تا ربطی میان قاشق مسی زنگ زده با پشتی قرمز عهد قاجار پیداکنند و آن را به باران شب عید وصل کنند .

پنجشنبه 25 اسفند 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:26 | نظرگاه()

انتخاب

-         کدوم بهتره مامان ؟

-         نمی دونم ...اون یکی بلایی دست راست ! خوبه ؟

-         اون ؟ ...چی نوشته ؟ نمی تونم بخونم !

-         منم نمی بینمش ! گفتم تو شاید بتونی بخونیش ! ... تو هم عینکتو جا گذاشتی ؟

-         اونو که خیلی وقته گم کردم ...

-         گمش کردی ؟ خاک بر سرت ! آخه کسی عینکش رو هم گم می کنه ؟ حقته که کور بشی !

-         مامان ! حالا ولش کن ! به بابا چیزی نگیا ! خب؟

-         باشه ! زود باش یکی رو انتخاب کن بریم . داره دیر می شه ها ! باس بریم عیادت دختر خانم زارعی ...مریضه !

-         حالا چش هس؟

-         نمی دونم چه مرگشه ! زود باش ! هوا داره سرد می شه !

-         باشه ! اِ اِ اِ .....

-         کوفت ! انتخاب کن !

یکشنبه 21 اسفند 1390موضوع مطلب : داستانک,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:52 | نظرگاه()

یك روز صبح

قرار بود اون روز صبح زود برم كافی نت ، به جای یكی از همكارا كه مشكلی واسش پیش اومده بود و طبق معمول دیواری كوتاه تر و نزدیك تر از من پیدا نشد . ولی یه لذت بالا كشیدن كركره می ارزید . در كنار بقیه كسبه و مغازه دار ها یه حس خوبی داشت . مثل مردایی كه اومدن سر كار واسه یه لقمه نون حلال...البته من شب ها پایین كشیدن كركره ها رو انجام می دم اما اون موقع تقریبا هیچ كسی توی خیابون پیدا نمی شه .

شنبه 20 اسفند 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 09:10 | نظرگاه()

دستانت واکنش سریع است از آفرینش

مرا ، و نیمکتی در توهم آمدنت!

دستانت ،به قبیله ای شباهت دارد

که مودبانه شکار خود را از پا در می آورند!

دستانت، کسوفی از نوازشهاست!

و

این فرمان توست..

تنها کلمات حق هم صبحتی مرا دارند!

چهارشنبه 17 اسفند 1390موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:12 | نظرگاه()

وایرلس

روزای اول بود كه تازه توی كافی نت استخدام شده بودم . تا حدودی با نرم افزارها آشنا بودم و مشكلی توی سایت ها هم نداشتم . مگر مشكلات خاص كه بلافاصله به مهندس زنگ می زدم ، ولی هیچ وقت خودم رو جلوی مشتری خراب نمی كردم . حتی شده چیزی سره هم می كردم و به عنوان یه آدم مطلع از علم كامپیوتر ، به خورد اون بدبخت ها می دادم . اما در مواجهه با یك كامپیوتر باز حرفه ای ....

دوشنبه 1 اسفند 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:38 | نظرگاه()

جلسه خصوصی

بعد از بالا امدن از پله های انبوه اداره ، به جلوی نگهبانی رسید . کارتش را که در دستش عرق کرده بود روی دستگاه کشید و به سمت درب خروجی حرکت کرد . باران چند دقیقه ای بود که شروع شده بود و هر لحظه بیشتر می شد .

کیف قهوه ای رنگش را روی سر گرفت و از پله های ورودی پایین آمد . به سرعت حرکت می کرد و برایش مهم نبود که با کفش به درون چاله های پر آب قدم بگذارد . سریع از خیابان عبور کرد .

جلوی در قهوه ای رنگ خانه ، کلید را از جیب چپ مانتوی توسی رنگش بیرون آورد و در را باز کرد . حیاط خیس خیس شده بود و انگار سطل آب بزرگی بر روی درختان ریخته بودند . از میان انبوه شاخه ها گذشت و به پله ها رسید . لبخندی بر لبانش نشست . دستانش دیگر تحمل سنگینی کیف را نداشتند . ...

پنجشنبه 27 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 21:08 | نظرگاه()

استخدام

برای اولین بار بو كه وارد این كافی نت می شدم . فضای قشنگ و دنجی داشت . جمع و جور و نقلی . همیشه دلم می خواست توی یه كافی نت كار كنم . حالا كه مكانش رو هم پیدا كرده بودم خیلی هوسم شده بود برم جای پسر جوونه روی صندلی بزرگ ، پشت میز ریاست بشینم . فردای اون روز كه رفتم همون كافی نت ، آگهی استخدام یك پسر مجرد رو پشت شیشه دیدم . بلافاصله رفتم و .... بعد دو روز من پشت اون میز ریاست نشستم .

كاغذ ناآشنا

همه چیز آروم بود ... چند تا user داشتم . خودم هم مشغول گشتن توی اینترنت بودم . در همین لحظه پیرمردی وارد كافی نت شد و یك كاغذ رو انداخت روی میز و گفت " خسته نباشین "

سه شنبه 25 بهمن 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:24 | نظرگاه()
یاد بگیر، ساده ترین چیز ها را !
برای آنان كه به خواهند یاد بگیرند
هرگز دیر نیست.

دوشنبه 17 بهمن 1390موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 12:04 | نظرگاه()

گربه زیر باران

نویسنده: ارنست همینگوی

برگردان: احمد گلشیری

تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچ‌کدام از آدم‌هایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان یا موقع برگشتن از آن، می‌دیدند نمی‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخل‌های بلند و نیمکت‌های سبز دیده می‌شد. هوا که خوب بود همیشه یک با سه‌پایه‌اش در آنجا حضور داشت. نقاش‌ها از نحوه‌ای که نخل‌ها قد کشیده بودند و از رنگ‌های براق هتل‌های رو به باغ ملی و دریا خوش‌شان می‌آمد. .....

سه شنبه 11 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:38 | نظرگاه()

جای دنج تمیز و پر نور

نویسنده: ارنست همینگوی

برگردان: بهناز عباسی

سه شنبه 11 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:35 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : ... | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | ... | « 13
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic