تبلیغات
...hamin
...hamin

نقاشی

کودک وارد اتاقش شد. اتاقی با دیوارهای صورتی و قاب های کوچک و بزرگ که نشان می داد او روزی کوچک تر از این بوده و ستاره ها و ماه های زیادی که از سقف آویزان بودند و با یک اشاره می رفتند و می آمدند.

میز کوچکش برای او کوچک نبود. حتی پاهایش به انتهای تخت خواب کوچکش نمی رسید. از کشوی میز، دفتر نقاشی اش را درآورد و از وسط آن صفحه ای جدا کرد. نگران نبود که صدای کنده شدن کاغذ به گوش پدرش برسد. مداد سیاه را از لیوان روی میز بیرون آورد.

خانه ای کشید؛ یک مربع با یک مثلث روی آن. دو پنجره در دو طرف مربع و مستطیلی به جای در. یک درخت بزرگ در کنار خانه کشید و چند پرنده که به شکل هفت در حال پرواز بودند و دو ابر کوچک بالای درخت. خورشید هم در گوشه ای پشت کوه ها، پنهانی خانه را دید می زد. میان درخت و خانه، دختری کشید با مویی قرمز و دامنی به رنگ نارنجی. هنوز سینه هایش به چشم نمی آمد. لبهایش را خندان کرد و لپ هایش را سرخ. در کنار دختر زنی بلندتر ایستاده بود، با سینه هایی بزرگتر و طرف دیگر دختر، مردی بی مو کشید با ریشی کوتاه. زن و مرد لب نداشتند و تنها با چشمهاشان به او نگاه می کردند.

مداد را به جایش برگرداند. در اتاق باز شد. زن درون نقاشی ظاهر شد، با حرکات دستانش به دختر چیزی گفت و او نیز به همان حرکات جوابش را داد. زن لبخندی زد و در اتاق را بست. دختر از لیوان روی میز، پاک کن را پیدا کرد و لب های خندان دختر درون نقاشی را پاک کرد. به کاغذ خیره شد. لبخندی روی لبانش نشست...

...hamin

یکشنبه 26 شهریور 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 10:25 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]