تبلیغات
...hamin
...hamin

معجزه

کودک پتو را از روی خود کشید و بر زمین انداخت...

ناگهان صدایی وحشتناک به گوش رسید. صدایی که خبر از طوفانی عظیم را می داد. مورچه ها دانه به دهان در جای خود ایستادند و منتظر ماندند تا مطمئن شوند که چه حادثه ای در راه است. صدای هر لحظه بیشتر می شد و همراه آن بادی شروع به وزیدن کرد. طوفانی در راه بود. حشرات سیاهرنگ، وحشت زده به این طرف و آن صرف می گریختند. گاهی هم به یکدیگر برخورد می کردند، اما صدای فریاد همدیگر را نمی شنیدند. صدای غرش طوفان همه فضا را گرفته بود. دانه ها را رها کرده تا سریع تر به لانه برسند. گیج و منگ شاخک ها را تکان می دادند؛ ولی کاری از آن ها هم ساخته نبود. خطر هر لحظه نزدیک تر می شد. باد شدیدتر شد و مورچه ها را مثل پر سبک با خود می برد. آسمان را گویی ابرهای سیاه گرفته بود. کم کم همه جا رو به سیاهی می رفت. این یک طوفان واقعی بود، همچون داستان های مورچه های پیر از گذشته های بسیار دور. همه دیگر ناامید شده بودند. مرگ به سویشان می آمده بود و باد آن ها را به سویش می برد. تاریکی دنیای مورچه ها فرا گرفت...

ناگهان باد افسار گسیخته آرام گرفت. سکوت حکمفرما شد. مورچه ها در تاریکی همدیگر را به کمک شاخک ها پیدا کردند. چند مورچه در زیر آوار مانده بودند. تازه پی بردند که آوار بر سر آن ها ریخته شده، باید در انتظار کمک می ماندند...

مادر پتو را از روی زمین برداشت و روی کودک انداخت

مورچه ها داستان نجات معجزه آمیز خود را از زیر آوار برای بچه های خود تعریف می کنند" همه دعا کردیم تا خداوند به کمک ما بیاید. خدا نیز فرشته هایش را فرستاد و همه آوار را به آسمان بردند..."

...hamin

یکشنبه 14 آبان 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:16 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]