...hamin

کف دستاشو روی دکمه های تلفن عمومی گذاشت. سعی کرد سردی دکمه های فلزی رو حس کنه. عرق از روی صورتش به طرف پایین حرکت می کرد و مسیری نامرئی رو به جا می ذاشت.

شماره ها رو تو ذهنش مرور کرد:

یک ! فقط یک بار دیگه می تونست کلیدها رو لمس کنه.

دو ! بار دوم رو یادش اومد که این کارو توی یک زمستون سرد انجام داد.

سه ! سه بار فریاد کشید، اونقدر بلند که صدای پدرش دیگه شنیده نمی شد.

چهار ! دو ضربدر دو می شه چهار، شاید هم پنج.

پنج ! این شماره اونو یاد همسایه درشت هیکل و بداخلاق کودکی اش می انداخت.

شش ! هر وقت می گفت شیش، بقیه می گفتن شش و وقتی  اون می گفت شش، همه داد می زدند شیش.

هفت ! همیشه منتظر یه مسابقه بود که توش مجری ازش بپرسه : عدد مورد علاقتون چنده؟

هشت ! هشت عدد مورد علاقش بود.

نُه ! " نَه!..نَه!..." پلیس ها می دونستند...اگه به ده می رسید چه اتفاقی می افتاد؟...

ده ! یعنی آخرش می تونم به ده برسم..

...hamin
پنجشنبه 26 بهمن 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:51 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic