تبلیغات
...hamin
...hamin

 دختری که از صدای خش خش برگ های خشک در زیر پا بدش می آمد، امروز ساعت دوازده می میرد. الآن ساعت عقربه ای روی دیوار، روی دوازده ایستاده...

مادر مثل هر روز، قبل از بیدار شدن دخترک، به حیاط می رود تا آخرین برگ های خشک درختان را جارو کند. و سفورهای محله نیز می دانند تا قبل از ساعت دوازده باید زیر پنجره اتاق دخترک را از برگ های خشک پاک کنند.

هنوز ساعت روی دوازده ایستاده تا دیگر برگ خشکی روی زمین نمانده باشد که از روی تصادف زیر پای بی حواسی له شود و صدای خش خش آن آسمان خانه را پر کند و نیز گوش دخترک را. که اگر این اتفاق بیفتد، حادثه چند سال پیش دوباره تکرار می شود.

ساعت دوازده بود. اثری از برگ خشک در حیاط خانه و حتی در چند متری آن نبود. دخترک بیدار شد. به طرف پنجره رفت. کوچه مانند درختان لخت بود. کمی دقت کرد. سه برگ نیمه خشک بر شاخه درخت روبرویی خانه شان دید که در انتظار نسیمی سبک بودند. او تا آن روز هیچ وقت برگ خشکی را لمس نکرده بود. همواره از آن ها گریزان بود. از آن ها می ترسید. اما دیگر از سه برگ نیمه خشک روی درخت روبرویی خانه شان نمی ترسید. دوست داشت به آخرین آرزویش در زندگی برسد...

وقتی از اتاق خارج شد، پرده های توری سفید اتاقش به رقص درآمدند. درخت روبرویی دو برگ خود را به نسیم هدیه داد. دخترک به زیر درخت رسید. باتمام وجودش به تنها برگ باقی مانده درخت نگاه می کرد، آخرین برگ پاییز...برگی که با افتادنش زمستان آغاز می شد...

زیر درخت نشست.

در ساعت دوازده دخترک مرد.

در ساعت دوازده دخترک برگ را در دستانش له کرد.

در ساعت دوازده دخترک برگ را لمس کرد.

در ساعت دوازده برگ روی دامن دخترک افتاد.

در ساعت دوازده برگ در هوا رقصید.

در ساعت دوازده برگ از درخت جدا شد.

در ساعت دوازده دخترک زیر درخت نشست.

در ساعت دوازده دخترک آرزویی کرد...اولین آرزوی زندگیش را ...

Hamin…

 

چهارشنبه 16 اسفند 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:36 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]