تبلیغات
...hamin
...hamin

یك روز نارنجی

امروز شاید كمی با روزهای دیگه تفاوت داشته باشه...خودم نمی دنم چه جوری‏، چون تازه لباس های خونه رو از تنم درآوردم. پیراهن 4 خونه ای سبز رنگ آستین كوتاه رو می پوشم با شلوار كتان 50 هزار تومنی سفید رنگ كه رنگ سفیدش رو توی ماشین لباسشویی از دست داده و می ره كه بی رنگ شه. بوی جوراب هم از زیر میز می آد...قهوه ای.

كوتاهی موهام نیازی به آینه نداره....هوا آفتابیه و چشمام اطلاع دارند كه خبری از عینك دودی نیست...شكسته. خودشونو جمع می كنند...كف پاهام سه كفی داخل كفش رو لمس می كنند كه روی هم نشستند تا كفش رو اندازه پاهام كنند.

در باز می شه...پله...در باز می شه...كوچه.

سیگار ...فندك...دود، دودی كه همراه می شه با دود اگزوز پرایدی كه تازه به حركت افتاده...به كدوم طرف می ره ، شاید همون راهی كه من می رم...شاید هم نه...

از لابه لای ماشین ها فرار می كنم تا خودم رو به آدم ها برسونم و از اون ها هم فرار می كنم، فرار می كنیم مدام از هم، به طوری كه نمی شه دزد رو از بقیه تشخیص داد...كار پلیس ها سخت شده و كار دزدها سخت تر...

می رسم به سرچشمه زایش آدم ها...شلوغ تره، انگار از زیر زمین می جوشند و كجا می رند، نم دونم...شاید مثل من دنبال چیزی یاشند تا روزشونو متفاوت كنه و البته آخر سر همه برمی گردند به همون جایی كه بودند...

دختر دستفروش كنار خیابون نشسته زیر آفتاب و می فروشه: دستمال كاغذی، جوراب مردونه، و البته فال حافظ. مدام دور خودشو آبپاشی می كنه، چشمای اون هم خودشونو جمع كردند و شاید عادادت كردند و در سایه هم جمع می شند.

همچنان سعی می كنم تابلوها رو از دور بخونم و صبق معمول می رو تا چند متری اون ها: سیگار نخی نداریم....لطفا سوال نفرمایید!

وسوسه می شم تا سوال بپرسم، ولی چهره ناراحت صاحب مغازه منصرفم می كنه...به همین راحتی.

فندك توی جیبم مدام كار می كنه و به این فكر می كنم كه اگه آتیش بگیره...

سبزده ....تا اینجا سیزده سنگفرش مختلف رو پشت سر گذاشتم، البته بدون حساب آسفالت ها و سیمان های بینشون.

به سمت راست می رم...دیگه حوصله شمردن رو ندارم...نمی شمارم.

از كنار سیگاری ها كه رد می شم، یه نفس عمیق می كشم...هنوز فندك نو جیبم در حال فعالیته...

كیوسك روزنامه فروشی: سیگار..فندك...دود...

آه! كمی تلوتلو می خورم و بعد عادی می شه...سنگ فرش ها رو می شمارم:

-         یك...طرف راستم سراسر حصار فلزی و طرف چپم تماما ماشین....

-         دو...ایست، مرد داخل چراغ، قرمز شده...سیگار را زیر پام له می كنم...مرد داخل چراغ سبز شد...آسفالت را این دفعه می شمارم...

-         سه...چشمام كم كم باز می شند، ولی هنوز همه جا تاره...

-         چهار...

-         پنج...از مسیر آدم های نابینا می رم، برای منی كه تا حدودی می بینم، راه رفتن تو این مسیر كار سختیه...

-         شش...كف پاهام ذوق ذوق می كنند...می زنه به كمرم...

-         هفت...فندك تو جیبم باز شروع میكنه به كار...رنگش نارنجیه...

-         هشت...به كجا میرم، نمی دونم، پاهام نمی كشند، شاید اونا هم نمی دونند...

-         نه...می ایستم سر سنگ فرش جدید...رنگش نارنجیه، طرحش با قبلی ها فرق داره، انگار مسیری تازه هست...

وارد مسیر تازه می شم...

-         ده...

این مسیر فقط یك نوع سنگ فرش داره...نارنجی، اونم با طرحی خاص.

طرف راستم آدم هایی اند كه می رند و طرف چپم آدم هایی اند كه می آن...سرتاپام قرمزه...خیلی دلم می خواد مواهامو توی آینه ببینم....

...hamin
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:54 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]