تبلیغات
...hamin
...hamin

پیانیست کلاویه ها را نرم، آرام فشار می دهد و آرشه ویلون ها آن را همراهی می کنند...دستان و پاهای سفید به حرکت در می آیند، انگار در فضا معلقند، دور خود می چرخند، بر زمین می افتند و به هوا می جهند...در همدیگر فرو می روند و از یکدیگر دور می شوند...اوبوآ ناله کشان به میدان می آید، سفید پوش ها تحت تاثیر صدای آن، به سمت هم حرکت می کنند و دایره ای می سازند...در میان دایره دستان آبی پوش ظاهر می شود، زاری کنان آبی پوش را بر روی دستان می گیرند و او را به ابدیت می سپارند...

پرده بسته می شود، صدای تشویق تماشاگران هر لحظه بیشتر می شود. پرده باز می شود. با نظمی بی مانند، بازیگران و پس از آن نوازندگان به روی سن می آیند و تعظیم کرده می روند...با ورود مردی قد بلند و درشت هیکل، با کت و شلواری سفید بر تن و عینکی مشکی بر چشم و موهای مرتب بالازده  به میان صحنه، تشویق ها پرشورتر می شود. در میان تماشاگران کلمه کارگردان را می توان به سختی شنید...او نیز تعظیم کرده و خارج می شود.

مرد سفیدپوش، استثنائا آن شب زودتر از همه از سالن خارج می شود...می داند که بهای این عجله را باید بپردازد. جلوی در خروجی، انبوهی دست ها، قلم و کاغذ را به طرف او دراز کرده اند و همزمان فلش دوربین ها شروع به کار می کنند...

به سختی سوار ماشین می شود. از خیسی زیر لباس هایش متنفر است. هنوز چند دختر زیبا از پشت شیشه برایش دست تکان می دهند. به آن ها نگاه می کند ولی در فکر پیامی است که چند لحظه پیش برایش آمد: "باید باشی!این یه جنگ نیست! یه مسئله ناموسیه!"

ناگهان خود را جلوی در خانه اش می بیند. به ساعتش نگاهی می اندازد:8:08.. هنوز چند ساعتی وقت دارد. دوست ندارد باز خاطرات گذشته را مرور کند، خاطراتی پر از خون و دعوا، آن هم با چوب و چماق و چاقو و سنگ. همیشه به تازه واردی که برمی خورد، تازه وارد از بخیه روی پیشانی اش می پرسد و او همیشه جواب می دهد: " مال زمان بچگیه!"

راست می گوید. آخرین جنگ برمی گردد به سال ها پیش، وقتی که او فقط هفت سال داشت. این یادگار آن جنگ است...یادگار! این نظر پدرش است:" این نشانه مردانگی خانواده است...هیچ وقت پاک نمی شود..."

یک آن دلش برای پدرش می سوزد. پدرش دیگر پیر شده و مادرش جانی در بدن ندارد...چه کسی از آن ها دفاع می کند؟

به سمت یخچال می رود. کمی آب سر می کشد. نمی داند وظیفه او چیست....همیشه بعد از اجرا دوشی می گرفت و به جمع دوستانش در کافه ای می پیوست: شب آن ها می شد قهوه و سیگار و حرف های یک من غاز در مورد هنر و جامعه بشری و کمبود فرهنگ که همه از شکم سیر بر می خواست؛ او هم سردم دار این جنبش بود...

آشوبی درونش را فرا می گیرد، خود را از آنِ این جا نمی داند، او متعلق به جایی دیگر است.سر دردی عجیب او را آزار می دهد. رگ های پیشانی اش خود را به سطح پوست نزدیک می کنند و راه قطرات عرق را می بندند...به سمت اتاقش می رود.

کمد لباس هایش باز می کند. لباس های رسمی رنگارنگ را کنار می زند. در انتهای کمد یک دست لباس رنگ و رو رفته افتاده که روزی که وارد این شهر شد تنش می کرد. دلش برای چاک های زیر خشتک شلوارش و پیراهنِ آبی رنگِ جیب دارش تنگ شده است. با این پیراهن همه جا رفته بود. چه شب هایی را که پشت در سالن های تئاتر گذراند و چه روزها که پشت در اتاق مسئول ها نشست. هم لباس تمرینش بود و هم لباس مهمانی؛ البته اگر مهمانی دعوت می شد... پیراهن آبی را در آغوش می گیرد. گویی به معشوقه اش رسیده، از اشتیاق شروع به رقصیدن با پیراهن می کند، می خواهد در آن شود...با آن یکی شود...یکی شد.

وقتی خود را در آینه می بیند، اشک، چشمانش را پر می کند، نمی داند از شوق رسیدن به دنیای قبلی اش است یا از دلتنگی دنیای امروزش که چند دقیقه پیش از دستش داد...دیگر مهم نبود...ساعت نزدیک 12 بود. از خانه خارج می شود...

درگیری در میدان شهر است.

جنگ آغاز می شود. بی هیچ حرفی، جنگ به چماق ها و چاقوها و سنگ ها سپرده می شود.

مرد آبی پوش با چماغ، سر و دست ها می شکند و فریادها را به آسمان می برد؛ با هر حرکت خود پیکری در هوا پرتاب و خون آن ها را در فضا پخش می کند. گویی به آرامشی ابدی رسیده؛ چرا که بسیار نرم و زیبا، چماغ را در هوا می چرخاند و هر ضربه همراه است با فریاد و پس از چند ثانیه فریادی دیگر.

کم کم صدای موسیقی گوشش را پر می کند و تنها تصاویر افراد را که در خون خود می غلتند رامشاهده می کند. خود را روی صحنه تئاتر می بیند و بازیگر نقش اول. باید سعی کند حرکاتش با موسیقی هماهنگ شود. یک جا ضربه را آرام بزند و چند ثاتیه بعد محکم. می رقصد و می چرخد و می خندد...

اکنون ساعت هاست که جنگ تمام شده، اما مرد آبی پوش هنوز با چماقش می رقصد. خسته می شود. کم کم آرام می گیرد. از حرکت می ایستد. سرش را به طرف آسمان بلند می کند. هوا گرگ و میش است. نسیم خنکی از کنار صورتش می گذرد و حس خوبی به او دست می دهد. صدای خنده هایی از دور شنیده می شود.

اکنون زمان استراحت است. همان جا دراز می کشد. در میان جسدهای منهدم شده و خونین که در تاریکی به سیاهی می گراید. سرش را روی شکم پاره یک جسد می گذارد و پاهایش را روی دو سر بی پیکر... دیگر زمان آرامش است.

دیگر صدایی شنیده نمی شود؛ جز صدای جیرجیرک ها که میدان جنگ را محاصره کرده اند...در این فکر فرو می رود که باید قبل از اجرای فردا تمرین بگذارد...می خواهد حرکات را تغییر دهد....

...و به خواب فرو می رود.

...hamin

پنجشنبه 23 خرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:17 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]