...hamin

ماجرا از اون شبی شروع شد که بچه های خوابگاه وارد اتاق من شدند. هفت نفری بودند. بین اونا میلاد رو یادمه. پسری با جثه بزرگ و گردنی کوتاه که همیشه نافش از زیر لباسش پیدا بود. وقتی وارد شد با یه حرکت ساده منو از رو تخت بلند کرد و انداخت وسط اتاق. تا اومدم به خودم بیام دور من دایره ای درست شد که یه لحظه منو به یاد صندلی خالی وسط جمع شورای امنیت انداخت که همیشه خالی بود.

-         چرا موبایل نمی خری؟ها؟

این صدا از پشتم اومد. یه صدای تو دماغی و آروم. من فقط چهره میلاد که روبه روم نشسته بود رو می دیدم. با نگاهی عجیب به من زل زده بود. خندیدم. خواستم بلند شم که دست نیرومندی پشت منو گرفت و کشید سمت پایین. طبیعتا میلاد بود. هرچند که ندیدم.

-         الآن تو دانشگاه تو تنها کسی هسی که موبایل نداره...دیگه هر قُزمیتی یه گوشی داره

تکه کلامش قُزمیت بود. از نظر اون همه قُزمیت بودند الا خودش و دوستای فابریکش، که من هنوز جز اونا نبودم. بنابراین قُزمیت محسوب می شدم و نیازمند به گوشی موبایل. هنوز میلاد بهم خیره شده بود و حرفی نمی زد. همه منتظر جواب من بودند. میلاد فقط یه جواب آره می خواست. تو نگاهش التماس می دیدم. ولی من نمی تونستم احساساتی بشم. من نیاز به موبایل نداشتم. واسه همین با قطعیت تمام گفتم:

-         من موبایل نیاز ندارم!

انتظار داشتم که این هایی که منو مثه نماینده یه کشور پای میز مذاکره کشوندند، با حرف و صحبت ادامه بدند؛ ولی چیزی نمونده بود یک مشت بزرگ و محکم بخوره توی دهنم که...طبیعتا مشت میلاد بود:

-         باشه...تسلیم. من موبایل می خوام

وقتی از رو زمین خودمو جمع کردم، همه با لبخند به من نگاه می کردند. مخصوصا میلاد که با چند ثانیه قبلش قابل مقایسه نبود. دیگه اون خشونت چند لحظه قبل محو شده بود و جاشو به صورتی مهربون و دوست داشتنی داده بود. یه گوشی موبایل از جیبش درآورد و با لبخند بهم داد:

-         بیا! یه سیم کارت توشه...هر وقت داشتی بده!

و به این راحتی منم خودمو به موبایل باختم. و این شروع مشکلات بعدی بود...

همه می دونستند که من مشکل روده، معده و مثانه دارم. البته رفتم پیش دکتر:

-         شما هیچ مشکلی ندارین، بدنت مثه ساعت کار می کنه...

من هم متعجب به پوست وارفته صورت دکتر و چشم های بالا و پایین و کله تاس و دستای بی موی لرزونش نگاه کردم...حق داشت.

در هر صورت، من روزی 10 تا 15 نوبت به توالت می رفتم و از ابتدا که متوجه این نقص(یا مزیت) شدم، تصمیم گرفتم تا از این لحظات به بهترین شکل استفاده کنم. یعنی کاری کنم که از اونا لذت ببرم. برای همین اگه نه بهترین، اما یکی از بهترین ساعات عمرم رو توی توالت گذروندم. مخصوصا بعد یه مسافرت طولانی که فشار از توی چشم ها و سر انگشتای دست راست می زنه بیرون، همون لحظه ای که وارد توالت می شی و سریع ساک و کیفتو به جایی آویزون می کنی و با سرعت هر چه بیشتر کمربند و دکمه و  زیب شلوار رو باز می کنی...بعدش همش لذته...لذت...

حالا پس از چند دقیقه آرامش، وقتی بلند می شی تا شلوارتو بکشی بالا و کمربند رو ببندی، می فهمی که سرعت باز کردن کمربند و دکمه و زیپ، صد برابر سرعت بستن اوناست. اینجاست که به فکر کتاب گینس هم می افتی...ولی اگه یه موبایل همرات باشه چی؟

من تقریبا تمام روز تو دانشگاه بودم. و طبیعتا اکثر اوقات تو توالت. اولین باری که بعد از موبایلی شدن وارد توالت شدم، تازه به مشکلات گوشی داشتن آگاه شدم، یعنی مهمترین مشکل. و اون  اینکه در حال انجام دادن اعمال تعیین شده، گوشی موبایل را کجا بذارم؟

 اولین راه حل جیب هام بود. ولی با این کار لذت نشستن راحت از آدم دریغ می شه. موبایل مثه یه چیز قلمبه توی جیب، هی می گه : "زود بلند شو! دارم می ترکم! با توام! بلند شو!"... راه حل بعدی، دست گرفتن گوشی بود که سریع منتفی شد. چون هر کسی می دونه برای استفاده از توالت ایرانی هر دودست نیازه. بعضی وقتا دست سوم هم نیاز می شه...کمی فکر کردم، به ذهنم رسید گوشی رو بذارم گوشه ای روی کف توالت. وقتی مورد رو بررسی می کردم، سطل آشغال کوچیک آبی رنگ نظرم رو جلب کرد که مملو از دستمال کاغذی بود و مقادیر زیادی نوار بهداشتی... آخه اون توالت تا چند روز قبلش توالت دخترونه بود...(بالا رفتن درصد شرکت کنندگان دختر در کنکور و به طبع افزایش دانشجویان دختر در دانشگاه و در کنار اون پایین اومدن درصد دانشجویان پسر، باعث شد تا توالت پسرونه که بزرگتر می نمود به دختران تحویل داده بشه و سهم ما هم یه مشت نوار بهداشتی در دو وجب جا باشه)

غیر از سطل آشغال، نقاط ریز زرد رنگ و گه گاهی نقاط قهوه ای هم دیده می شد. پشت سرم روی دیوار، ضربات ترکشی روی کاشی سفید رنگ خودنمایی می کرد که به جا مانده از ساکنین موقت قبلی اونجا بود و قطعا به بعد از واگذاری اونجا به پسرا، برمی گشت.

منم مثه هرکسی از این راه حل هم گذشتم. البته بعد از اون روز، چند باری این کار رو انجام دادم و هنوزم گاهی اوقات در لحظات بحرانی بهش متوسل می شم. بهتر بگم که تا جایی که ممکنه محلی خشک رو برای قرار دادن موبایل انتخاب می کنم.

از اونجایی که دیگه تحملم به سر رسیده بود و نیز دیگه درنگ جایز نبود، تصمیم گرفتم موبایل رو بذارم بالای در توالت. گذاشتم و خوشحال رفتم سراغ کمربند و دکمه شلوار و بالاخره زیپ...یکدفعه ترسیدم: " اگه کسی بیاد موبایل رو برداره بره چی؟ تا بیام خودم رو جمع کنم و شلوار رو بکشم بالا و دسته سیفون رو بکشم پایین و به دستام صابونی بزنم و موهامو صفایی بدم و دستامو خشک کنم...نه!" در همان وضعیت بلند شدم و موبایل رو برداشتم. آنجا بود که نفرینی فرستادم به روح آن شورای امنیت کذایی و به خصوص میلاد عزیز. تنها لذت این لحظات، تنهایی و بی دغدغه بودن اون بود که به راحتی ازم گرفتند و به جاش یه موبایل مزاحم گذاشتند کف دستم...استرس و فشار امانم رو بریده بود. در شرایط سختی بودم و کم کم یاد ساعات نزدیک ترمینال توی اتوبوس می افتادم و سختی تحمل فشارهای آخر...اما امید به لذت بعد اون بود که منو سرپا نگه داشته بود....

"یافتم! یافتم! یافتم!"

نمی دونم کسی اون موقع تو دستشویی بود و صدای منو شنید یا نه. ولی اصلا مهم نبود. تنها کاری که کردم سریع موبایل را تو دهنم گذاشتم و بلافاصله نشستم.چنان هیجانی داشتم که به موبایل زل زده بودم که پایین تر از دماغم قرار داشت. پس از رهایی از هیجان به کار اصلی پرداختم. زور پشت زور...یادم رفت بگم که من یبوست هم دارم.

باید فشار بیشتر می شد...خیلی بیشتر...فشار رو تو رگ های شقیقه ام حس می کردم. مطمئن بودم که صورتم سرخ شده و چشمام از حدقه بیرون زده بود. دندونام محکم موبایل رو فشار می داد...ترس اینو داشتم که موبایل از وسط نصف شه، ولی چاره ای نبود...از همه ارگان های بدنم خواستم تا منو کمک کنند...دستام هم شیر و شلنگ رو فشار می دادند...با تمام وجودم تلاش کردم...فقط یه فشار دیگه لازم بود...سه ...دو..یک...آه!..آه!...شد...شد...تموم شد...

اینجا بود که به فکر فرو رفتم. چرا آدم پس از آزادی، رهایی، شادی، موفقیت یا هر چی مزخرف مثه ایا، باید فیاد بکشه؟ آه بکشه، بخنده؟...چرا اصلا باید دهنش رو باز کنه؟

شماره یک رو که تو دلم گفتم، دهنم ناخودآگاه باز شد. باز شدن دهان همانا و رها شدن موبایل همانا. افتاد توی سنگ توالت و به سه تیکه در، باطری و بدنه تجزیه شد و همراه با مواد خروجی از بدنم، به سمت حفره نابودی رفت...تموم شد...

چند روز بعد، وقتی طبق معمول از توالت اومدم بیرون تا دستامو بشورم، صدایی از پشت یکی از درها اومد: آه!...آه!...تموم شد...تموم شد...و صداش به سمت ناله حرکت کرد...

hamin...

 

پنجشنبه 30 خرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 09:58 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic