تبلیغات
...hamin
...hamin

باز صبح شد و مسواک پیر باید طبق معمول، پشت خرس یک گوش را می خاراند. خرس هم عادت داشت در این حالت که دمر می خوابید، حرف بزند و فقط حرف بزند:

-         خرس یک گوش: آخیش! یه کم بالاتر! آها! خودشه!...این صندوقچه خیلی کثیف شده، پر شده از جونورهای ریز. خیلی وقته کسی بهش دست نزده. البته بعضیا از این وضعیت بدشون نمی آد...می دونی که چی می گم مسواک؟

-         مسواک پیر: بله...می دونم

-         خرس یک گوش: هی...می دونی؟ قبل از اینکه اون بچه ننر؛ همون بچه دماغوی همسایه رو می گم؛ گوش منو بکنه جای من بالاترین طبقه توی کمد بود. جیمی منو خیلی دوست داشت. هر وقت از خواب بیدار می شد، منو می مالید به صورتشو کیف می کرد. ولی حالا چی؟ افتادم توی این صندوقچه لعنتی...همش تقصیر مامان جیمی بود...چیکار می کنی مسواک؟ یواش تر! آروم! من یه عروسک پوسیده ام...

-         مسواک پیر: ببخشید...آخه منم یاد گذشته افتادم...وقتی هر روز صبح می رفتم تو دهن جیمی...ببخشید..

-         خرس یک گوش: عیبی نداره! همه ما اینجا یه سرنوشت داریم. غیر از یک نفر...می دونی که چی می گم مسواک؟

-         مسواک پیر: بله! می دونم...

-         خرس یک گوش: آره...ما باید یه فکری بکنیم...اینجوری نمی شه...


و همین طور ادامه می داد. بقیه هم می دانستند که وقتی خرس یک گوش شروع به حرف زدن می کند، دیگر کسی نمی تواند جلویش را بگیرد. می خواهد صبح زود باشد یا هر وقت دیگر.

طناب سبز رنگ پوسیده، مثل همیشه از سروصدای خرس یک گوش بیدار شد. او همیشه برای خوابیدن، در گوشه صندوقچه مثل یک مار جمع می شد، ولی هنگام بیداری قدش به اندازه طول صندوقچه می رسید. کم حرف بود و بیشتر کار می کرد. البته قبل از اینکه پاره بشود و بیفتده اینجا. بدنش رو چرخاند تا خستگی از تنش بیرون برود. نگاهی به خرس یک گوش انداخت که در گوشه دیگر صندوقچه به شکم دراز کشیده و حرف می زند...دلش برای مسواک پیر می سوخت...سرش را چرخاند به طرف دیگر...با صحنه ای که هر روز صبح می دید روبه رو شد. دکمه از درز صندوقچه به بیرون نگاه می کرد:

-         طناب: دکمه ! باز هم که نخوابیدی!

خرس یک گوش ناگهان ساکت شد و مسواک پیر از ا خاراندن دست کشید و هردو به دکمه زل زدند.

-         دکمه: تا نیاد نمی خوابم!

-         خرس یک گوش: ای بابا! دست وردار از این مزخرفات! منتظر چی هستی؟ کی(چه کسی) می آد؟ این خرافات رو بذار کنار و بیا با چشمای درشتت این حشره های ریز و نگاه کن که دارن یواش یواش ما رو می خورند.

-         مسواک پیر: راست می گه آقای خرس! هر روز از برس های من یکی کم می شه...به زودی همین خاروندن پشت آقای خرس هم ازم بر نمی آد.

-         خرس یک گوش: می بینی؟ وقتت رو واسه چیزی که واقعیت نداره...

با پایین آمدن عنکبوت از گوشه بالا و انتهایی صندوقچه، جایی که تارش را آنجا بافته بود، خرس یک گوش ساکت شد. عنکبوت بیشترین سن را داشت و همه به او احترام می گذاشتند. خرس یک گوش بلند شد:

-         خرس یک گوش: صبح بخیر آقای عنکبوت...

-         مسواک پیر: صبح بخیر...

-         طناب: سلام...

همه منتظر بودند تا دکمه هم حرفی بزند...ولی صدایی ازش نیامد. عنکبوت هم نگاهی به دکمه انداخت و بعد سرش را پایین آورد:

-         عنکبوت: سلام به همگی...چه خبر شده؟ باز صبح شد و جروبحثتون شروع شد؟

عنکبوت وقتی حرف می زد صداش کل فضای صندوقچه را می گرفت. همه ساکت می شدند. کمتر کسی جرات جواب دادن به او را داشت. جز خرس یک گوش:

-         خرس یک گوش: همون بحث قدیمی. باز دکمه تمام شب رو بیدار مونده. منتظر مونده. آخه من می گم...

-         عنکبوت: مگه جای تو رو تنگ کرده؟ مگه تو حرف می زنی کسی می گه چرا؟

خرس ساکت شد. از بقیه هم صدایی در نمی آمد. عنکبوت آرام به سمت دکمه حرکت کرد. همچنان پایین را نگاه می کرد. به دیواره صندوقچه که رسید، تارش را انداخت بالا تا برود کنار دکمه. کمی باهم پچ پچ کردند. خرس یک گوش هرچی سعی کرد با یک گوش سمت چپش، صداشان را بشنود، به جایی نرسید. طناب هم کمی خودش را نزدیک کرد تا ببیند نتیجه چه می شود. بعد از چند لحظه، عنکبوت آمد پایین:

-         عنکبوت: همه دست به کار شین. باید خونمون رو تمیز کنیم...

-         خرس یک گوش: منم که همیشه همین رو می گفتم!

-         عنکبوت: فقط می گفتی!

در تمیز کردن صندوقچه، طناب و مسواک حسابی کار کردند. خرس یک گوش فقط دستور می داد. عنکبوت هم پشت به همه به تارش چسبید. انگار به چیزی فکر می کرد. دکمه هم طبق معمول به بیرون زل زده بود.

بعد از اتمام کار، طناب و مسواک از خستگی گوشه ای افتادند. خرس یک گوش هم گوشه ای نشست. عنکبوت رویش را به طرف بقیه برگرداند:

-         عنکبوت: همین روزها قراره یک اتفاقی بیفته...یک اتفاق بزرگ!

-         خرس یک گوش: شما هم که مثل دکمه حرف می زنین! چه اتفاقی باید بیفته؟ ما همه اینجا توی این صندوقچه می مونیم تا بمیریم. این طور نیست دوستان؟

-         مسواک پیر: بله! همین طوره

-         عنکبوت: ساکت! همین که گفتم...خودتون می بینین.

جمله آخر رو آهسته تر گفت. طوری که دکمه حرفش را نشنود.

آن شب همه خواب بودند. صدای خُر خُر خرس یک گوش، از گوشه صندوقچه شنیده می شد. مسواک پیر هم وقتی خرس می خوابید، کاری نداشت. او هم خوابیده بود. عنکبوت چسبیده به تار، پشت کرده بود به همه. توی گرگ و میش هوا، صدای خزیدن طناب روی کف چوبی صندوقچه، به گوش دکمه رسید. می دانست سوال های درون ذهن طناب اجازه خوابیدن به او را نمی دهد.

-         طناب: امشب دیگه منتظر نمی مونی؟

-         دکمه: نه! اون فردا می آد.

-         طناب: فردا؟...از کجا می دونی؟

-         دکمه: می دونم...می دونم

-         طناب: نمی فهمم...خب...راستی کی قراره بیاد که اینقدر منتظرشی؟

-         دکمه: خودت فردا می فهمی...

دکمه این جمله را گفت و به گوشه ای قِل خورد. طناب نتوانست راحت بخوابد. تمام مدت فکر فردا بود. به سرش زد تا آن شب به جای دکمه منتظر بماند. خودش را آهسته کشید بالا تا از درز در صندوقچه بیرون را نگاه کند. هیچ خبری نبود. نور مهتاب از پنجره روبه رویی فضا را روشن کرده بود. ناگهان پنجره باز شد. باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و طناب را انداخت کف صندوقچه. از صدای فریاد طناب همه بیدار شدند:

-         خرس یک گوش: چی شد؟...کیه؟ طناب؟ این چه وضع اومدنه؟ مگه نمی بینی همه خوابن؟

-         مسواک پیر: منم زهرم ترکید...

-         عنکبوت: چی شده؟ چرا ناله می کنی؟ از جایی افتادی؟

-         دکمه: وقتشه!

-         خرس یک گوش: وقت چیه؟ چی می گی؟

-         دکمه: داره میاد. همون که منتظرش بودیم

-         خرس یک گوش: من منتظر کسی نبودم. الآن هم می خوام بخوابم.

-         عنکبوت: نه! هیچ کس نمی خوابه...

عنکبوت سریع خودش را به درز در صندوقچه رساند. سرش بالا بود. شاید اولین باری بود که همه چشم های او را می دیدند. چشم هایی که از انتظار لبریز شده بود. به  جای همیشگی دکمه رسید. همه منتظر بودند عنکبوت حرفی بزند که ناگهان نوری عنکبوت را دربرگرفت. در چشم های درشت دکمه می شد شعله های آتش را دید. فریاد عنکبوت آنقدر بلند بود که خرس یک گوش هم توانست آن را بشنود.

همه مات و مبهوت به همدیگر نگاه کردند. در این لحظات تنها یک نفر می توانست حرف بزند:

-         خرس یک گوش: همش تقصیر تو بود دکمه! همه دیدین اون چطوری عنکبوت رو به کشتن داد؟ دیدین؟

-         طناب: تقصیر اون نبود. ما که نمی دونستیم چه اتفاقی می افته...

-         دکمه: عنکبوت خیلی عجله کرد.

-         خرس یک گوش: اگه می دونستی چرا هیچی بهش نگفتی؟

-         دکمه: من چیزی نمی دونم.

خرس یک گوش از عصبانیت ساکت شد. به گوشه ای رفت و نشست. طناب بلند شد. هنوز درد را در بدنش احساس می کرد.

-         مسواک پیر: کجای می ری طناب؟

-         طناب: می رم ببینم چه بلایی سر عنکبوت اومده

-         مسواک پیر: مگه ندیدی آتیش گرفت؟

-         طناب: نمی شه همینجوری نشست...

طناب با یه حرکت خودش را به درز صندوقچه رساند. مسواک پیر هم به انتهای طناب وصل شد و رفت بالا

-         خرس یک گوش: کجا می رین؟ می خواین شما هم جزغاله شین؟ دکمه چرا چیزی بهشون نمی گی؟

-         دکمه: من چیزی نمی دونم.

-         خرس یک گوش: بیاین پایین! مسواک! طناب!

-         مسواک: دیگه از اینکه صبح بلند شم پشت تو رو بخارونم خسته شدم. از او گذشته من دیگه پیرم. واسم فرقی نداره...

طناب به بالای صندوقچه رسید.

-         طناب: آقای عنکبوت!

و همین طور که اسم عنکبوت را می برد، تن لاغر طناب در نور محو شد. آتش خیلی سریع به انتهای طناب هم رسید. مسواک پیر که داشت تلاش می کرد تا خودش را بالا بکشد، در آتش سوخت و جنازه اش افتاد کف صندوقچه. بوی تعفن و سوختگی فضا را پر کرده بود.خرس از دیدن این صحنه های وحشتناک حسابی ترسیده بود. ولی دکمه آرام به طرف مسواک پیر قِل خورد. کمی به او نگاه کرد و بعد به بالای سرش:

-         دکمه: صدایی می آد

-         خرس یک گوش: چه صدایی؟

-         دکمه: آشناست. صدای جیمی!

-         خرس یک گوش: چی می گی؟ چرا اینوقت صبح باید صدای جیمی بیاد؟

-         دکمه: اون اومده تورو نجات بده...از دست این صندقچه لعتنی

-         خرس یک گوش: من که صدایی نمی شنوم

-         دکمه: یعنی نمی خوای برگردی به طبقه اول کمد اسباب بازی های جیمی؟

-         خرس یک گوش: ولی اگه برم منم می سوزم.

-         دکمه: جیمی تو رو نمی سوزونه...اومده تو رو نجات بده

خرس یک گوش به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه بلند شد. در قدم هایش تردید موج می زد. ولی چاره ای نداشت. مسواک پیر حق داشت. بالاخره در این صندوقچه می مردند. دیر یا زود. پس راه دیگه ای نبود.

-         خرس یک گوش: من هنوز صدای جیمی رو نمی شنوم

-         دکمه: ولی من خوب می شنوم...داره تو رو صدا می کنه

-         خرس یک گوش: پس کمکم کن برم بالا

به کمک دکمه و جسد طناب، خرس خودش را به بالای صندوقچه رساند...

-         خرس یک گوش: جیمی! من اینجام! جیمی!

این بار آتش گرفتن خرس یک گوش بیشتر طول کشید. سهم صندوقچه از جنازه خرس، گوش سوخته چپش بود.

دکمه، جسد سوخته مسواک پیر را به طرف تارهای عنکبوت پرتاب کرد. تارها تکه تکه در هوا به پرواز درآمدند و کم کم روی کف صندوقچه آرام گرفتند. بعد انتهای طناب سوخته را گرفت و بالا رفت. نور شدیدی او را احاطه کرد. نور از سوراخ هایش عبور کرد و روی دیواره صندوقچه، سایه ای بزرگ ساخت...یک دکمه غول آسای سیاه رنگ.

...hamin

شنبه 15 تیر 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 13:27 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]