...hamin

-         چه هوای خوبی!

مرد قبل از این جمله، گفته بود:

-         نظرت چیه پنجره رو باز کنم؟

این را به زن روی تخت گفته بود. زنی زیبا که خیره به سقف دراز کشیده بود. قبل از آنکه به طرف پنجره برود، عینکش را از روی صورت برداشته و به کناری پرتاب کرده بود.

وقتی هنوز همه جا برایش تار نشده بود، چیزی در کشوی کمد کنار تخت گذاشته و در آن را بسته بود. کلید را داخل دهانش انداخته و روی آن یک لیوان آب نوشیده بود. آب مانده بود. برای همین چهره اش در هم کشیده شده بود در آینه روی کمد کنار تخت.

در کشو هنوز باز بود و او روی تخت. هر دو به سقف خیره شده بودند. ناگهان حس بدی به او دست داده بود. حسی شبیه حسی که در زیر باران به او دست می داد؛ پشت لباسش خیس شده بود...بلند شده بود.

هنوز حس بدی به او دست نداده بود که دستش در کشوی کمد کنار تخت دنبال چیزی گشته بود. آن را برای آرام کردن خود می خواسته و شاید آن زن زیبا...دست از کشو بیرون آمده بود و بعد از چند ثانیه، صدای شلیک؛ صدایی که همسایه کناری، آن را نشنیده بود. بعدها گفته بود که او در حمام آواز می خوانده و او عادت دارد که در حمام آواز بخواند. اما نه زن، قبل از بلند شدن صدا و نه مرد، پس از گفتن " چه هوای خوبی"، صدای آوازی نشنیده بودند.

زن زیبا هنوز ایستاده بود. از کنار پنجره آمده بود کنار تخت و در آینه روی کمد، به خودش نگاه کرده بود و مرد که دراز به دراز افتاده و خیره به سقف بود، با دستانش اشاره کرده بود به زن زیبا:

زن زیبا لبخند زده بود.

مرد تنها بود که صدای در آمده بود. مطمئن بود که پشت در زن زیبایی ایستاده. زن که وارد شده بود، ابتدا روی کمد کنار تخت را نگاه کرده و پس از دیدن اسکناس های تا نخورده، خیالش راحت شده بود.

هنوز صدای در درنیامده بود که مرد عکسی را از کشوی کمد کنار تخت در آورده بود و به آن نگاه کرده بود:

-         امروز قراره بیاد اینجا. همون که دو سال پیش، تو ، توی یه اتاق دیگه منتظرش بودی، توی همون روز، توی همون اتاق، اولین کسی که جسد تو رو بغل کرد من بودم. شاید اگه تا حالا زنده می موندی، مثه من جلوی موهات ریخته بود...می بینی؟ منم دارم کچل می شم...

و بعد صدای تق تق در آمده بود

...

مرد کلید را در دهان می اندازد و لیوانی آب می خورد.

-         نظرت چیه پنجره رو باز کنم؟

عینکش را به سمتی رها می کند و به سمت پنجره می رود. پنجره را باز می کند.

-         چه هوای خوبی!

وقتی به بیرون می پرد، یک لکه قرمز رنگ بزرگ روی زمینه سفید لباسش، خود نمایی می کند.

...hamin

پنجشنبه 3 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:29 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic