تبلیغات
...hamin
...hamin

بعد از شام، تمام سوراخ سنبه های خونه رو گشتم تا سیصد تومن پول خرد پیدا کنم؛ کنار تلویزیون، توی کشو، توی کابینت ها،...بعضی شبا که می خوابم یه چیزی زیر کمرم می کوبه به بدنم، دستم رو که با زحمت می برم زیر چند تا سکه پیدا می کنم و توی تاریکی می ندازم کنار دیوار؛ روی زمین و گوشه های دیوار رو هم گشتم. بعد از یه ساعت جستجو فقط دویست و پنجاه تومن پیدا کردم که همش سکه های ده تومنی بود. حالا باید می رفتم بیرون. برای منی که ساعت ده شب که هیچی، کل روز رو بیرون کاری نداشتم و دوستی هم نداشتم که سراغ منو بگیره چه برسه من برم سراغش، کار سختی بود. علاوه بر اون پنج جفت چشم خیره منتظر حرکتی بودند تا بپرسند:

-         کجا می ری؟

همه عذاب می کشیدند. البته فقط مواقعی که تو دام این سوال می افتادند. در غیر این صورت پرسیدن سوال حال عجیبی داشت که هیچ کس حاضر نبود اونو از دست بده...حتی خودم.

پی رفت و آمدهای مکرر من به اتاق و بازگشت دوباره، شم پلیسی همه شروع به کار کرد. اول از نگاه های مرموز مادرم شروع شد. بعد از اون نوبت خواهر کوچکم بود تا نگاه نکرده بپرسه:

-         چرا اینقد راه می ری؟

با مطرح شدن این سوال، بلافاصله پدرم با نگاه بالای عینک و برادرم به شکلی تحقیرآمیز، منو تحت نظر گرفتند. بدون هیچ اتلاف وقت و فکری، جواب دادم(توی ای شرایط هرچه سکوت کنی شک بیشتری متوجه تو می شه):

-         دلم درد می کنه...درد که نه...یه جوریه...آخ!

با عقبه ای که از من توی ذهن داشتند، پس از چند لحظه، فضا از یک بازداشتگاه خوفناک دوباره تبدیل به یک خانواده مهربان شد. در مواجهه با مشکل پیش آمده من، همه کارهای خودشون رو رها کردند تا به کمک من برسند. پیشنهاد های مختلفی مطرح شد. از قبیل رفتن به توالت، که اون رو سریع رد کردم؛ خوردن چایی نبات، که خشک و خالی نمی چسبید!؛ خوردن عرق نعنا، که می دونستم بعد از اون مشکلات زیادتری شروع می شه؛ قدم زدن، که....

قدم زدن! نمی دونم این پیشنهاد عالی رو کی مطرح کرد. از چهار نفرشون بعید بود ولی حتما یکیشون بلند فکر کرده بود. پشت سر این پیشنهاد، تایید من تبدیل به فریاد شد. نفهمیدم لباسم رو کی و چه جوری عوض کردم. فقط یادم می آد که وقتی پول های خرد را ریختم توی جیب شلوارم، احساس ضعف شدیدی کردم. چون خیلی سنگین بود.

باید از وسط جمعیت نگران نشسته توی حال رد می شدم. نکته اینجا بود که سروصدای به هم خوردن سکه های توی جیبم، اسباب زحمت من می شد، البته چشم امیدم به تلویزیون بود. چرا که هیچ وقت روی منو زمین ننداخته بود. صبر کردم تا طبق روال همیشگی، صدای تلویزیون به حد اعلای خودش برسه. می دونستم خیلی زود سروکله  پیام های بازرگانی پیدا می شه.

در میون بلبشوی صداها، با جرات و اعتماد به نفس کاذب، وارد حال شدم. چشمام به دستگیره در بود تا هرچه سریعتر دستم رو بهش برسونم تا باد خنک اون طرف در، عرق های روی صورتم رو خشک کنه و بعدش...

نمی دونم چی شد؟ چه اتفاقی افتاد که برای اولین بار، تلویزیون عزیز از عادتش دست برداشت....به مدت چند ثانیه سکوت کرد.  در آن سکوت مرگبار پنج جفت گوش صدایی جز صدای روی هم لغزیدن سکه ها نشنیدند؛ صدا از طرف جیب من می آمد.

سوال ها شروع شد. من تنها به این فکر می کردم که درون کوچه تنگ و تاریک راه می رم که منتهی می شه به خیابون. بعد از چند میله ورود ممنوع برای موتورها و ماشین ها توی پیاده رو وبعد از گذشتن از نونوایی بسته و شیرینی فروشی باز، قبل از رسیدن به مسجد که همیشه خدا جلوی درش پر از لامپ های نه کم مصرف که پرمصرف و پرمایه ست، به سوپری می رسم. یه مشتری جلوی منه. به قفسه پشت مغازه دار نگاه می کنم تا مطمئن شم اونی که می خوام رو داره یا نه...داره..منو مغازه دار تنها می شیم. پول های خرد رو می ریزم روی ترازوی کامپیوتری. یه نگاهی به سکه ها می ندازه:

-         چی می خوای؟

-         یه نخ عقابی!

-         چی؟

-         یه نخ عقابی!(با صدای بلندتر)

-          چی؟

یه سیگار فرضی لای انگشتم می گیرم و نزدیک دهنم می برم. باز می گم: عقابی!

وقتی فندک روشن رو می آره جلو، می گه:

-         پنجاه تومن طلب من!

 ...hamin

پنجشنبه 24 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 21:14 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]