تبلیغات
...hamin
...hamin

در آن زمانی که هیچ خانه ای دودکش نداشت، دودی هم به طرف آسمان نمی رفت. تا اینکه سنگی به سنگی خورد و آتش برافروخته شد و آتش نبود جز همراه با دود. دود با آسمان رفت و جای آتش را نشان داد. جای آتش، جای آدم بود...محل زندگی او...در آن زمان هیچ خانه ای نبود مگر با دودکش.

خانه چوبی کنار دریاچه، دورافتاده از خانه های روستا، خانه نبود. چون دودکش نداشت و تنها هاله سفیدی که از روی پشت بام آن در هوا معلق می شد، دود سیگار پیرمرد خمیده و چروکیده ای بود که هر روز عصر، از راه پله های چوبی پوسیده، آرام آرام بالا می رفت و صدای جیر جیر تکه های چوب، پسر یتیمش را بیدار می کرد. صبحِ پسر از عصر آغاز می شد. هنگامی که برای شستن صورتش به کنار دریاچه می رفت. به پشت بام نگاه نمی کرد، می دانست که پیرمرد از نگاه خیره خوشش نمی آمد. وقت زیادی نداشت تا صورت سفید با چشمان و موهای مشکی خود را در آب دریاچه ببیند. چون به زودی خورشید غروب می کرد و کار او طلوع.

وقتی به کلبه برگشت، صدای جیر جیر پله باز بلند شد. به سمت میز رفته بود. تکه نانی را برداشت و درون کوله آویزان روی میخ کنار در، گذاشت. همرا کوله از کلبه خارج شد. در را بازگذاشت.

پیرمرد پشت سر او به کنار دریاچه آمد. فقط خطوط سیاه دور سرش را در آب می دید. طاقت نیاورد. دستش را در آب فرو برد و تا آب آرام گیرد به داخل کلبه رسید. در را بست.

روی صندلی کنار میز نشست. دست چپش را روی میز گذاشت و دست دیگرش را روی زانو. به لوله های ذغالی رنگ روبه رویش خیره شده بود که کوتاه و بلند کنار هم ساکت ایستاده بودند، خسته از سال های دراز که روی پشت بوم ها، سرما و گرما را تحمل کرده بودند...گویی مراسم سپاسگذاری با شکوهی را ترتیب داده بودند. دودکش کوچک گوشه کلبه، اما به فکر بسر بچه ای بود که در جاده رو به تاریکی، قدم برمی داشت. آرام قدم برمی داشت تا هنگام تاریکی مطلق، به نزدیکی خانه ها برسد. پسر بچه می دانست از کجا شروع کند. از خانه ای که روبه رویش چاله ای عمیق از آب درست شده بود. شب قبل از آن با دودکش های خانه های قبلی در چاله، شنایی مفصل کردند و پیرمرد از اینکه کار شستشوی آن ها دیگر گردن او نبود، خوشحال شد.

پسر بچه به تصویر ماه در آب چاله خیره شد. سنگی را با پایش درون آن پرتاب کرد. ماه تکه تکه شد که پسر بچه روی دیوار خانه اول کوله اش را درون خانه انداخت و سپس خودش را. از حیاط گذشت. هدفش پشت بام بود که با نردبانی فکسنی به زمین وصل شده بود. با دستش پله های اولی را امتحان کرد و اگر قدش می رسید از پله های بالاتر هم نمی گذشت. ولی دیگر به اواسط نردبان رسیده بود. کمی خود را بالا کشید. از اینکه سر دودکش را می دید، خوشحال بود و پله های دیگر را سریعتر طی کرد. دودکش با گچ و سیمان پشت بام را چسبیده بود. باید آن را رها می کرد؛ پایش را می برید. گذشتن از پای دودکش برایش آسان بود. آن را سهم پشت بام می دانست. قیچی آهنبر را از کوله اش بیرون کشید و به جان دودکش افتاد. دودکش معلول را درون کوله گذاشت و به سمت نردبان رفت...

تکه های ماه درون چاه دوباره به هم چسبیده بودند. به سمت خانه بعدی رفت.

پیرمرد دودکش ها را یکی یکی از کلبه خارج کرد. کنار هم ایستاداند. درون هر کدام ذغالی نیمه سوخته انداخت. دودکش ها به یاد خاطراتشان افتادند؛ خاطراتی نه چندان دور. فقط سه دودکش دیگر مانده بود تا روستا دیگر خانه ای نداشته باشد.

پسربچه با دو دودکش در کوله، به سمت خانه آخری رفت. می دانست که آن شب کارش تمام می شود و می تواند فردا صبح آن، از خواب بیدار شود و تا شب به تماشای خورشید بنشیند.

وقتی از نردبان بالا می رفت، آرزو کرد کاش گردنش کمی بلندتر بود تا سر دودکش را زودتر ببیند...پای راستش روی پله آخر و پای چپش روی پله پایینتر ناگهان ایستاد. پاها می دانستند که دیگر اعضا نیز در آن لحظه، بی حرکت مانده اند. دست ها نردبان را گرفته، سر ثابت و چشمان خیره به جلو خشک شده بودند و تنها قلب پسر بچه بود که تند تند می زد...

اگر دودکش های روی پشت بام آخری را می شمرد، به تعداد همه خانه های روستا بود. ماه کم کم رنگ و رو رفته می شد. پاهای پسربچه به حرکت درآمدند و در میان دودکش قدم زدند تا رو به دریاچه قرار گرفتند. خطوط دود ضعیفی، تاریکی شب را می شکافت و مستقیم به سمت بالا حرکت می کرد. می دانست که سه خط سفید دیگر کم بود. کافی بود تا یکی از دودکش های آن بازار شام را انتخاب کند و به آرزویش برسد.

پسربچه به آرزویش رسید. نه درکلبه، او روی پشت بام خانه آخری ماند...برای همیشه رو به آفتاب.

فردای آن شب، صاحب خانه آخری، وقتی برای کار از کنار چاله بر از آب می گذشت، لحظه ای ایستاد. مطمئن بود که به دودکش های سفید روی پشت بام خانه اش یکی دیگر اضافه شده است. بنابراین راهش را ادامه داد.

...hamin

شنبه 26 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:22 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]