...hamin

اینجا اصفهان است، مركز توزیع مطبوعات /20 دقیقه زیـر زمین   

 سـاعـت 7 الـی 30/7 صبـح، هنگامی كه خیابان‌ها هنوز شلوغ نشده‌اند موتورهای تك‌سرنشین دیده می‌شوند كه تك‌و‌توك صدایشان سكوت خیابان‌ها را می‌شكند. اگر بر ترك یكی از آنها بـنـشـیـنـی تـو را مـی‌برند به خیابان آمادگاه؛ دقیقاً زیر پاركینگ عمومی جلوی هتل عباسی.

اینجا كجاست؟

مركز پخش روزنامه

ایـــن آقـــا یــكـــی از فـــروشـنــدگــان مـطـبــوعــات درون كـیـوسـك‌هـای روزنـامـه‌فـروشـی اسـت. بـا مـوتـور از سـرازیـری پـاركینگ می‌رود پایین، فضا تاریك و در آخــر یــك روشـنـایـی كمـی دیـده مـی‌شـود. مـوتـور را هـمــان‌جــا كـنــار مــوتــورهـای  دیـگـر پـارك مـی‌كـنـد. جـنــب‌و‌جــوشــی در آنـجـا دیـده مـی‌شـود. محمـدآقـا (همان آقای كیوسك‌دار) با همه سلام علیك می‌كند و با بعضی هم دست می‌دهد. به طرف راهرو می‌رود. باید روزنامه‌ها را از اتاق‌های متفاوت تهیه كند. هر اتـاقـی روزنـامـه‌هـای خاصی را توزیع می‌كند. اولین اتـــاق، اتــاقــی اســت كــه مــردی مـیــانـســال بــا عـیـنــك تـه‌اسـتـكـانـی ایـسـتـاده و روزنـامـه‌ها را آماده می‌كند. محمدآقا چند تا روزنامه “بانی‌فیلم”، چند تا روزنامه “جام‌جم” و ... را گرفت و از اتاق بیرون رفت.

***

مرد میانسال، پوشیده از ته‌ریش‌های سفید و سیاه، از شاهین‌شهر آمده‌بود و فقط همین یك‌كار را داشت:

 چند وقته اینجا كار می‌كنید؟

 -حدود چهار سال

 -چقدر درآمد دارید؟

 -هر روزنامه‌ای درصدی میده. بستگی به فروش داره.

-یعنـی اینجـا خـود شمـا بـا روزنـامـه‌‌هـا در ارتبـاط هستید؟

 -نه من كارمندم. اینجا مال یكی‌دیگر است.

-ایــن مـجـمـوعـه مـسـئـول نـداره؟ كـسـی كـه بـركـار توزیع‌كننده‌ها نظارت كنه؟

-نه ... من كسی‌رو نــدیـدم. كسـی‌رو هـــم لازم نـــداره. روزنـــــامــــه‌هــــا را می‌آورند و ما هم تــوزیــع مــی‌كـنیـم بـیـن كـیوسك‌ها، مشكلی هم پیش نــمــــی‌یــــاد. ولــــی اینجا‌ رو شهرداری به ما اجاره داده... مال شهرداریه.

***

صدای محمدآقا از ته راهرو آمد كه:

- بیایید كمك

از كنار اتاق‌ها عبور كردیم تا به محمدآقا رسیدیم.

 اینها رو ببرید بگذارید روی موتور، بعد برگردید تا بقیه‌اش رو هم ببرید.

داشتیم می‌رفتیم كه یك آقایی صدا زد:

- نبرآقا!

محمدآقا دلیلش رو پرسید. او هم جواب داد:

- چندتا “هفت صبح” برداشتی؟

 -ده تا

 -هر روز كه هشت تا می‌بردی؟

- امروز ده تا می‌برم، دیروز كم آوردم.

بــلافــاصـلــه رخـصــت حــركــت پـیــدا كــردیــم. وقـتــی بــرگـشـتـیــم، یــك خـــــانــــم را تــــوی یـكــی از اتــاق‌هــا مشـاهـده كـردیم. در مـحـیـطـــی كــه هـمـه مـرد بـودنـد حـضــور یــك زن جـالب بود. وارد اتــــــاق شــــــدیـــــم. سلام كردیم.

 شمـا اینجـا كـار می‌كنید؟

 بله؟ چطور؟

 عجیبه، یك زن! اینجا؟!

 شـوهـرم ایـنـجـا كـار مـی‌كـنه. چند وقتیه مریضه، من به‌جای او آمده‌ام.

گوشی موبایلش زنگ خورد و ما هم آمدیم بیرون كه مـحـمــدآقــا چـنــد ده‌تـا روزنـامـه دیـگـرگـذاشـت روی دستمان.

ببرید تا بهتون بگم.

آرام آرام در راهـرو كه بعضی‌ها، با موتورهایشان تا انتهای آن هم می‌رفتند. قدم می‌زدیم كه چشممان به مردی افتاد كه انگار از سایرین، بزرگتر و پیرتر بود. با روزنـامـه‌هـا وارد اتـاقـش شـدیـم. اولیـن میـز خـالی را بهترین جا برای روزنامه‌ها دیدیم و بعد هم سلام و احوالپرسی.

 شما چندساله اینجا كار می‌كنید؟

 17 سال

در این لحظه یك نفر آمد و چند تا روزنامه “گل” گرفت و رفت. این آقای میانسال ما را سریع فراموش كرد و شروع به صحبت با بغل‌دستی‌اش كرد:

- اومدن التماس می‌كنند. بعد از ده سال، مؤسسه ]....[، توزیع روزنامه‌اش رو از من گرفته، حالا باز برگشته و منـت‌كشـی مـی‌كنه. من كه عید بشه دیگه بازنشسته می‌شم. دیگه بسمه. هرچی كار كردیم ضرر بوده ...

بـه مـا نگـاه مـی‌كـرد و بـرگـه‌هـای روزنامه‌ها را چك مـی‌كـرد و حـرف مـی‌زد. داشتیـم بـه حـرفـاش گوش می‌دادیم كه صدای بلندی اومد:

- روزنامه‌ها رو گذاشتین؟

محمدآقا عصبانی بود. حق هم داشت. به او قول دادیم كه كمكش كنیم.

وقتی محمدآقا سوار موتور شد، ما با آنهایی كه آشنا شـدیـم و نشـدیـم خـداحـافظـی كـردیـم و محمـدآقـا و موتورش و كوه روزنامه‌های پشتش را هل دادیم تا از سربالایی پاركینگ بالا برود.

h4min...

شنبه 26 آذر 1390موضوع مطلب : مطالب روزنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:34 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic