تبلیغات
...hamin
...hamin

هر شب شیلنگ آبی رنگ 7 متری را که مثل مار گوشه حیاط دور خودش پیچیده، برمی دارم و یک سرش را می گذارم درون باغچه...شیر آب را باز می کنم. باغچه کوچک است، برای همین منتظر می مانم تا آب همه سطح خاک را پر کند. گه گاهی با دست کمکش می کنم تا زودتر مسیرش را پیدا کند. صدای شیپور مورچه های نگهبان را مدت هاست می شنوم؛ از همان اول که شیلنگ را گذاشتم در باغچه:

خطر! خطر! خطر سیل!

همه مورچه ها سریع به خط می شوند و دنبال نگهبان ها به سمت لانه حرکت می کنند. این وسط چندتایی مورچه ماجراجو یا شاید بی شاخک، درون آب می افتند و هرچی فریاد کمک سر می دهند، کسی به داد آن ها نمی رسد. این رسم روزگار است. بالاخره آب همه جا را می گیرد...

در مرتفع ترین نقطه باغچه، مورچه ای دیده می شود که همچون حضرت نوح، با یارانش در انتظار تمام شدن عذاب الهی اند. بعد از فرو نشستن آب، معلوم است چه اتفاقی می افتد. این مورچه ها می شوند نظر کرده آسمانی و وقتی به لانه برمی گردند از حقانیت خودشان دم می زنند:

-        شما یه مشت ترسویید. این عذاب الهی بود. اگه حق با ملکه و شما بود، مثل ما به لونه فرار نمی کردین و شجاعانه می ایستادین تا عذاب الهی ستمگران را با خودش به گور ببره. خداوند ستمکاران زیادی رو نابود کرده و در آینده نوبت شما هم می رسه.

این مورچه که احتمالا سن زیادی هم دارد و تا الآن به جایی نرسیده و همیشه تو سری خور بوده، یکدفعه استعداد خودش رو کشف می کند...میان آن جمعیت نجات یافته آسمانی، او به عنوان رهبر برگزیده می شود و سایر مورچه ها را هم به اطاعت فرامی خواند.

در این میان، ملکه بیچاره، بی خبر از همه جا، مات و مبهوت، با دهان باز و شاخک های وارفته، به این مورچه خیره شده است. حتما در ذهنش این جملات را مرور می کند:

-        چی شد؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ مورچه ها غریزه دارند و صبق غریزشون باید از من اطاعت کنند...آخه یه آبیاری ساده این همه سروصدا داره؟ اون هم به دست یه پسر بیکار و علاف که حتما نویسنده اس!

نمی دونستم غریزه اینقدر هوش را می برد بالا! به هر حال ملکه است و باید از خیلی چیزها خبر داشته باشد!

در این شرایط ملکه همان کاری را می کند که هر پادشاه دیگری می کرد. بله! دستور می دهد تا این مورچه خیالباف را دستگیر کنند. چون خیلی وراجی کرده...طبق روال هر اتفاقی شبیه به این، مورچه های زندان بان تحت تاثیر حرف های مورچه سرکش قرار می گیرند و او را از زندان فراری داده تا خود به صف یاران باوفای او بپیوندند.

انقلاب شروع می شود.

مورچه سرکش وراج خیالباف، تبدیل به رهبر آزاده محرومان در مقابل ملکه ستمگر می شود.

اگر می دانستم کار ساده ای که سال های ساله است که انجام می دهم، در باغچه های کوچک و بزرگ، باعث چنین اتفاقات تاریخی در لانه مورچه ها می شود، می گذاشتم همه درختان و گل ها، سبزی ها و علف های هرز، خشک بشوند تا حداقل بلایی که به سر ما آدم ها آمده، سر مورچه ها نیاید.


...hamin

سه شنبه 29 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:05 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]