تبلیغات
...hamin
...hamin

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود و گرگ های زوزه کش.

بعدا فهمیدم کس دیگری هم پلک هایش باز بود. شاید از ترس، شاید هم از شجاعت. اما آن چه با طلوع نه چندان گرم آفتاب دیدیم، بدنی یخ زده با چشمانی باز بود. روبه روی من نشسته بود، زانو به بغل. به چیزی فکر می کرد...

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود که راه خود را به راحتی از میان شکاف لباس های شماره دار زندان پیدا و به عمق بدنمان نفوذ می کرد. ما پنج نفر بودیم.

کنار درخت کهنسال اتراق کرده بودیم. در آن سفیدی، هیچ درختی متفاوت از بقیه نبود. پس از فراهم آوردن آتش، همه به طواف آن پرداختیم، اما به صورت خوابیده...خستگی چیره شد.

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود و گرگهای زوزه کش که صداشان هم دور بود هم نزدیک. چشمان من هر بار که به سیاهی می رفت با صدایی نزدیک، باز می شد وباز با صدایی دور بسته. هر دفعه سخت تر از با قبل. شماره A25 هنوز زانو به بغل به آتش خیره شده بود. اگر نور آتش روی شماره کنار پیرهنش نمی افتاد، هرگز نمی فهمیدم به جز خودم، کدام یک از چهار مرد دیگرست. همه ی کلاه ها به سر، ریش ها بلند و یخ زده، صورت ها سرخ، زیپ ها بالا کشیده تا زیر گردن و قوز کرده...چه در حالت ایستاده و چه نشسته و چه خوابیده. تنها تفاوت ما رقم یکان شماره مان بود.

صدای زوزه نزدیک شد. چشمانم به سختی آتش را تشخیص داد. هنوز مثل مجسمه روبه رویم نشسته بود، می خواستم دهان باز کنم و به او هشدار پیاده روی طولانی فردا را بدهم، اما دهانم باز نمی شد. گلویم خشکیده بود. گویی سال ها بود که صدایی از آن درنیامده است. تاریکی باز همه جا را فراگرفت. به خودم دلداری دادم که بالاخره خودش خسته می شود و می خوابد...اصلا به من چه ربطی داشت...دیگر چیزی به خودم نگفتم...صدا نزدیک شد. شعله آتش کمتر شده بود. نفر پنجم گروه، هنوز اصرار داشت تا نگهبان آتش باشد. نگهبانی بی حرکت. بی بخار...بی بخار!...در دستم ها کردم. بخار عظیمی جلوی چشمم را تار کرد. اما واقعا نگهبان بی بخار بود. چند لحظه به او خیره شدم. می خواستم از نفس کشیدنش مطمئن شوم و بلافاصله بخوابم. گوشم را به سمتش چرخاندم. نفس کشیدن خودم را فراموش کردم...نه! صدایی از طرف او نمی آمد. آرام، چهار دست و پا آتش را دور زدم تا به نزدیکی اور سیدم. نگاهی به سه نفر دیگر انداختم. دودکش همه به راه بود. از جمع ما یک دودکش کم شده بود.

من به سرجایم برگشتم. تا صبح صدها بار صدای زوزه گرگ ها از دور و نزدیک می آمد و ما بیاد برای پیاده روی صولانی فردا آماده می شدیم...تاریکی دنیایم را فراگرفت.

...hamin

پنجشنبه 31 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 00:21 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]