تبلیغات
...hamin
...hamin

حدود دورازده سال پیش بود که گوینده اخبار تلویزیون اعلام کرد: " کارشناسان اظهار داشتند آب دریا در حال پیشروی به سمت سواحل شهر است و در آینده ای نه چندان دور، شهر به زیر آب خواهد رفت" . شاید اولین نفری که شهر رو ترک کرد همین گوینده بود. چون بعد از اون، دیگه توی تلویزیون دیده نشد.

تخلیه خانه ها از سواحل شهر شروع شد. این کار به تدریج صورت می گرفت و ما زمان نسبتا زیادی برای تصمیم گیری داشتیم. من و زنم توی مرکز شهر زندگی می کردیم.

یادم می آید حدود هفت سال پیش، ما تنها ساکنین شهر بودیم. همه اونجا رو ترک کرده بودند. حتی سگ های خونگی. خونه ما روی یه جزیره کوچیک قرار داشت که هر لحظه کوچک تر از قبل می شد. من پشیمون بودم از اینکه همراه بقیه مردم از شهر خارج نشدم، هرچند زندگی در یک شهر خالی از سکنه با امکانات کامل، به نظر رویایی می رسید. اما زنم خوشحال بود. انگار بهش الهام شده بود قبل از نابودی کامل شهر اون هم از بین می ره...

زمان خوبی برای گریه زاری نبود. چون آب همه جا رو گرفته بود و جسد روی سطح آب شناور. ناچار کمد دیواری چوبی رو تبدیل به قبر کردم؛ قبر زنم.

سطح آب مدام بالا می اومد و من رو به سمت پشت بام هدایت می کرد. می دونستم اگه شب رو بخوابم، فردا صبح جسد من هم می شه یکی از آشغالای روی سطح آب. از چیزایی که روی آب پیدا می شد، یه اتاق ساختم. از کار که فارغ شدم، احساس تنهایی شدیدی کردم. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم توی آب. کمد، تخت، میز و صندلی ها و خلاصه همه چیز چسبیده بود به سقف. یک آن دیدن چهره زنم کافی بود تا نفسم دیگه یاری نکنه.

سطح آب به نیمه اتاق رسید. باید یه اتاق دیگه می ساختم.

در طول روز سوار بر تخته چوبی، شهر شناور روی آب رو گشت می زدم تا چیزای به درد بخور رو جمع کنم. پیدا کردن کپسول های اکسیژن خیلی خوشحالم کرد. چون می تونستم تا هر وقت بخوام زیر آب بمونم و با زنم صحبت کنم. احتمالا این کپسول ها بازمانده از اهالی آینده نگر شهر بود.

سرعت بالا اومدن آب بیشتر شده بود. جوری که اکثر روز رو صرف ساختن اتاق سوم و بعد از اون چهارمین اتاق بودم و پس از تمام شدن کار، تازه می فهمیدم هنوز سر جای اولم هستم؛ فقط نیم طبقه از آب بالاترم...من داشتم واسه زنده بودن دست و پا می زدم و زنم چهار طبقه پایین تر آروم خوابیده بود.

کم کم باورم شده بود که توی یه دریای وسیع، زندگی می کنم. روی یه جزیره خودساخته. دیگه شهر رو فراموش کرده بودم.

هرچی آب بالاتر می اومد، فاصله من از کف شهر بیشتر می شد و آوردن وسایل سخت تر. چون دیگه روی آب چیز دندون گیری پیدا نمی شد. اتاق های پنجم و ششم رو به هر سختی ای بود ساختم...دست از کار کشیدم. خسته بودم. دریا رو ورانداز کردم. می خواستم ازش بپرسم تا کجا می خواد بالا اومدن رو ادامه بده؟ شاید کمی گریه کردم. یادم نمی آد. ولی یادم هست که آرزوی مرگ می کردم. مرگ برام آسون تر بود از زندگی تنهایی. رفتم زیر آب. حس می کردم که این آخرین باریه که برای دیدن زنم می رم تو آب. از کنار دیوار های زیر آب که شنا می کردم، خونه  کوچیک گذشته رو یه آسمانخراش دیدم که سرش از آسمون زده بود بیرون. برگشته بودم به شهر قدیمی. رفتم توی اتاق خواب. انگار نیروی جاذبه فقط روی وسایل اثر نداشت. خودم رو رسوندم به کمد. درش رو باز کردم. چهره ای سفید و باد کرده روبه روی خودم دیدم. دیگه دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. دیگه دلم تنگ نمی شد واسه دیدنش. اون زن من نبود...

بعد از برگشتن از زیر آب، اتاق هفتم رو ساختم. توی آب که بودم تصمیم گرفتم به آب برنگردم، مگر اینکه آب منو برگردونه. همین هم شد. وسط های شب که من خوابیده بودم، اتاق کامل رفت زیر آب. وقتی آب وارد ریه هام می شد، به این فکر می کردم کاش طبقه هشتم رو هم ساخته بودم. از کجا معلوم! شاید آب بالاتر از این نمی اومد...

...hamin

جمعه 1 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:35 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]