...hamin

در خانه حیاط دار با دیوارهای کوتاه و درختان بلند،زنی با لباس توری تابستانی سفید رنگ، روی صندلی سنگی کنار حوض نشسته و پاهایش را تا جایی که زانوها به سینه های لیمویی اش برسند، بالا برده بود تا نکند صف مرتب مورچه ها، به اندازه جای پای برهنه اش، منحرف شود. دستان سفیدش را به تکه سنگ تکیه داد و به سمت حوض کوچک دایره ای چرخید. پاهایش را آرام در آب سرد که برگ های زرد درختان روی آن شناور بودند، فرو برد. کمرش را خم کرد و چانه را در جایگاه میان دو زانوانش جای داد و دستان را دور پاهایش قفل کرد. حس سردی آب در پاهای برهنه اش و عبور باد خنک از زیر پیراهن توری، او را چونان مجسمه ای متفکر در کنار حوض خشک کرد. درخشندگی آب زلال در چشمانش برق می زد که تار مویی به نازکی دود سیگار و به سفیدی دندان های خرگوشی اش، در جایی میان زمین و هوا، شناور شد و نازکنان خود را روی آب انداخت و درخشش چشمان را به تیرگی فرو برد.

هنوز تار مو در جایش آرام نگرفته بود که قطره اشکی از سیاهی صورت به سفیدی روان حوض جاری شد.

باد هم چنان موهای سیاه مجسمه را در هوا می رقصاند. دسته های مو تقلای آزادی می کردند و آرزوی رهایی داشتند. هر تار مو به طرفی می رفت و به جایی نمی رسید. ابرهای بزرگ بالای سر خانه، خبر از بادهای شدیدتری می دادند که رویای زندانیان را برآورده می ساخت.

باد وزید. درختان بلندتر از دیوارهای کوتاه به هلهله افتادند. آب درون حوض پنهان شد در زیر برگ های سرخ و سبز. صف مورچگان به یکباره از هم گسیخت و در یک آن، کف حیاط از نقاط سیاه سرگردان مملو شد. در همان لحظه تارهای مشکی به صفحات سبز درختان نزدیک تر شدند و زمین سفید رنگ خود را رها کردند.

در خانه حیاط دار، با دیوارهای کوتاه و درختان بلند، مردی روی تخت کنار پنجره رو به حیاط، با آواز لولاها، نقاط سیاه رنگ روی زمینه سفید دیوار را بار دیگر به چشم دید. برخاست تا پنجره را آرام کند. وقتی سکوتی مرگبار اتاق را دربرگرفت، از گوشه پنجره، مجسمه ای دید، در کنار حوض، نشسته بود...صدای فریادهای خود را نمی شنید.

...hamin

چهارشنبه 6 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:31 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic