تبلیغات
...hamin
...hamin

جیم نویسنده خوبی بود. یعنی ما فکر می کردیم خوب می نویسه. منظورم از ما، جمع پنج نفره از پسرهای هشت ساله است؛ همه کچل و بی ریخت. جیم عینکی جمع ما بود. حالا بعد از سال ها، تنها چیزی که از اون برای من باقی مونده، همون عینکه با یه دفترچه خاطرات.

خاطرات رو که مرور می کنم، به خاطره ای برمی خورم از سال های خیلی دور. جیم عادت داشت خاطره رو با نوشتن روز آغاز کنه:" پنج شنبه. فردا تعطیله. با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از مدرسه بریم خونه واسه ناهار. قرار ما بعداز ظهر حیاط خلوته..."

حیاط خلوت! اسم حیاط خلوت رو ما روش گذاشته بودیم. یه کوچه بن بست که اولین بار شین اون رو پیدا کرد. همه جمع شدیم تا کشف شین رو که ازش با آب و تاب تعریف می کرد، ببینیم. میم مدام غر می زد که " باز می خواد ما رو ببره یه جای مزخرف رو نشونمون بده و بگه این جا بهشته" . میم از روزی که پیراهن سفیدش رو که مادرش بعد کلی خواهش و التماس براش خریده بود، کنار دریاچه گم کرد، از شین و ایده هاش دل خوشی نداشت. چون به پیشنهاد شین رفتیم آب تنی. تا یک هفته بعد از اون ماجرا، با هم دعوا می کردند و آخر سر کاف بود که با یه فریاد بلند هر دوشون رو ساکت می کرد؛ من و جیم هم ساکت می شدیم. کاف از ما بزرگتر بود. یعنی فکر می کردیم بزرگتره. هیکلش هم از ما درشت تر بود و یه جورایی وظیفه خودش می دونست تا مراقبمون باشه. یه بار هم که مادرم از روی نگرانی بهش گفت: " کاف! حداقل تو حواست به بچه ها باشه!"، دیگه این موضوع کاملا بهش ثابت شد و البته به ما هم.

سرانجام رسیدیم به کوچه بن بست، تو محله فقیر نشین شهر بود. بوی کثافت و دیدن آشغال های روی زمین کافی بود تا میم حرف های همیشگیش رو شروع کنه که با نگاه های خشمگین کاف رو به رو شد. وارد کوچه شدیم. یه در چوبی قدیمی رنگ و رو رفته، تنها دری بود که روی دیوار انتهایی کوچه خودنمایی می کرد. شین گفت: " اون خونه مال یه پیرزنه، هیچ وقت از اون جا بیرون نیومده. مامانم می گفت از وقتی که شوهرش مرده کسی اون رو ندیده" . همه گوش می کردیم. می دونستیم که شین همیشه روی حرف بقیه چیزهایی اضافه می کرد و تحویل ما می داد. جیم اولین نفری بود که تا نزدیکی در چوبی رفت. جیم بود که اسم اون جا رو گذاشت حیاط خلوت.

هر روز بعد از مدرسه می رفتیم به حیاط خلوت. چند روز صرف تمیز کردن اون جا کردیم. واقعا خلوت شده بود. از اون به بعد سروصدای پنج تا پسر بچه ماجراجو حیاط خلوت رو شلوغ می کرد.

" پنج شنبه. فردا تعطیله. با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از مدرسه بریم خونه واسه ناهار. قرار ما بعداز ظهر توی حیاط خلوته. خیلی دلم می خواد بدونم پشت اون در چوبی چه خبره؟ واقعا پیرزن اون جا زندگی می کنه؟ چرا هیچ وقت از اون جا بیرون نمی آد؟ نکنه از درد دوری شوهرش دق کرده؟...باید امروز بریم توی اون خونه..."

داشت کم کم یادمم می اومد. پنج شنبه ها مادرم با زن های همسایه می رفت حموم عمومی. وقتی ناهار خوردیم، بابام دراز کشید و به ثانیه نکشیده، صدای خُرخُرش بلند شد. مادرم لباس ها، صابون و لیفش رو گذاشت توی بقچه و یه گره محکم زد:" سروصدا نکن تا من برگردم. شیطونی نکنیا! بابات خوابه". طبق عادت گفتم چشم و پشت سر مامانم رفتم توی حیاط. مطمئن شدم که صدای حرف زدن همزمان زن ها دور بشه. وقتی سکوت ظهر به کوچه حکمفرما شد، در حیاط رو آروم باز کردم...

نزدیکای حیاط خلوت، حدس می زدم کی زودتر از من اومده. شک نداشتم که کاف اون جا ایستاده و مراقب اوضاع بود. شین هم ممکن نبود دیر کنه. میم! احتمالا اون زیاد عجله نمی کرد....جیم کنار در چوبی ایستاده بود. من رو که دید با قدم های آرام اومد سر کوچه. عادت نداشت زیاد حرف بزنه . اکثر اوقات به یه جا خیره می شد و انگشت اشاره اش رو می جوید. سرش رو کج می کرد و ژست روشن فکرانه به خودش می گرفت. این رو الآن فهمیدم.

با همون حالت بهم خیره شد و گفت: " فکر می کنی پشت اون در کی زندگی می کنه؟" من هم با خنده گفتم: " یه پیرزنی که شوهرش مرده و خودش رو توی خونه حبس کرده" . جیم هم چنان بهم نگاه می کرد. فکر کردم اون پیرزن مادربزرگش یا یه چیزی تو این مایه ها بوده که این جوری بهم خیره شده بود. گفت: " اگه اون پیرزن اون جا مرده باشه چی؟" نفس راحتی کشیدم...

" ازش پرسیدم : فکر می کنی پشت اون در کی زندگی می کنه؟

 با یه نیشخند مسخره گفت: یه پیرزنی که شوهرش مرده و خودش رو توی خونه حبس کرده.

 دیگه چیزی نگفت. اگه پیرزن اون جا مرده باشه چی؟ اون چقدر راحت در مورد یه پیرزن بدبخت حرف می زنه...می خواستم بدونم.

 ازش پرسیدم : اگه اون پیرزن اون جا مرده باشه چی؟

 یه نفس عمیق کشید. انگار از چیزی ترسیده بود. باز نیش مسخرش باز شد و گفت: این ها خیالبافی های شینِ. به نظر من که اوخونه متروکه است...

دیگه برام مهم نبود که نظرش چیه. برگشتم طرف در چوبی. من باید می رفتم توی خونه. فقط یکی باید کمکم می کرد تا برم بالای دیوار. صدای شین اومد..."

پشت سر شین، کاف و بعد از اون سروکله میم پیدا شد. جیم گفت: امروز باید بریم توی اون خونه ببینیم چه خبره! یکی قلاب بگیره خودم می رم بالای دیوار و در رو باز می کنم تا شما هم بیاین. البته اگر دلتون می خواد" . خیلی مصمم حرف می زد. شین بلافاصله رفت کنار دیوار و قلاب گرفت. کاف پرید وسط : این کار خطرناکه!اگه کسی اون تو باشه چی؟ اون وقت می برندتون زندان!" شین جواب داد:" بچه ها رو که نمی برن زندان...جیم! برو بالا"

من و میم دورتر از همه، شاهد صعود جیم از دیوار بودیم. هیچ وقت تصور چنین صحنه ای رو هم نمی کردیم. جیم کسی بود که همیشه سرش توی درس و نوشتن بود. یه جورایی خرخون جمع ما بود و شاگرد اول کلاس.

در رو باز کرد. شین اشاره ای با خنده به ما کرد و رفت تو. پشت سرش کاف، بدون اینکه به ما توجهی کنه، با احتیاط از ما فاصله گرفت. میم هم که نمی خواست از غافله عقب بیفته، گفت:" میای بریم؟" اونفدر جواب ندادم که اون هم پشت در چوبی ناپدید شد. می ترسیدم. از یه طرف دوست نداشتم تنها بمونم و بعد اتفاقات  رو فقط بشنوم و لبخند مصنوعی بزنم. از طرف دیگه می ترسیدم...نرفتم.

خودم رو راضی می کردم که کار اون ها درست نیست و به زودی گیر می افتند. سر کوچه ایستادم و منتظر بودم تا کسی بیاد. ولی همه چیز به نفع اون ها بود و به ضرر من. داشتم کم کم از کارم پشیمون می شدم که...

هیچ وقت نفهمیدم اون روز چه اتفاقی توی خونه افتاد که همه با فریاد و چهره هایی وحشت زده بیرون زدند. حتی من رو هم ندیدند... دیگه حیاط خلوت و اون در چوبی رو ندیدیم. یه جورایی از این حادثه خوشحال بودم. چون نرفتن من به فراموشی سپرده شد.

" تا حالا چنین جراتی نداشتم. در رو باز کردم. رفتم طرف حوض که شکل هرم وارونه بود. بدون سر. توش به جای آب پر از برگ های خشک و خاک بود. شین اومد تو. با خنده پچ پچ می کرد. " هیس!" و اشاره کردم با من بیاد. کاف و میم هم با تاخیر اومدند. وقتی جمع شدیم آروم پرسیدم " الف کو؟" میم سرش رو بالا انداخت و خندید. کاف نگران و شین منتظر بود. حالت میم رو نتونستم بفهمم. دست راست ما، روبه روی حوض رواقی بود با سه در قدیمی. رفتم سمت در وسطی. از پشت شیشه، دو تا دستم رو سایبون کردم واسه چشمام تا توی اتاق رو بهتر ببینم. یکی دیگه هم این کار رو کرد. مطمئن بودم که شینِ. چیزی معلوم نبود. شیشه ها به مرور زمان شفافیت خودشونو از دست داده بودند. دستم رو گذاشتم روی دستگیره کهنه و در رو هل دادم. یه مشت خاک ریخت روی سرم. قهقهه شین بلند شد. پس گردنی کاف دلم رو خنک کرد. در رو باز کردم . با من شین که با دست پشت گردنش رو گرفته بود، کاف و چسبیده به اون میم وارد شدند. من شده بودم تخریب چی این جبهه...هر چی تار عنکبوت سر راه بود رو با سر و دستام جمع کردم.

اتاق سرد بود. صدای قدم ها می پیچید. اتاق به دو اتاق دیگر در طرفین، راه داشت، از دری که واسه ما کوچیک نبود. چیزی پیدا نمی شد. انگار سال ها قبل از اون خونه اسباب کشی کرده بودند. ولی کنجکاوی اجازه نمی داد از هیچ سوراخ سنبه ای غافل بشیم. همه جا رو گشتم. به دنبال غنیمت جنگی بودیم. چیز دندونگیری پیدا نشد: قوطی های زنگ زده خالی، لامپ های شکسته، سیم های برق پوسیده، دبه های ترشی کپک زده، تنور قدیمی، کپسول های گاز خالی، آفتابه های تنها و یه مشت تشک و لحاف بید خورده. من بقیه رو رها کردم تا اتاق سمت راستی رو هم بگردم.

تاریک تر از اتاق های دیگه بود. چند ثانیه باید صبر می کردم تا تاریکی واسم روشن شه. جلوی چشمم یه صندوقچه کم کم ظاهر شد. از چوب ساخته شده بود، از چوب سخت. نوارهای فلزی چوب ها را بهم چسبونده بودند. روی نوارها دست کشیدم. نمی شد رنگ سرخ دستم رو توی تاریکی تشخیص بدم. نشستم و بدون هیچ تاملی در صندوق رو باز کردم. قفل نداشت.

با کلی خواهش و التماس باز شد. بوی خوشحال کننده ای به مشامم رسید. همون بویی که وقتی به خونه مادربزرگم می رفتم، خوشحالم می کرد. دستم رو بردم توی صندوقچه و یه مشت از محتویاتش برداشتم. اومدم بیرون و زیر نور مشتم رو باز کردم: یه صندوق چه پر از آجیل!

یکی یکی می رفتیم تو اتاق و با یه مشت آجیل بر می گشتیم. کاف لباسش رو هم کیسه کرد برای حمل آجیل بیشتر. نشستیم دور هم و مشغول خوردن شدیم.

کاف یه میم گفت: " برو الف رو صدا کن بیاد"

میم با دشواری بلند شد. من جلوشو گرفتم: "اون ترسید و نیومد. برای همین باید تنبیه شه". کاف گفت : " چه جوری؟..."

بقیه یادداشت رو نخوندم. در تمام مدتی که من فکر می کردم کار درست رو من انجام دادم، چهار نفری می رفتن سر صندوقچه و آجیل می خوردند.

اون ها بعد از 30 سال منو تنبیه کردند...احساس تنهایی می کردم.

...hamin 

شنبه 9 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:16 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]