...hamin

سوار بر پدرش، از راهروی کج و معوج و تاریک، نقاط ریز سفید را کنار زد. موجود کچل و وارفته ای در جایی که دو دیوار کج به هم می رسیدند، ولو شده بود. دستی برای تازه وارد تکان داد:

-        سلام کن به بابابزرگ!

-        سل......لام

مرکب او را به موجود زشتی که بابابزرگ نام داشت، نزدیک شد. آن قدر خم شد تا خیسی همراه با سرخی روی لپ های کوچک، جا خوش کرد. نفس های عمیق مرکب به گوش می رسید. باز به سقف نزدیک شد. چشمش به زمین قرمز بود که نقاط رنگارنگ کج و معوجی در دل خود داشت. نقاط حرکت کردند تا جایی که سروصدا زیاد بود. چند نقطه سیاه بزرگ اطراف زمین قرمز را گرفته بودند و چند نقطه دراز رنگی هم کج و معوج روی آن ایستاده. دست یکیشان می درخشید. از مرکبش پیاده شد. خوشحال بود که او هم اکنون روی زمین قرمز نشسته است. خندید. مرکبش که پدر صدایش می کند، به سمت نقاط رنگی رفت. او هم کج و معوج شد. پس از لحظه ای نصف شد.

نقاط سیاه به او هجوم آوردند. درسیاهی صداهای عجیب را شنید و دردی عظیم را روی گونه ها احساس کرد. پس از رفتن سیاهی ها، پشت دستان خشک شده اش را به زحمت به صورت سرخش رساند. خیسی پشت دست ها را به زمین قرمز مالید. نرم بود.

روبروی خود زنی رنگی را دید که تکان می خورد؛ داخل یک حفره سیاه. او هم کج و معوج بود. می خواست او را از حفره تاریک بیرون بکشد. او را نجات دهد. اما زن رنگی دیگر نبود. او مرده بود. در حفره تاریکی غرق شده بود. گریه کرد. گرمش شد. عرق ریخت. احساس سوزش می کرد. می خواست پاهای خشکش را به حرکت وادارد. دستانش یاری نمی کرد. چیز کجی به او نزدیک شد. به او مادر می گفت:

-        باز خودتو خیس کردی؟ تا کی من باید بشورمت؟ الآن دیگه 18 سالته...کی می خوای بزرگ بشی؟ کی می خوای خوب بشی؟...دیگه خسته شدم.

سنگینی عظیمی روی پاهایش حس کرد. آن نقطه رنگی، مادرش، گریه می کرد. نمی دانست نقطه ها هم گریه می کنند. مثل او. فکر کرد شاید او هم نصف شده باشد. شاید او هم در حفره تاریکی فرو رفته باشد که مادرش را گریه انداخته...

-        ما...مان! من... خووووب می... شم. من نص...ف نیس...تم. این...جا تا..ریک نی..ست

...hamin

پنجشنبه 14 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:15 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic