...hamin

هنوز نقطه های شین کلمه روشنفکر را به صورت دایره ای باز نکشیده بودم که از گوشه چشمم، نقطه ای سیاه و متحرک دیدم. نگاهم هم زمان با قلم از روی کاغذ برداشته شد. مورچه از جایی در منتهی الیه فرش حرکتش را شروع کرده بود و اکنون داشت به انتهای آن می رسید، به حاشیه سفید رنگ آن.

به کاغذ بازگشتم. نقطه های نون و الف را گذاشتم. این بار موجودی شبیه قبلی، از کنار میز گذشت و حیران و شکاک، به سمت دفتر آمد. قبل از آن که سیاهی اش روی کاغذ سفید، چشم را بزند، با تلنگر به یک متر دورتر فرستادمش. کمی درنگ کردم تا سرعت بازگشتش را بسنجم. تا یک دقیقه بعد به میز هم نمی رسید. با خودکار یک بار دیگر روی حروف کلمه روشنفکر، حرکت کردم. موجودی از همان خانواده از کنار دستم عبور کرد و به نزدیکی دفتر رسید. اجازه دادم تا خود را به روی کاغذ برساند. سطح سفید برایش، چون سطح یخ برای ما، سُر بود. در سرگشتگی دنیای تازه بود که با ضربه ای محکم به هوا پرتاب شد و در جایی نامعلوم، آن طرف قالی، به زمین نشست. بلافاصه پس از برخورد با سرامیک های لخت، گویی فریادی برآورد که من از آن بی خبر بودم. فریادی که بیشتر شبیه اعلام حمله بود. در کمتر از چند ثانیه از جانب مخالف، گروه پراکنده ای از مورچه های سیاه، به سمت من روانه شدند. این را وقتی فهمیدم که دو چهارپای ریز سعی داشتند تا خود را از طرف کلفت دفتر، بالا بکشند. تازه چشمم به آن ها خورده بود که دو تای دیگر در این طرف به دنبال جایی میان کلمات برای خود بودند. همزمان سه مورچه از زیر بدنم بیرون آمدند و به دنبال آن ها، چهار مورچه از سرامیک ها به قالی رسیدند تا مرا بیابند. این ها فقط پیشروان سپاه مورچه ها بودند. چرا که سپاهی عظیم به فاصله دو متری از آن ها، دایره ای سیاه به دور من تشکیل داده بودند که هر لحظه تنگ تر و تنگ تر می شد. در یک آن دست به کار شدم. مورچه های مهاجم خود را در هوا دیدند و من با سرعت غیرقابل توصیفی، یکی یکی شان را سوار بر تلنگر می کردم و به مسافرتی هوایی می فرستادم، مسافرتی بسیار کوتاه. وقتی فهمیدم که تعداد پرتاب ها در ثانیه، از تعداد قدم های سپاه متراکم در ثانیه کمتر است، سکوی پرتاب جدیدی را از دست دیگرم ساختم. فضانوردان دوبرابر شدند...

مشکل کار این جا بود که مورچه های پرتاب شده باز راه خود را باز می یافتند و مسیر طی شده را برمی گشتند. آن ها هم در این شکل دفاعی من، هیچ تلفاتی را متحمل نمی شدند. این به آن معنی بود که من هرگز از دستشان خلاصی نداشتم. علاوه بر این، برخی از سربازان شهادت طلب، خود را به خطر می انداختند و از پاچه های شلوار و آستین های پیراهنم وارد می شدند تا مرکز فرماندهی دشمن را مورد حمله قرار دهند. عده ای هم مستقیم خود را به روی دست ها و پاهایم می رساندند . مشغول گاز گرفتن می شدند.

سیستم دفاعی به خوبی همه را دفع کرد. اما از نظر نظامی، باخت من حتمی بود. من محاصره شده بودم و طبق بررسی فرمانده سپاه مورچه ها پس از چند دقیقه، از پا در می آمدم و تنها یک فقط یک معجزه می توانست مرا نجات دهد... حسابی خسته شده بودم.

از جای خود برخواستم. به خود تکانی دادم. سربازان از جان خود سیر شده، همه سقوط کردند و پس از آن باز به راه افتادند و به دنبال من، دیوانه وار به این طرف آن طرف حرکت کردند.

با قدمی بلند، سپاه بزرگ را پشت سر گذاشتم. این کار من از لحاظ اخلاق جنگی، مردود به نظر می رسید. چراکه در مبارزه رودررو با مورچه ها شکست خورده بودم و برای نجات جان خود، از قدرت ماورایی خودم بهره بردم. چیزی که در ذهن همه مورچه ها، چون معجزه ای بزرگ نقش بست.

جایی دورتر از میدان جنگ، دوباره دراز کشیدم؛ یک فرش آن طرف تر. مطمئن بودم که اهالی کوچک این سرزمین هم با ورود من، نفراتی را برای شناسایی می فرستند...اهالی این قاره رنگشان بور بود...

...hamin

یکشنبه 17 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:17 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات