...hamin

همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ؛ رضا قاسمی

همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ؛ رضا قاسمی همنوایی شبانه ، به استناد بسیاری از نظرسنجی های منتقدان ، نویسندگان و روزنامه نگاران ، بهترین رمان فارسی دهه ی هشتاد است . رمان ، چون رمان های دیگر قاسمی ، ادبیات غربت است ، ادبیاتی که باید سردی و نامانوس بودنش را با کلمات حس کنی و این تعمدی ست از جانب نویسنده در فضاسازی و شخصیت پردازی .

همنوایی شبانه ، بیش از هر چیز رمانی سورئال و رویاگونه می نماید که زمان در آن به هم ریخته و داستانی خطی و سرراست ندارد ، در واقع یک نوع پازل درهم ریخته است که خواننده را تا صفحه ی آخر رمان ، منتظر نگه می دارد . شخصیت اول و راوی رمان ، شاید یک دیوانه باشد و محیطی که توصیف می کند، آخرالزمانی ست که به این سادگی ها برای خواننده رمزگشایی نمی شود . شخصیت ها این قدر گنگ و پیچیده اند که حتی تا پایان داستان هم چیز زیادی راجع به آنها نمی فهمیم و همه توصیفی یک خطی دارند . جالب اینجاست که افراد این طبقه ی آپارتمان که شخصیت های اصلی رمان هستند ، همه به نوعی دیوانه اند و اکثرا ً ایرانی . تصویر نویسنده ، تصویری مسخ شده از انسان هایی ست که از همه چیزشان ساقط شده اند و در این گوشه ی دنیا ، تنها و درمانده افتاده اند و به یک زندگی حیوانی و بدون آرمان می پردازند . انسان هایی که امید و آرزو در آن ها مرده و نابود شده و فقط دقایقی ست که می گذرند و رخوتی ست که باید با چیزی آن را از بین برد و آن مالیخولیاست .

داستان با یک غافلگیری آغاز می شود :

(( مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه ای را حس می کرد ))

این پیش بینی فاجعه ضربه ای سخت بر خواننده است ، خواننده خود را آماده ی حادثه ای می کند که نویسنده از همان ابتدا و بدون آشنایی با شما ، خواننده را در گیر آن کرده .این فاجعه با توصیف صحنه ی قتل راوی ادامه می یابد و بعد جایی شبیه به برزخ را می بینیم و دونفر که چون نکیر و منکر از او سوال و جواب می کنند . اما ما هنوز هیچ چیز از شخصیت راوی نمی دانیم ، فقط فضای رمان اندکی برایمان تداعی شده ، اما با تکنیکی کاملا ً سینمایی شخصیت راوی با سوال و جواب های او باآن دونفر برای ما روشن می شود .  اولین ویژگی این شخصیت ترس است :

(( این طور بارم آورده بودند که بترسم ، از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد ، از کوچک تر که مبادا دلش بشکند و ازدوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد و از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید ))

و چقدر حرف در این پاراگراف وجود دارد از همه ی محدودیتی که طی قرون ،ما را به موجوداتی خفقان زده ، ریاکار و ترسو بدل کرده است .

باز ما با تدوینی غیر خطی باید برگردیم به دوران حیات و فلاش بک های ذهنی یک مرده ، در واقع رمان روایتی است از خاطرات یک مرده که شاید در دوران حیاتش هم مرده ای بیش نباشد . بازی با زمان ، سبک قاسمی ست و در دیگر آثار او نیز دیده می شود . ادامه ی رمان ، باز کردن گره هایی ست که نویسنده با زیرکی در ابتدای رمان ، آورده و خواننده را در خلسه ای مرموز فرو برده ، این مرموز بودن و ابهام و بی زمانی و غیرخطی بودن ، بسیاری را در ابتدا از ادامه ی رمان ، باز می دارد ولی این عیب نیست ، بلکه تکنیکی ظریف است که در آثار فارسی بسیار کم دیده ایم( به جز آثار گلشیری ) .

شخصیت پردازی ها شروع می شود . ما باید با تک تک ساکنان یک طبقه ی آپارتمان آشنا شویم ولی نه به سبک باباگوریو بالزاک ، بلکه به شیوه ی قاسمی ! بعضی اوقات احساس می کنی که زبان نگارش قاسمی بسیار فاخر است و واژه ها زیبا و شعر گونه و پر تملق و فخر فروشانه ، اما توصیف های او واقعا ً این چنین نیست ، او ایجاز را خوب می شناسد ولی خیلی اوقات از آن استفاده ای نمی کند . این جاست که احساس می کنی در جاهایی که می خواهی چیزی بدانی کم گویی می کند و جاهایی که چندان علاقه ای به آن نداری شاخ و برگ می دهد ولی باید بدانید که این ها همه ویژگی های سورئال و غرق شدن در رویاپردازی های نویسنده است. در واقع یک نوع تشنه گذاشتن خواننده برای درک واقعیت و واداشتن او برای تفکر و تخیل بیشتر .

اما همیشه این عبارت پردازی های زیباست که در گوشه گوشه ی رمان ،خواننده را با ذهن نویسنده همراه می کند :

((...به زودی روشن شد که او هم مثل ما از اهالی شب است . این را از نوری فهمیدیم که از پایین در اتاقش بیرون می زد و از صدای گاه گاهی سرفه اش .))

به کلمات دقت کنید ، همه ابهامی در خود دارند که شما را به فکر می اندازند و این بازی با کلمات ، شما را تا انتها همراه می سازد .

فصل دوم رمان به نظرم بهترین فصل رمان است و بسیاری از دغدغه ها و چالش های خواننده حل می شود ، شخصیت ها بی پرده تر و رهاتر می شوند و کمی از ابهام ها زدوده می شود . فصل با مواجه شدن فرد با آینه شروع می شود و مشکلاتی که او از آنها تحت عنوان وقفه های زمانی نام می برد . این وقفه های زمانی که از بیماری های اوست ، راهی می شود برای رهایی از ترس هنگام مرگ ،بله ، او به طور ذاتی از مرگ می ترسد و زمانی که در با برزخ با به او می گویند که باید برگردد به همان خراب شده ، باز از ترس قالب تهی می کند و این تناقض به زیبایی در رمان تصویر می شود .

او در آینه چیزی نمی بیند ، یعنی نمی خواهد خود را ببیند و برای رهایی از آن گاه در زمان اسیر می شود . دیوانه ای ست در میان دیوانگان دیگر و منشا این دیوانگی ؟ همین جاست که باید از نشانه ها کمک بگیریم برای رسیدن به مفهمومی که در هاله ای از ابهام است ، مثل فیلم های دیوید لینچ یا لوییس بونوئل و تمامی آثار سورئال دیگر و این فرار از رئال نویسی تمهیدی ست که کاربردش در غرب و اینجا متفاوت است . دیگران برای نمایش پوچی و مسخ انسان هایی که اسیر مدرنیسم و پست مدرنیسم و تکنولوژی شده اند و باز هم تنها هستند و این جا برای نمایش انسان هایی که آرمان ها و اندیشه هایشان در هیاهویی از خاک گذشته باقیمانده و خود جسمی هستند سرگردان که روح خود را در شکست هایشان به جا گذاشته اند و نویسنده برای بیان این ها راهی ندارد جز پرده پوشی و این پرده پوشی به بیان غیر خطی واقعیت و گاه ، تخیل صرف منجر می شود.  این بیروحی در تبعید شکل دیگری می یابد و در واقع این دیوانه خانه ای که ترسیم می شود خوابگاه انسان هایی مسخ شده است که برای فرار از اندیشه و واقعیات گذشته ، در تنهایی خویش ، به رویا فرو می روند . و این تنهایی از دوست نداشتن می آید ، دوست نداشتن هیچ چیز و هیچ کس دیگر :

((...آدمی می تواند مسکن را مصرف کند ولی نمی تواند آن را دوست بدارد . پس از این میان سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم ...))

اما مشکل او این است که در هر چیز عیبی می بیند و این بدبینی از گذشته ای تلخ می آید ، گذشته ای که اصلا ً از آن صحبت نمی شود و اگر هم بشود آن قدر جسته و گریخته است که راه به جایی نمی بود و ذهن مارا روشن نمی کند . گذشته ای در وطن که هر چه بوده ، او را به این روز انداخته و بدبینی را چون بقیه ی سایه های زمانه ، بر زندگی اش انداخته است .

اما او چه می خواهد ؟ رهایی از تنهایی ؟ یا رهایی از همه چیز ؟ شاید دیگر به چیزی امید نداشته باشد و حقیقتا ً رهایی برایش خوابی دلنشین و رویایی باشد با این که حتی به رهایی و رستگاری مرگ نیز اعتقادی نداشته باشد :

(( ...حالا می فهمم چرا از دست دادن استقلال این قدر آسان است و به دست آوردنش این قدر دشوار ، و من که کشورم را ترک کرده بودم برای این که به همه چیز من کار داشتند حالا حس می کردم نفرین شده ای هستم که وقتی هم توی قبر بگذارندم به جایی خواهم رفت که به همه چیز من کار خواهند داشت ))

اما این وقفه های زمانی واقعا ً ریشه در چه دارد ؟ راوی کتابی نوشته به نام (( همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ))  و به تدریج سرنوشت او و دیگر ساکنان این طبقه همان چیزی می شود که او در کتاب آن را پیش بینی کرده است . چیزی شبیه کتاب مکلیادس در صد سال تنهایی ، و حال در برزخ باید پاسخگوی این کتاب باشد ( نامه ی اعمال ؟ ) و این ها عذابی ست که حتی پس از مرگ نیز او را رها نخواهند کرد .

همنوایی شبانه ، تابلویی اکسپرسیونیستی سورئالیستی از انسان هایی است که همه چیزشان را از دست داده اند و کاریکاتورهایشان در این جهان ، پرسه می زنند . رمانی پر از تخیل ، رویا و هذیان ، با شخصیت هایی بکتی بونوئلی . زبان برای خواننده ی ایرانی نامانوس است ولی وجودش چه از نظر سبک و چه از نظر مضمون توانسته بسیار ظریفانه ،مفاهیمی ممنوعه را لابلای کلمات قرار دهد، ارزشمند و غنیمت است و در برهوت ادبیات فارسی ما ، رمان ، لااقل یاد بوف کور را برای ما زنده می کند .

..h4min

یکشنبه 27 آذر 1390موضوع مطلب : نقد داستان,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 12:46 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic