...hamin

وردی که بره ها می خوانند ؛ رضا قاسمی

اولین رمان آنلاین فارسی . رمانی که بیش از هر اثری می تواند شخصی باشد. خود نویسنده اذعان دارد که ساختار در چنین رمان هایی هرگز به آن ایده آل خود نمی رسد و اصلا ً زیبایی آن ، نبود ساختار است . مثل چند حلقه فیلم از چند برهه از زندگی که به روش های مدرن تدوین و مونتاژ شده باشند . زمانی به هم ریخته و سرشار از پرش از خاطره ای به خاطره ی دیگر ، چیزی نیست که نوآوری باشد ولی در ادبیات ایران با آن مواجه نبوده ایم . آن هم با زبانی شیوا و سرشار از احساس و کلمات زیبا که پیوند بین گذشته و حال را ساده بیان کند . پل بین گذشته و حال ، کلماتی ست که هر آن غافلگیرت کی کنند . هیچ نمی دانی و نمی توانی حدس بزنی که الان چه می شود ، الان در چه زمانی هستی و به چه زمانی می خواهی سفر کنی .

بازی با زمان، در درجه ی اول برای نشان دادن آشفته بودن ذهن و بعضا ً مالیخولیا ست . مالیخولیایی که از همان فصل اول و حضور مرد در بیمارستان برای ما تداعی می شود :

(( ...همینطور که دراز کشیده ام روی تخت ، هیچ کار دیگری ندارم جز آن که فکر کنم به همه چیز ...))

و همه چیز از فکر شروع می شود و اولین فکر ، فکر عشقی ست که چون عشق های قبلی مرد ، نافرجام مانده است و عشق نافرجام بیش از هرچیز حس تنهایی را بوجود می آورد . تنهایی در تمامی صحنه هایی که برای ما تداعی می کند ، وجود دارد . حتی در هم آغوشی های عاشقانه :

(( ...چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست ؟ ازدحام جمعیت است در تختخوابی  دو نفره ؟ چرا هرکس چند نفر است ، با چهره هایی گوناگون ؟...))

مرد ، در عشق به دنبال خلوتی ست که او و معشوقش را به جزیره ی تنهایی شان ببرد ولی همیشه حجابی مانع رسیدن او به این جزیره شده است . در واقع می توانیم این را یک ضعف در ایجاد رابطه قلمداد کنیم .ضعفی که در مرد و در زمانه وجود دارد و بر این نظر که انسان ها ، همه تنهایند صحه می گذارد.

( مرا به یاد فیلم های آنتونیونی می اندازد به خصوص فیلم l'eclipse   ) . پس خواننده اندکی با هدف بازی با زمان آشنایی می یابد که شاید نویسنده خواسته باشد برای ریشه یابی تنهایی خویش به سفری در زمان برود و گذشته و حالش را واکاود و به نتیجه ای برسد . او میانسال است و مثل همه ی  انسان های این سن ، دچار بحرانی ست که هویتش را جستجو می کند و نگاهش به گذشته و دوران گذاری که نامش جوانی ست ، بیشتر می شود و با ترسی کودکانه می خواهد نگاهی به کارنامه اش در این سالها بیاندازد . برای مرد داستان ، که تنها است انگیزه های دیگری نیز وجود دارد . انگیزه هایی که واداشته که تلخ ترین خاطراتش را به یاد آورد . خاطراتی که شایدسالهاست آن هارا فراموش کرده است . خاطراتی که بیش از هرچیز از عشق های نافرجام او منشا می گیرند . از ساعت های هجرانی که گذرانده و از حتی عشق دیگرش ، سه تار ، که باید چهل تا از آن را بسازد و آنگاه حیران و سرگشته ی  صدای ساز چهلم ،  به خود بقبولاند که زندگیش بیهوده نبوده و همه ی این ها پوچی نیست . اما با وجود درگیری هایی که با خود دارد و گاه سعی می کند که این را نفی کند ، او به پوچی رسیده است :

(( ... راستش اگر هنوز زنده ام ، اگر گاه به گاه فکر می کنم که پرم از جنبش حیات ، فقط و فقط مال بی جربزگی ست ))

وضعیت این مرد در بیمارستان یادآور(( مالون می میرد )) بکت است . مردی بیمار که در بیمارستان ، در وضعیتی میان توهم و هذیان و گذشته اش به دام می افتد . البته با تفاوت هایی اساسی که بزرگترین آن ، زبان نوشتار است . زبان قاسمی بسیار زیبا و دلنشین و زبان بکت ، گنگ و مبهم و دشوار است . هر دو طنز دارند و فلسفه ی هردو ریشه هایی مشترک دارد . وردی که بره ها می خوانند ، نوشته های یک انسان است که در زوالی بی بازگشت روبه مرگ می رود . وردی که بیش از هرچیز یادآور مرگ است و ناامیدی :

((... همان وردی که بره ها می خوانند وقتی پیشانیشان حنا می بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه . همان وردی که من می خوانم ... چون همیشه چیزی در من هست که اضافی ست ))

و این وردی ست که نسلی می خوانند ، برای رهایی از دخمه ای که نامش را جهان گذاشته اند و زندگی ای ، که هیچ ندارد . همه چیز ، هیچ است و تو ، چاره ای جز غرق شدن در تنهایی و انزوا و یادآوری گذشته ات نداری ، شاید در این خاطرات ، چیزی یافتی . بیشتر به یک باتلاق شبیه است که هر چه بیشتر در آن دست و پا بزنی ، بیشتر فرو می روی .

جسارت و بی پروایی در نوشتن را دوست دارم ، چیزی که ما ایرانیها نداریم ، حتی در صحبت کردنمان نیز نداریم . برای همین است که ادبیات ما برای دیگر ملل گنگ و نامفهوم است . این را می توان گذاشت به پای این که همیشه خط قرمزی بوده ، خط قرمز هایی که دیگر بخشی از ناخودآگاه ما شده است . ناخود آگاهی که بر ما فرمان می راند که همه چیز را نگوییم و اگر می خواهیم بگوییم ، آن قدر آن را در لفافه بپیچانیم که دیگر قباحتش آزاردهنده نباشد . سمبل ها تا حدی در این رمان شکسته شده ، دیگر واضح تر وقایع را می بینیم و می شنویم . حتی آنجا که نویسنده می گوید : (( سه تار ساز اختناق است ، ویولن ساز دموکراسی )) هم پیام واضح است ، همه می گیرند ، همه با آن همراه می شوند و این هنر نویسنده است که می تواند هر خواننده ای را با خود همراه کند ، هنری که نویسندگان ایرانی به ندرت از آن برخوردارند و از این جهت ، او را می ستایم . بداهه ای که در این رمان وجود دارد ، شاید بیش از هر چیز از بداهه نوازی نشات گرفته باشد . شیوه ای که در آن ، نوازنده ، فارغ از هر گونه دستگاه و کوک و مقام و ردیف ، می نوازد ، برای دل خویش و گاه ، چه زیبایی ها از این نواختن که بیرون نمی ریزد . همین برای نوشتن نیز دست مایه می شود . وردی که در این رمان ، از میان کلمات بیرون می ریزد ، آهنگی ست که از بداهه ی نویسنده برای خود و زمانه اش ، تراوش شده و بر قلب ها می نشیند . این که تنهایی مردی در غربت را بخوانیم ، با کلماتی زیبا که تلخی خود را دارند ، از دست هر نویسنده ای بر نمی آید . اغلب نویسندگانی که این گونه از غربت نوشته اند ، آن قدر دست رنجشان تلخ شده که برای خواننده ناملموس بوده و او از درک آن عاجز شده ، پس ابراز همدردی ای با نویسنده نمی کند و دیگر نوشته های او را نمی خواند ، با وجودی که می داند او چه سختیها کشیده و چقدر تواناست .

در رمان هایی از این دست ، حفره ای دیده می شود ، حفره ای که نشات گرفته از دوری آن ها از خاک وطن و انسان هایی ست که نامشان هم میهن است . از این که حالا ، در ایران چه می گذرد و چرا کسی از جوانان حال نمی نویسد . فراموش نکنیم نسل اول نویسندگان ما ( هدایت ، جمال زاده و چوبک ) بخش اعظم زندگی خویش را در غربت گذراندند ولی هرگز از فرهنگ عامه ی ایران دور نشدند و  ماندگاری آن ها نیز به همین دلیل بوده است . در این رمان نیز همین را می بینیم : گذشته ای که به زیبایی هر چه تمامتر گوشه ای از فرهنگ ایران را به تصویر می کشد ( و چقدر جنوب در توصیفاتش برایم زیباست ؛ حتی برای منی که خود از جنوبم واز بستر داستانسرایی قوی این خطه  آگاهی دارم ، باز هم تازگی داشت و برایم یادآور جن نامه ی هوشنگ گلشیری بود ) واقعا ً لذت بخش است . احساس می کنی یک رمان ایرانی زیبا را می خوانی وبعد زمان حال ، که ادبیات غربت و تنهایی ست . برایم ادبیات غربت نیز ملموس است ، چون ادبیات تنهایی ست و  بسیار این نوع نوشتن و این فضاها را دوست دارم ولی دیگر خوانندگان نه . می دانم که بواسطه ی هنر پرداخت بالای نویسنده است که این بخش ها را می خوانند و البته درهم شدن آن با وقایع گذشته . شاید بهتر باشد این طور بگویم زبان زیباست ولی فضا غریب . باید قبول کنیم که نویسنده هرچه توانا باشد هم نمی تواند این فضاها را ملموس کند .شاید هم تعمدی باشد و من اشتباه می کنم ولی با این وجود ، زیبایی رمان از این نشات می گیرد که زمان ها در هم ادغام شده اند  و این ادغام بیش از هر چیز رمان را از رخوت این فضا ، نجات داده است .

اما به راستی مشکل این مرد چیست ؟ سوالی ست که خواننده ی غرق شده در زیبایی های کلامی رمان ، گاه با بیرون کشیدن خود از حجاب کلمات و به کار انداختن فکر ، از خود می پرسد . تنهایی ؟ عشق ؟ غربت ؟ هویت ؟ ترس ؟ شاید همه ی این ها و البته سکوت . سکوتی که چون پرتگاهی فاصله ی میان گذشته ای خیلی دور و حالی نزدیک را پر می کند . سکوتی که می تواند هرچیزی باشد در این زمانی که از دست رفته ، زمانی که شاید این قدر تلخ بوده که حتی بیان زیبا نیز نمی توانسته آن را برای کاغذ قابل تحمل کند . من مشکل را از این سکوت می بینم .

وردی که بره ها می خوانند ، وردی ست که نویسنده از کیلومترها دورتر ، برای ما می خواند . ما به آن گوش می دهیم ، گاه با آن می میریم و گاه با آن به گذشته ی خود بر می گردیم . شاید چیزی در گذشته از دست رفته است . شاید نه ، حتما ً، زمانی را از دست داده ایم .

...h4min

یکشنبه 27 آذر 1390موضوع مطلب : نقد داستان,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 12:50 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic