...hamin

پیرمرد و دریا ؛ ارنست همینگوی

(( نام او سانتیاگو بود ...))

همین . در ابتدا نام او برده شده و تا پایان نامی از او برده نمی شود . گویی که با نامش کاری نداریم . اصلا ً برای ما نامش مهم نیست .مهم نیست که بوده ، مهم این است که چه می شود . یک بار آشنا شدن با او کافیست .

این نادیده گرفتن ، یعنی ما باید چشم به آینده داشته باشیم . آینده ای که با تاکید بر فعل (( بود )) در ذهن ماتجلی می یابد . آیا نام او تغییر می کند ؟ نه ، حتی خودش هم تغییر نمی کند . این دیگرانند که تغییر می کنند . دیگر او فقط یک سانتیاگو نیست ؛ یک انسان بزرگ است . این سبک شروع  داستان ، در کیمیاگر پائولو کوئلیو هم تکرار می شود . قهرمان او هم سیر و سلوکی معنوی می یابد و جاودانه می شود .

پیرمرد و دریا ، سرشار از استعاره های پنهان است . استعاره هایی که اگر هر نویسنده ای بجز همینگوی ، می خواست آن را به تصویر بکشد ، چنان خواننده را گیج می کرد که خواننده هیچ حس تجانسی با قهرمان داستان و خود داستان پیدا نمی کرد. ولی همینگوی ، با زبان ساده ی خود ، حماسه ای شیرین از امید و نبرد برای فرار از پوچی را ساخت که برای همیشه در یادها خواهد ماند . زبانی که به گزندگی و پوچ گرایی ساده مابانه شهرت داشت اما با این که در پیرمرد و دریا نیز با این مفاهیم سروکار داریم ،همینگوی ، در سالهای پایانی زندگی اش ، به یکباره دست به حماسه سرایی زد . شاید بگویید ،دیگر نوشتن از جنگ و پوچی انسان ها برایش تکراری شده بود ولی این گونه نیست . قهرمانان او همیشه درجنگند : جنگ با محیط و جامعه و دشمن و البته جنگ با خود . در واقع آنها اسیران ناخواسته ی جنگ با خارج و داخل خویشتن هستند . در این کتاب ، جنگ سانتیاگو نخست با خود و جامعه ی اطرافش و نهایتا ً با دریا ست . تفاوتی که در این رمان وجود دارد این است که او پیروز می شود و این برای خوانندگان همینگوی عجیب بود . قهرمانان او معمولا ً شکست می خوردند و آنقدر صفحات آخر رمان های او مملو از پوچی ، ناامیدی و انتقام بود که تلخی اش از لای کلمات ،روانتان را می آزرد . اما این رمان سرشار از امید ، تعریفی متناقض از آثار او می دهد . آثار او حتی با تقسیم بندی دوره ای نیز در بسیاری موارد ، قابل توجیه نیست . خط فکری او متفاوت است . ان جا بود که همه فهمیدند همینگوی کبیر ، پیر شده است . این کتاب ، شاید برای خود همینگوی انگیزه ای بوده ،برای فرار از بحران های میانسالی و پیری که گریبانگیر همه می شود . با فرورفتن در شخصیت سانتیاگو ، به یک پیروزی دست می یابد . سانتیاگو به همه می فهماند که هنوز هم می تواند . همینگوی نیز با نوشتن این رمان ، همین گفته را تکرار می کند . او نیز به همه می فهماند که هنوز هم  می تواند شاهکار بیافریند و دنیای ادبیات را مبوته هنر خود کند . او به عنوان بهترین نویسنده ی داستان های کوتاه در تاریخ ادبیات آمریکا شناخته می شد . با رمان هایش چون وداع با اسلحه ، داشتن و نداشتن ، زنگها برای که به صدا درمی آیند و البته ، برفهای کلیمانجارو شهرتی جهانی کسب کرد ولی همه می دانند و معتقند که هیچ کدام از آثار او ، به پیرمرد و دریا نمی رسد . روحی در کلمات این کتاب وجود دارد که هر خواننده ای را به خود جذب می کند .

 

داستان با حقارت های سانتیاگو شروع می شود . حقارت هایی که روح او را خراش می دهند و خاطرات شیرین گذشته را برای او یادآور می شوند و چقدر خاطرات شیرین ، در این مواقع ،  برای انسان زجر آورند. احساس پوچی او شروع شده ، پوچی او از نوع پوچی دیگر قهرمانان رمان های همینگوی نیست . او اسیر ملال و زمان شده ، نه فاشیست ها و جنگ جهانی . او می خواهد جنگی به پاکند و در آن پیروز شود . او خود جنگی بزرگ می خواهد تا همه چیز را فراموش کند . اما دیگر قهرمانان او از جنگ خسته اند و می خواهند به آرامش برسند . می خواهد جنگِ حالش ، گذشته اش شود و چندی با آن زنده بماند . نشستن و گندیدن  را نمی خواهد . دریا نماد تلاطم و خروش است و ساحل یعنی آرامش . او برخلاف همه از آرامش به دل تلاطم می رود تا زندگی اش رنگ دیگری بگیرد ، نه این که در دریا بمیرد ، نه ، او می خواهد به آرامش برگردد . او باید در آرامشش بمیرد. ولی باید آرامش برایش لذت بخش باشد . او به آرامشی درونی نیاز دارد و برای تامین آن ، به جنگ می رود . زیبایی ها و متفاوت بودن رمان ، از همین جا شروع می شود . سانتیاگو طغیانی می کند از جنس بیگانه و طاعون کامو . در هردو اثر کامو ما این طغیان رامی بینیم . اما طغیان سانتیاگو تفاوت هایی دارد . منشا این شورش خودش و جامعه ای ست که دیگر وجود او را نمی پذیرد . پس او در این جنگ ، به دنبال اثبات خویشتن است و پیرمرد و دریا، شاعرانه ایست برای اثبات خویشتنی پوچ گریز .  همینگوی در این رمان تصویر دیگری از طغیان به ما می دهد . طغیانی از جنس آنتی ناتورالیسم .  نه شورشی از جنس انزجار و نفرت . شورشی که رهبرش امید به زندگی  و راه نجاتش مبارزه با سکون است . یک نوع قدرشناسی از زندگی . ما این طغیان را به نوعی در همه ی  آثار او می بینیم :(( مثل زنگ ها برای که به صدا در می آیند ،داشتن و نداشتن و برفهای کلیمانجارو )) . اما همینگوی تا قبل از این اثر بیشتر قهرمانانش را در حالتی منفعل رها می کرد . پس پیرمرد و دریا گامی به جلو از جانب او بود .

نگاهی کنید به پایان وداع بااسلحه ؛ نفرت در آن موج می زند . به پایان پیرمرد و دریا نیز نگاه کنید . زیبایی ای شاعرانه . این بود سیر و سلوک همینگوی در کارش . نفرت اولیه، مارا، در برهوتی از پوچی رها می کرد و شیرینی و زیبایی این یکی ما را در راهرویی به سوی زندگی . دقت کنید به کلمه ی راهرو . تنگی و گشادی اش بستگی به خودمان دارد .

...h4min

[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic