تبلیغات
...hamin
...hamin
هیس !!
پرسیدم : " چرا ؟ "
گفت : " چون ... دوستش دارم "

یکدفعه هر دوتامون ساکت شدیم . سرو صدا توی آتلیه زیاد بود ، ولی صدای
سکوت ما بلندتر بود...
گفت : " یه سال پیش ازدواج کردیم ... مهندسی مکانیک خونده ... الآن هم
داره آش می خوره "
آخرین جمله اش رو با لبخند ملیحی گفت ، نمی خواست قبول کنه که یه سال از
خدمت اون مونده و همش می گفت : " 6 ماه دیگه تمومه "
حلفه ازدواجش رو توی انگشت دست راستش جابه جا کرد ، انگار اذیتش می کرد .

"
یه چیزی نشونت بدم ، بخندیم "خنده اش طوری بود که هر لحظه ممکن بود به
گریه تبدیل شه...
مجله دانشگاه رو برداشت و صفحه وسطش رو آورد و جلوی چشماش گرفت . یه خنده
کوتاهی کرد و چرخوندش طرف من . یه عکس از دوره ی نامزدیش بود ... یه
مصاحبه کرده بود ، واسه اینکه مهریه اش یه سکه بود .
"
چرا یه سکه ؟ "
"
خب ... یه سکه خیلی بهتره !" لبخند از رو لباش بلند نمی شد.
هر دوتامون یادمون رفته واسه دیدن کارای اون اومده بودیم...
من یه دانشجوی 21 ساله بودم و اون دانشجوی 27 ساله...
وقتی لب تاب به دست ، کنار اون به طرف در خروجی می رفتم ، دست راست اون
حرکت می کردم ؛ طوری که کسی حلقه اش رو نبینه...

h4min...

چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 13:10 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]