تبلیغات
...hamin
...hamin

توهم واقعی

در آن شب سرد كه گرمای آتش بر دستان زمخت آنها جاخوش كرده بود، مرد كوتاه‌قد، كلاهی نو بر سر گذاشته بود؛ كلاهی از ابریشم خالص كـه از قیمت هردوی آنها با تمام وسایلشان هم بیشتر می‌زد. او كلاه را تازه خریداری كرده بود؛ از مغازه‌ای در بالای شهر.

آنها بیشتر خریداری می‌كردند تا خریدن. در اصل شغل آنها خریداری بود. از هیچ چیز تا همه چیز. آنها بیكار نبـودنـد و آن شـب،‌تنها شبی بود كه به خود مرخصی دادند. آنها شب كار بودند.

آن شــب،‌شــب مهمـی نبـود،‌ بلكـه مسئله آن بود كه برای مردم اهمیت داشـــت و بـــرای هـمـیــن در خــانــه مـی‌مـانـدنـد و در خـانـه مـانـدنـشـان برابر بود با تعطیلی كار مرد كوتاه قد و بلند قد.

بـیـكــاری را تـحمـل نـداشتنـد،‌بـایـد كـاری مـی‌كـردنـد،‌فـكـری، عـملی، عكس‌العملی ...

‌‌مـرد بلنـد قـد: مـی‌تـوانیـم بـریـم شهر و هندوانه خریداری كنیم؟

‌‌مـــــرد كـــــوتــــاه قــــد: امــشــــب از خـــــــریـــــــداری ســــخـــــن نـــگـــــو! حـوصـلـه ندارم.

‌‌مــرد بـلـنــدقــد: خـب، خـریـداری نمـی‌كنیـم، خـریـد می‌كنیم؛ یك هندوانه بزرگ قرمز‌رنگ! قبول؟

‌‌مرد كوتاه قد: باشه! قبول! ولی ما كه پولی در بساط نــداریــم و در كـنـار آن چـگـونـه بـفـهـمـیـم كـه هـنـدوانـه قرمز‌رنگ است؟

دو سئوال بزرگ در زندگیشان پدید آمد؛ دو سئوالی كه آنـهـا را بـه فـكـر فـروبـرد و خـامـوش شـدن تـعـدادی از چـــراغ‌هـــای خـــانـــه‌هــای پـشــت ســرشــان را مـتــوجــه نشدند.

‌‌مرد بلند قد: می‌توانیم كمی پول قرض كنیم.

مرد كوتاه قد: دور قرض كردن را هم امشب، خط بكـش،‌آن هـم خـط قـرمـز. مـن بـه ایـن فكر می‌كنم كه چگونه هندوانه قرمز بخریم. چگونه؟

در كــودكـیشـان همـواره پـدرشـان هنـدوانـه خـریـداری می‌كرده و آنها هیچ دخالتی در این امر نمی‌كردند. به یاد پدر فتادند كه شاید او بتواند یاری برساند و آنها را از این وضع نا‌بسامان نجات دهد.

‌‌مــرد كــوتـاه قـد: راسـتـی پـدر مـا مـــی‌تـــوانـــد قـــرمـــزی هـنـــدوانــه را تـشـخـیــص دهــد! مـی‌دانـی او الان كجاست؟

‌‌مرد بلندقد: در بین فرشتگان!

‌‌مرد كوتاه قد: كجا؟

مـــــــرد بــــلــــنــــــد قـــــد: او در آخــریــن خریداری،‌صدها هندوانه قرمز بر سـرش فرود آمد و روحش از بــیـــن هــــنـــــدوانــــه‌هــــای ریــــز و درشـــــت بــــه سـمــت مــاه رفــت ... آه!‌آنجا نگاه كن. ماه هندوانه شده!

‌‌مرد كوتاه قد: راست می‌گویی! پدر عمرش را داد به دیگران و روحش رفت بالا... ! پس چه خاكی بر سرمان بریزیم؟

دو مــرد،‌دوبــرادر بــودنــد ولـی از دو مـادر مـتـفـاوت و پدرشان همان بود كه ماه را هندوانه‌ای كرد. آنها دچار تـوهـم نشـدند چرا كه در آن سرمای سخت چه كسی توهم می‌زند؟

...h4min

چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : مطالب روزنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:28 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]