تبلیغات
...hamin
...hamin

شب هندوانه‌ای

شـبــی از شــب‌هــا، خــانــواده‌ای هفت‌نفره طبق عادت همیشگی، زیر نور مهتاب ایستاده و از هوای سرد و آلوده شهر لذت می‌بردند كه متوجه چیز عجیبی می‌شوند.. ..

پسر دوم: بابا چرا امشب رنگ مهتاب قرمز شده؟

‌‌ پدر: نه! قرمز نشده! چشمات ضعیف شده ...

‌‌ دختر: چرا بابا! قرمز شده. منم چشمام ضعیفه؟

‌‌پدر: نه! آره .... یه كمی قرمز شده! مال آلودگی هواست دیگه!

‌‌‌مادر: یواش‌تر! بچه خوابه! بیدار می‌شه می‌فهمه امشب شــــب یــلــــداســــت، بــهـــونـــه هـنـــدونـــه می‌گیره!

‌‌ پــدر: مـگــه اون مــی‌تـونـه هـنـدونـه بخوره؟ راستی چند سالشه؟

مـادر: واقعـاً كـه! یعنـی نمـی‌دونـی بچه‌ات چند سالشه؟

‌‌ دختر: ده ماهشه، بابا!

‌‌ پـدر: مـمنون دخترم! تو یه روزی مادر خوبی می‌شی.

پسر اول: بابا! ماه داره قرمز می‌شه؛ مثل یه هندونه قاچ‌شده!

پـسـر سـوم: آره! مـامـان بـبـین! منم هــنـــدونـــه مـــی‌خـــوام. هــمــه هـنــدونــه خریدن.

پدر: باشه! می‌خرم... ! حالا از هوا لذت ببر! بعداً.

‌‌‌ پسر اول: چه لذتی؟ دارم یخ می‌زنم. سرما از لای وصله لباس‌هام اذیتم می‌كنه.

‌‌ مادر: رفتیم خونه می‌دوزمش!

‌‌‌ دختر: نمی‌شه الان بریم هندونه بخریم؟

مادر: یواش‌تر، بیدار می‌شه‌ها!

پـدر: آخـه كـی توی این هوای سرد هندونه می‌خوره؟ هندونه واسه تابستونه!

پسـر اول: خـودت هـم گفتی هوا سرده. پس چرا اینجا ایستاده‌ایم؟

پدر: این یك رسم خونوادگیه. توی این شب، می‌ریم بیرون تا از هوا لذت ببریم.

‌‌ دختر: این رسم فقط مال خونواده ماست؟ پس چرا بقیه همه توی خونه‌هاشونند؟

‌‌‌ پدر: نمی‌دونم ... شاید فقط مال ما باشه... این قدر سئوال نكن، بچه بیدار می‌شه‌ها!!

‌‌‌ پسر سوم: من هندونه می‌خوام ...

 اون شـب هوا سرد بود و خیابون‌ها خلـوت، زیر نور قرمز رنگ ماه فقط شــش‌نـفــر ســایــه پـنــاه گــرفـتــه‌بــودنــد؛ (صـــدای گـــریـــه بـچـــه) بـلـــه، ایـــن هــم هفتمیش كه فقط صدایش می‌آید ...

بعد از گذشت دو ساعت:

‌‌‌ پـســر ســوم: مــامـان ببیـن! مـاه داره سفید می‌شه.

‌‌‌پـدر: خـوب! حالا می‌تونیم بریم. رسممون ادا شد.

‌‌‌ دختر: ادا شد یعنی چه؟

‌‌پدر: نمی‌دونم ... از مامانت بپرس!

‌‌‌ دختر: رسممون ادا شد یعنی چه مامان؟

‌‌ مامان: (صدای گریه بچه) یعنی كوفت! اینقدر سروصدا كــردیـن كـه بـیـدار شـد. حـالا هـنـدونـه از كـجـا بـیـارم بـذارم دهنش؟

‌‌‌ پسر دوم: اون میوه‌فروشی‌ بازه. برم ببینم هندونه داره؟

‌‌‌ پدر: نمی‌خواد، الان كه باید بریم بخوابیم، سال دیگه ...

و خانواده هفت نفره به طرف خارج شهر راه افتادند ...

...h4min

چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : مطالب روزنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:33 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]