تبلیغات
...hamin
...hamin

شب یلدا در یك خوابگاه دانشجویی چگونه می گذرد ؟/یلدا در خواب

‌*‌‌ داخلـی - خـوابگـاه- حـال سـوئیـت: در بـاز مـی‌شـود و محمد رضا با كوله‌باری از كاغذهای لوله شده، وارد و فریاد كمك سر می‌دهد. همه بچه‌ها از سه اتاق خارج شده و به كـمـك مـحـمـد رضـا مـی‌آیـنـد. علی، بهزاد، مسعود، محسن، حجت، محمود، مظفر، عارف، مجید و ...

بعد از آنكه همه از عمل خیر كمك‌رسانی فارغ می‌شوند، ایستاده و به هم نگاه می‌كنند و در همین لحظه، محمد رضا با صدایی خسته می‌گوید:

بچه‌ها! باید جلسه بذاریم...

بهزاد: جلسه برای چی؟ دیگه چه خبره؟

محمود: باز هم جلسه( !با لهجه تركی)

محمد رضا: ساكت! صندلی‌ها رو بیارین می‌خوام صحبت كنم.

محمد رضا بچه تهران است و بزرگتر از همه. البته ریشه‌ای مشهدی دارد. صندلی‌ها جمع می‌شوند، اما مثل همیشه به تعداد نیست. برای همین، بچه‌های با معرفت، روی زمین و یا روی میز می‌نشینند تا دوستشان بتواند صندلی را تصاحب كند. آخر سر، همه جا پر می‌شود الا صندلی‌ها!

مـحـمـد رضـا: پـس صـندلی‌ها رو ببرین توی اتاق! روی میز می‌شینیم!

همان طور كه ذكر شد، محمد رضا بچه تهران است و حرفش نـبـایـد روی زمـیـن بماند. پس از انتقال صندلی‌ها به اتاق‌ها، بچه‌ها روی دو میز 1*2 متر نشسته، آماده گوش دادن به محمدرضا هستند.

مـحـمـد رضا: خب! آخر هفته، شب یلداست! باید یه برنامه بچینیم و از این شب لذت ببریم.

مجید: من آخر هفته می‌رم خونمون. خونواده می‌خوان شب یلدا با هم باشیم.

بهزاد: اِی بابا! تو هم كه همش خونتونی! خوب نیست، الان 25 سالته!

عارف: هندونه‌اش با من!

در این لحظه همهمه‌ای فضای واحد را در بر می‌گیرد و باز محمدرضا نظمی به جلسه می‌دهد.

محمدرضا: ساكت! من كارها رو تقسیم كردم. بهزاد با مسعود می‌رن دنبال تخمه و آجیل. عارف و علی و محسن هم هندونه می‌خرن. حجت و محمود هم می‌رن دنبال شیرینی.

بهزاد: پس مجید چی؟

محمود: (با لهجه تركی) آره!!

مجید: من كه اینجا نیستم. می‌رم خونمون!

بهزاد: به من ربطی نداره باید ....

محمدرضا: ساكت! مجید می‌ره خونشون! همین كه گفتم.

هـمـه قبول می‌كنند و می روند تا دونگ‌هایشان را بیاورند. نفری 2500 تومان!

یك روز مانده به شب یلدا

‌‌*‌  داخلی - خوابگاه - حال سوئیت:

محمـدرضـا نشستـه بر روی صندلی در حال چای خوردن است. او همیشه دوست دارد قهوه بخورد اما نمی‌تواند چون تلـخ اسـت. بهـزاد از اتـاق بیـرون آمـده و به طرف دستشویی می‌رود كه:

محمد رضا: بهزاد؟

بهزاد: بله!

محمد رضا: شما خریداتون رو كردین؟

بهزاد: ما می‌خریم. بقیه چی؟ خریدن؟

محمد رضا: باید بپرسم.

و بهزاد سریع به طرف دستشویی می‌رود.

محمد رضا به طرف اتاق 2 می‌رود تا جویای كار شود...

شب یلدا

‌‌*‌‌ داخلی - خوابگاه - اتاق شماره 1:

چـراغ‌هـا خـامـوش هـسـتـنـد و عـلـی در حـال گوش كردن به موسیقی. محسن هم موسیقی فیلم گوش می‌دهد. مسعود و بهزاد هم خوابند.

همان شب

‌‌*‌‌ داخلی - خوابگاه - اتاق شماره 2:

چراغ‌ها روشن است و محمود و حجت خوابیده‌اند و مجید هم به خانه رفته است.

‌‌*‌‌ داخلی - خوابگاه- اتاق شماره 3:

عارف بر روی زمین افتاده و در حالی كه همه جا تاریك است زار زار گریه می‌كند.

فردای شب یلدا

‌*‌‌ داخلی - خوابگاه - حال سوئیت:

محمد رضا خسته و كوفته وارد می‌شود و بقیه را صدا می‌زند. همه به طرف در می‌آیند تا به او یاری برسانند. وقتی از عمل خیـر كمـك‌رسـانـی فـارغ شـدنـد، بـه طـرف اتـاق‌ها رفتند كه محمد رضا  لب به سخن گشود.

محمد رضا: كجا؟ واسه امشب چه كار كردین؟

بهزاد: امشب؟ مگه چه خبره؟

محمود: آره( !با لهجه تركی)

محمد رضا: شب یلداست دیگه.

عـارف: محمـد رضـا! دیشـب شـب یلـدا بـود (گـریـه مـی‌كنـد) دیشب بود...

محمد رضا: پس بگو چرا بچه‌ها دیشب هیچ كدوم كلاس ساعت شش بعدازظهر رو نیومدن.

بـهزاد: پس یه جلسه بذاریم، واسه شب تولد من! یك هفته دیگه‌س!

محمد رضا: آفرین، صندلی‌ها رو بیارین!!

...h4min

چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : مطالب روزنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:37 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]