تبلیغات
...hamin
...hamin

مثلث
روز چهارم....ساعت 2 بعدازظهر
مربع : هر دو تامون تند رفتیم...كاریه كه شده...اگه دلخوری پیش اومده

حلال كن...تا حالا كسی رو آزار ندادم

دایره : می تونستیم تند بریم و برگردیم سرجامون ، نه اینكه بیفتیم ته دره...
مربع : برای هر چیزی پایانی هست و این پایان آشنایی ما بود
دایره : اگه هر چیزی پایانی داره ، پس بمیریم بهتره !
مربع : مرگ آخر هر چیزه ، من اگه امروز هم بمیرم راضیم
دایره : مطمئنی وقتی برای راضی بودن خواهی داشت ؟
مربع : بحث رضایت نیست ، این روزا عجیب به مرگ فكر می كنم.شایدم وقتشه !
دایره : بالاخره یكی به نتیجه رسید...خب ، پس مشكل چیه ؟
مربع : چه نتیجه ای ؟ درباره چی حرف می زنی؟
دایره : حالا كه به مرگ فكر می كنی ، زندگی كردن واست آسونتره ، نه ؟
مربع : ما زندگی نمی كنیم ، این روزمرگی ای بیش نیست...
دایره : پس اتفاقات این روزمرگی رو زیاد جدی نگیر. فقط اونا رو بگذرون
مربع : این باعث نمی شه من برای زندگی كردن تلاش نكنم
دایره : پس چرا تلاش نمی كنی ؟
مربع : تا تعریفت
 از زندگی چی باشه...
دایره : روزمرگی ای تحت اختیاراتت
مربع : بحث با تو به جایی نمی رسه...به هر حال حلالم كن ...گفتمكه من
عادت به آزار رسوندن ندارم
دایره : دوست داری چی بگم ؟ حلالت كنم ؟
ok ...حلال !
مربع : ممنونم بد اخلاق ...خداحافظ !
دایره : خداحافظ...ولی بعضی وقتا خداحافظی هم كارساز نیست !
مربع : منظورت از این حرف چیه ؟
دایره : خودت چی فكر می كنی ؟
مربع : من كلاً فكر نمی كنم...خودت بگو
دایره : این دفعه سعی كن !
مربع : وقت ندارم ...سرم شلوغه، حوصله ندارم ...خواستی بگو خواستی هم نگو!
دایره : به خودت دروغ نگو !
مربع : جداً كه دیوونه ای ! خداحافظی برای من كار سازه . برای من هم مهم
نیست واسه تو چه جوریه !
دایره : یعنی باور كنم كه واست مهم نیست ؟
مربع : تو واقعاً فكر می كنی كه واسه من مهمی ؟
دایره : اگه نیستم پس چرا تا این وقت داری جوابمو میدی ؟
مربع : می خواستم مودب باشم و جوابتو بدم...باشه دیگه جوابتو نمی دم!
دایره : پس با این حساب من و تو به جمع با ادب ها و بی ادب ها اضافه شدیم !
مربع : من ترجیح می دم جز هیچ كدوم از این گروه ها نباشم !
دایره : تو تا وقتی بهم جواب می دی توی این گروه هستی ؛ چه ترجیح بدی چه ندی !
مربع : من از این گروه می آم بیرون! ادب من به تو نیومده !
دایره : ادبت كه نه....
...
دایره : من هنوز یكمی ادب تو وجودم مونده ...شب بخیر...

روز پنجم ...ساعت 7 صبح

مربع : شما دیگه حق ندارید كه به من مسیج بفرستید !
دایره : شما چه طور ؟ حق دارید ؟
مربع : نه ، منم دیگه هیچ حرفی با شما ندارم ...تمام !
دایره : گذر زمان همه چیز رو درست می كنه ...آدما در لحظه تغییر می كنند
دایره : راستی تو هم منو حلال كن ...شاید امروز فردا مردم !
...
دایره : هوا بد است...تو با كدام باد می وزی ؟ چه ابر تیره ای گرفته سینه
تو را كه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود...

روز دوم...ساعت 2 بعدازظهر
مربع : خوب بلدی از كنار دیگران رد بشی و خودتو به اون راه بزنی!
دایره : كی از كنار كی رد شد ؟
مربع : نگو منو ندیدی كه باور نمی كنم..
دایره : كی تو رو ندیدم ؟
دایره : واسه چی نباید تو رو ببینم ؟
دایره : چرا جواب نمی دی ؟ نكنه شك داری ؟ ها؟
دایره : از تو توقع نداشتم ، آدمی نبودی كه سریع نتیجه گیری كنه...در ضمن
تو كه منو دیدی ،
چرا هیچ كاری نكردی ؟ ها ؟
.....
دایره : حالمو خراب كردی
...اساسی....
.....
مربع : چی می گی ؟ دیوونه شدی ؟ خواب بودم ...امروز سرت رو كرده بودی توی
روزنامه و از كنار من رد شدی...
دایره : جانم ، من یه مردم.نمی تونم در آن واحد هم راه برم ، روزنامه
بخونم و ازه حواسم هم به دور و برم باشه...امروز نزدیك بود چند بار برم
تو جوب !
مربع : باشه آقای مرد...

روز دوم ...ساعت 8 شب

دایره : تو رسیدی ؟
مربع : سر تو بالا كنی منو می بینی !
....
دایره : خوابیدی ؟...شب بخیر عزیزم !

روز سوم ...ساعت 7 صبح

مربع : عزیزم!!!...فكر كنم اشتباه فرستادی!
دایره : چرا ؟...عزیز یعنی كسی كه مورد عز و احترامه !
مربع : زبونت هیچ وقت استراحت نمی كنه ؟
دایره : چرا، وقتی هایی كه چشمام كار می كنه!

روز سوم ...ساعت 2 بعدازظهر

...
مربع :
دایره : ؟
مربع : دیگه برام مسیج نفرست !
دایره : ...
دایره : نمی دونم در مورد من چی فكر می كنی ، ولی من خودمد خوب می شناسم
و نیازی به امر و نهی دیگران ندارم...

روز ششم ...ساعت 3 صبح
….

h4min...

پنجشنبه 1 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:28 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]