تبلیغات
...hamin
...hamin

آمدیم نبودین

" آمدیم نبودین "

این رو روی در خونده بود...بدون هیچ اسم و آدرسی.

دیر وقت بود...خسته بود...خیلی فکر کرد،باید به جوابی می رسید وگرنه تا صبح خوابش نمی برد...خوابش برد.

صبح رفت سر کار

" آمدیم نبودین "

باز بدو ن هیچ اسم و آدرسی...فکرش خیلی مشغول شد...روی کاناپه دراز کشید و به سقف نگاه کرد ، ولی سقف را نمی دید...

ساعت 4صبح بود که چشماش داغ شده بودند....

" تق تق " صدای در بود.کسی پشت در بود ؟

" تق تق " صدای در بود...ترسیده بود...چشماش گشاد شده بودند...نمی دونست چکار کنه...رفت زیر پتو و چشماشو بست..

چشماشو که باز کرد پشت در بود ، توی کوچه.با یه کارد آشپز خونه توی دستش...در باز شد...کارد رو توی تاریکی قاب در فرو کرد...

همین طور که می دوید نگران پادری پشمی سفیدش بود که الآن سرخ شده بود...

...h4min

جمعه 2 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:11 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]