تبلیغات
...hamin
...hamin

گرگ ها می نالند

گرگ ها می نالند . صدای گرگ ها در تاریكی شب آخر او را می ترساند . می ترساند . در چاله ای از گل و لای ، تصویر خود را نمی بیند . از كنار آن رد می شود و گل او را می بیند . گام هایش از كنار طردشدگان این جامعه گلی ، آن خرد سنگ هایی كه از شدت تابش خورشید داغ شده اند و كافی است خمیر نان بر آن ها بیاندازند ؛ داغ داغ...

كفش هایش شاید خود را در سنگ های داغ دیده باشد . كاش می توانست از كفش هایش بپرسد : " چه بود ؟ " اما نمی توانست . او فرشته مهربانی نداشت تا به كفش هایش زبان دهد . زبانی همرا با دندان های سفید و فراوان ، شاید با آن ها می توانست آن سنگ ها داغ را ببلعد ؛ خرد كند ...

فرشته مهربان وجود نداشت . فرشته ای نبود تا پینیوكو را به انسان تبدیل كند . فرشته ای نبود دماغ او را دراز و یا كوتاه كند ، دروغی نبود تا بگوید . هیچ كدام از این ها نبود و آنچه بود ، چوب بود . چوب خشك كارگاه پیرمرد خرفتی كه عینك به چشم و مداد در پشت گوش ، دست به اره ، كنده های بزرگ چوب را در حیاط آن تكه تكه می كرد ، و از این كار لذت می برد و فقط او لذت می برد ؛ شاید لذت می برد ، چون بعد از آن دیگر هیچ حرفی نزد  .هیچ حرفی نزد . كاش حرف می زد . این ، بچه همسایه را ناراحت می كرد . پسری با چشمان سبز و دماغ معمولی و یك گوشواره بر گوش و موهای بور؛ شاید بور كرده بود...

چشمانش را بست و از پشت شیشه فقط شنید . از شنیدن سایش چوب لذت می برد . او در این طرف حیاط لذت می برد . در این طرف حیاط كه قرار بود خیابان باشد ، خیابانی پر از كالسكه های جورواجور ، تك نفره ، دو نفره ، ...كالسكه هایی كه اسب هاشان می خواهند برقصند ، مثل آدم ها بر روی دو پا راه بروند . چهار نعل نداشته باشند كه داغ كرده اند بر زیر سم هاشان ؛ از نعل متنفر بودند...از داخل تونل های وسط شهر فرار كنند ، بروند به سمت شهر اشباح . شنیده اند كه در آن شهر همه آزاد زندگی می كنند ، آزاد آزاد ...

شهر اشباح را ساخته بودند . این را فقط من می دانم و " او" .

او را هیچ كس نمی شناخت . غریبه بود . خودش چنین خواسته بود . رقصان بر بالای كوه ها دیده شده بود ؛ این را اهالی روستای پای كوه گفتند . شاید خرافاتی بیش نباشند و شاید واقعیاتی بی ارزش كه ارزش گذاری شده اند .

اشباح می خواهند بگریزند . مرزهای پنهان دنیایشان را بشكنند و وارد دنیای محدود انسان ها شوند . انسان ها را نمی شناختند. خیلی از آن ها از ابتدا شبح بودند ؛ شبح به دنیا آمده بودند و شبح از دنیا رفته بودند . این را " او " می دانست .

وقتی بالای كوه ها در حال كنار هم گذاشتن تیكه های كبوتری بود كه یكی از بندگانش خودسر متلاشی كرده بود ، منتظر محموله بعدی خاك می بود . از خاك هایش كم شده بود . خاك هایش را ربوده بودند . چه كسی ؟ نمی داند  و از این موضوع به شدت ناراحت است و از این رو نوك پرنده را به جای پاهایش اشتباهی گذاشته است و نمی داند كه این پرنده می شود حاصل ازدواج فامیلی و كسی نمی داند كه فامیل های بدبخت گناهی نكرده اند و عصبانیت می شود بلای خانمان سوز فامیل های پیوند خورده ...

اگر می فهمید كه این هوای ابری دخلی به این معجزه برعكس ندارد و مشكل از جای دیگری است كه من را به جای پنج انگشت ، هفت انگشت و نیم داده اند . ابر می آید و می رود و آن چه می آید باران های پی درپی است و برف ، هدیه ای است برای رشوه دادن به ما تا از این مشكل چیزی به خودمان نگوییم . نگفته ایم . اما چه كسی نمی داند كه دهان هایمان لق نیست . این را هم چاره اش تگرگ است ...

تگرگ را چه كسی آفرید ؟

صدای شكستن پنجره های كارگاه پیرمرد عینكی كه پشت گوشش مدادی كه به اندازه ی انگشت اشاره اش تراشیده شده بود ، چه كسی آفرید ؟

وقتی شیشه شكست ، او در حال كار گذاشتن قلبی بود كه فرشته مهربان به او داده بود تا در میان حفره ای در تنه درخت خوش شانس جنگل شهر بعدی بنهد . این را فقط او نفهمید ، زیرا در آن روز جایی نبود كه هدیه ای از آسمان به یادگار نداشته باشد .

به نوبت آمدند . در حال پایین آمدن از كوه بود كه صدایی شنید . صدای زنی كه می مانست حامله باشد . سنگ سوم از زیر پایش به بیرون پرید و به دروازه غاری رفت كه درونش زنی حامله خوابیده بود و در اطرافش خانواده او. زنی با موی جو گندمی و صورتی خشك شده از سال های متمادی . فرزند پسر بود و " او " این را می دانست .

زیر باران تند از كوه پایین می رفت و به یاد آورد نگاه های خیره مرد از كه در چشمان " او " خواند كه فرزند پسر است .

آن روز در بالای كوه در حال مرمت پرنده دیگری بود ؛ آن روزی كه اشتباه در چینش ابرها كرده بود . شبحی را دید كه از دور او را مسخره می كرد ؛ انگشتان شبح به سمت  " او " بود و دهانش باز و چشم هایش كشیده .شبح ، پسری بود با بدن عریان ، موهای كوتاه و بور و دماغی معمولی و حلقه ای در گوشش. كفشی به پا داشت كه با دندان های سفید و فراوان سنگ ریزه های زیر پایش را می بلعیدند و مسیر پست سرش را می ساختند . نمی خواست گم شود . پدر او راهنما بود ، راهنمای كاروان ها در آن صحرای برهوت كه هیچ مسافر كوچولویی در آن فرود نمی آمد و اگر فرود می آمد ، از خواب می پرید .

پدر او راهنما نبود . صحراها را سحر كرده بود . و صلسم آن قاشق پدر بود ، قاشقی طلایی رنگ و مسی .تنها قاشقی كه مقداری شكر را از زیر سفال های سقف تا لیوان جادوگر شهر حمل كرده بود .

جادوگر را بچه های شهر آورده بودند تا تبدیل عصا به اژدها را برایشان اجرا كند .آن روز پیرمردها در خانه ها بودندو میدان شهر پر بود از عصاهای جورواجور. جمعیت موج میزد .

اگر می دانست كه عصا اژدها نمی شود ، آن روز پسر بچه ، كمك به مادرش را به دیدن اژدهایی نمی فروخت . اژدها را دید . ولی نمی دانست كه ندیده است وفقط كافی بود كه جادوگر ببیند و اگر او می دید ، همه می دیدند كه دیدند و باز از سر دیوارهای شهر تیغ ها بالا رفتند تا محلی امن از آتش های زمینی پیدا كنند .

گریه می كرد ، در تنهایی با عصا هایش .اشك هایش بر روی عصاها هیچ تاثیری نداشت ...

...h4min

شنبه 3 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 10:24 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]