تبلیغات
...hamin
...hamin

مرد صندلی اول

به جز من و مرد صندلی اول ، دو تا جوون جلو تر از من و عقب تر از مرد صندلی اول نشسته بودند...دو تا زن و یه بچه هم عقب ما در حال حرف زدن... ، صدای جیر جیر در و دیوار اتوبوس و ناله های پدال زیر پای راننده هم می اومد...

مرد صندلی اول هنوز مستقیم جلوشو نگاه می کرد.حتما خوابیده بود...تو اون ساعت ، هرکی سوار اتوبوس می شد،با حرکت های گهواره ایش ، حتما خوابش می برد...چشمام داشتند کم کم گرم می شدند؛صدای باز شدن در اتوبوس اونا رو سرد کرد..

یکی از زن ها با بچه ش پیاده شد...توی اون تاریکی فقط چکمه صورتی دختر بود که می درخشید.

تکون های اتوبوس توی بدن مرد صندلی اول معلوم بود...اگه خواب بود تا حالا باید صد بار بیدار می شد...

ایستگاه بعدی دو تا جوونا پیاده شدند ؛ زن هم باید توی اون ایستگاه پیاده می شد...هنگام پایین رفتن،چشم های زن و جوون عینکی بهم تلاقی خورد...

ماشین حرکت کرد و مرد صندلی اول داشت روبه روشو نگاه می کرد...

...h4min

سه شنبه 6 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 13:47 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]