...hamin
مدرسه اجاره ای
قًَََدم؟........خیلی کوتاه بود.نسبت به سنم ،رشد نکرده بودم....اینا که
مهم نیست ،مهم مُخ آدمه.....
تو مدرسه از همه کوچیک تر بودم.البته از بچه های کلاس اول و دوم ،
نه....اونا ،هم قَدم بودن.
مدرسه ما یه خونه ی اجاره ای بود ، تو یه روستای کوچولو ، حوالی کاشان.سه
تا اتاق داشت ، که ازش پنج تا کلاس درآورده بودن.
مدرسه شهید سبزواری ، یه مدرسه ابتدایی !

این تنها مدرسه روستای ما بود.من کلاس سوم بودم...کلاس ما تشکیل شده بود
از ده نفر، پنج تا پسر و پنج تا دختر ، چهار تا میز ، یه تخته ، یه تخته
پاک کن و چند تا گچ و یه معلم ...همین ! یه کلاس کاملاٌ استاندارد !
یه چیز این کلاس ، با بقیه کلاس های تو ایران و حتی جهان فرق داشت؛ اونم
تخته سیاه مربعی اون بود.اون زمان فکر می کردم این هم یه نوع تخته سیاه
ست ، ولی تا حالا لنگه اونو تو هیچ مدرسه ای ندیدم...البته این هم دلیل
داشت.کلاس ما کنار کلاس دومی ها بود.یعنی دو تا کلاس تو یه اتاق
بودن.اتاق اِل شکل بود ، که سهم کلاس ما قسمت تو رفته و کوچیک اتاق بود ؛
تخته سیاه معمولی واسه دیوار روبرویی ما بزرگ بود ، برای همین ، یه تخته
سیاه مخصوص کلاس ما ساختن که مربعی دراومد...
من روی میز اول از دو تا میز، بودم ، سر میز هم می شِستم .کنار من یه پسر
ریزه دیگه و کنار اونم یکی دیگه....اسماشون یادم نیست.پشت سرمون دو تا
دیگه بودن که نسبت به ما ،غول تر به نظر می اومدن...ردیف دخترا ، سمت چپ
پسرا ، متشکل از دو میز بود....
یکی از روزای زمستون بود که ما طبق معمول ، توی کلاس ، از سرو کله ی هم
بالا می رفتیم که یکی از بچه های دومی ، که این استثناً دو برابر من بود
، نفس زنان وارد کلاس شد و با صدایی که از توی حلقش به سختی بیرون می
اومد ، بریده بریده گفت : " مُ....مُ....مُعلم جدید...."
همه ساکت شدن...آخه تا حالا هر معلمی داشتیم از اول تو این مدرسه بوده و
هیچ وقت از بیرون معلم نمی آوردن...گذشته از اینا ، واسمون جالب بود
ببینیم معلم جدید کیه و چه شکلیه...انگار یه موجود فضایی بود که از دنیای
دیگه های اومده...باز سرو صدا شروع شد.من رفتم تو فکر..
"
نکنه بیاد جای معلم ما ؟"
آخه معلممو خیلی دوست داشتم و نمی خواستم کس دیگه ای بیا جاش...هفته پیش
از اون هم ، قول یه جایزه بهم داده بود...قند تو دلم آب شد...
سر زنگ ریاضی بود.معلممون یه مسئله ریاضی روی تخته نوشت ، گفت هر کی اینو
حل کنه ، یه جایزه پیش من داره !
من سریع حلش کردمو جوابو بهش نشون دادم...
"
آفرین ! برو پای تخته جوابو بنویس."
می خواستم فریاد بزنم که من مسئله رو حل کردم؛ می خواستم همه
بدونن...رفتم پای تخته و شروع کردم به نوشتن،همین جور که می نوشتم و تو
فکر جایزه بودم ، معلم گفت :
"
هفته بعد جایزتو میارم "
کلاس ساکت بود .بچه های دومی هم ورزش داشتن ،رفته بودن زمین خاکی کنار
مدرسه.وقتی نوشتنم تموم شد ، برگشتم که بشینم.به بچه ها نگاه نکردم؛چون
می دونستم دارن حسودی می کنن،مخصوصا دخترا...فقط یه نفر این جوری
نبود.پسر پشتی من ؛چون می دونست اگه دو سال هم بهش وقت بدن ، کاری نمی
تونست بکنه...فقط اون می خندید.
صدای بچه ها کم شده بود.آقای مدیر از توی سالن داد زد : " همه به صف !"
فقط صداش کافی بود تا همه مثل زندونیا به طرف حیاط برن...بدون هیچ سروصدایی !
آخه شایعه شده بود که سال های قبل، یکی از بچه های قدیمی رو ، که همسایه
ما بود ، برده بود توی انبار تنگ و تاریک مدرسه ؛ بچه ها فقط صدای ترکه
چوب و فریاد های بچه رو شنیده بودن ! انبار همیشه درش بسته بود ؛ من فقط
یه بار توشو دیدم ، وقتی "حاجی کرمی" ، فراش مدرسه ، می خواست سطلو از
اون تو ، برداره ؛ داراز بود و تاریک....خیلی تاریک !...بعد از اون اتفاق
، پسر همسایمون ، حسابی درس خون شده بود ؛ به قول بچه ها خر خون !خیلی ها
مگفتن که اونو جادو کرده !
همه به صف شدیم ؛ شانس آوردیم که اون روز ، هوا آفتابی بود...صف دخترا
طرف چپ محل سخنرانی آقای مدیر بود و صف ما ، طرف راست اون.محل سخنرانی هم
، چارچوب در سالن بود که به حیاط باز می شد.
آقای مدیر همیشه وقتی می خواست حرف بزنه ، یه صندلی می ذاشت جلوش و در
حین سخنرانی ، بهش وَر می رفت ؛ بهش تکیه می داد، روش خم می شد ، پاهاشو
می ذاشت روش ،...بچه ها هم به صندلی بیشتر توجه می کردند ؛ ولی کسی جرات
نگاه کردن به صندلی رو نداشت !
مثل همیشه ، با صورت لاغر و کشیده ، با موهای چتری ، که بعداٌ فهمیدم که
مدل باب راسیه ، و یه عینک بزرگ که تمام صورتشو گرفته بود ، داخل چارچوب
در ایستاد.شروع کرد به حرف زدن...دندونای مصنوعیش ، همراه فکش حرکت می
کردن و هر بار مجبور بود اونارو به سر جاشون هدایت کنه...آخر کار گفت : "
آقای ......، معاون پرورشی جدید مدرسه هستن "
"
مگه تا حالا معاون پرورشی داشتیم؟ ".مطمئنم این سوال رو بچه ها تو اون
لحظه از خودشون پرسیدن...اصلا کسی نمی دونست معاون پرورشی چی هست....ولی
من خیالم راحت شد که معلم نیست !
آقای مدیر به اسم صداش زد : "آقای ......، لطفا بفرمایید! "
از ته راهرو به طرف در اومد.واسه اینکه درست ببینمش باید کمی کج می شدم .
قد بلند ، با موهای جو گندمی و صورت سوخته که ته ریشش روش مونده بود،با
عینکی کوچیک تر از عینک آقای مدیر ، به شکل تخم مرغ ، که فقط روی چشمای
زنا دیده بودم؛ یکیش رو هم مادرم داشت...کت و شلوار داشت ، توسی رنگ که
از بس پوشیده بود و زنش شسته بودش ، حسابی رنگ و رو رفته بود..باید بگم
که اون زمان ، خشک شویی تو روستامون نبود و هیچ کسی هم نمی دونست چیه !
رسید به محل سخنرانی ، چارچوب در.تو دهنه در، جای هر دوتاشون نبود،به
ناچار یکیشون جلوتر ایستاد و خب معلوم بود که اون آقای مدیربود!وقتی کنار
هم ایستادن ، آقای مدیر دو کله ازش کوتاه تر بود و شاید این ناراحتش کرده
بود ؛ چون در تمام طول سخنرانی معاون پرورشی ، اخم کرده بود.
مدتی از شروع سخنرانی معاون پرورشی می گذشت و چشم من و شاید همه بچه ها
به تسبیح نارنجی ، با دونه های تخم مرغی اون بود...داشتم فکر می کردم کار
معاون پرورشی چی می تونه باشه...ما که معلم به اندازه کافی داریم...صدای
دست بچه ها اومد.ناخودآگاه منم شروع به دست زدن کردم ، مراسم تموم شده
بود...
فردای اون روز ، داشتیم برای نماز آماده می شدیم که سرو کله معاون پرورشی
پیدا شد.اول رفت سمت مدیر ، و بعد اومد طرف ما.با چهرهای خندان به همه
سلام کرد و بعدشم به بچه ها تو پهن کردن موکت ها تو حیاط کمک کرد.
مدرسه ما دو شیفتی بود ؛ هم صبح و هم بعد ازظهر، عوضش پنجشنبه ها رو کامل
تعطیل بودیم.شیفت بعدازظهره با نماز شروع می شد.من همیشه اقامه می گفتم و
یکی دیگه از بچه ها امام جماعت می شد.البته آقای مدیر همیشه تاکید می کرد
که بچه ها باید حمد و سُورَشونو بخونن...اون روز هوا خوب بود و ما توی
حیاط نماز خوندیم ؛ روزای دیگه اگه هوا بد می شد توی حال خونه ، یعنی توی
سالن مدرسه نماز رو برگزار می کردیم .
نماز تموم شد و همه مشغول پوشیدن کفش ها شدن.دخترا هم قبل از اون ، چادر
هاشونو تا می کردن.من داشتم همراه بچه ها موکتا رو جمع می کردم که متوجه
معاون پرورشی شدم که بالای سرم بود.روبروش ایستادم و چشمم به تسبیح ضریفش
افتاد که تو دستای زمختش گیر کرده بود.قدش بیش از دو برابر من بود.مجبور
بودم که سرم رو بالا کنم تا صورتشو ببینم ، ولی اون پشت به آفتاب ایستاده
بود و منو اذیت می کرد...
"
تو نماز نمی خونی؟ "
چشام داشت می سوخت ، یه کمی هم ترسیده بودم : " تو خونه می خونم "
"
از فردا همین جا نمازتو می خونی ! "اینو که گفت ، رفت طرف در سالن.همه
جا رو سیاه می دیدم.اشک چشمام دراومده بود،خیلی  ناراحت شدم..." پس کی
اقامه بگه؟ "...آخه غیر از من کسی کامل بلد نبود،از اون گذشته من یه مشکل
دیگه ای داشتم،هر چی جوراب داشتم سوراخ بود.با جورابای پاره هم نمی شد
رفت سر نماز، اونم با اون دخترای مدرسمون که پشت پسرا صف می بستن و منتظر
سوژه بودن..واسه  همین ، مامانمو مجبور کردم واسم جوراب بخره ...خرید...
فردا ، موقع نماز رفتم توی صف نماز.آقای مدیر اومد بالای سرم و گفت : "
چرا اقامه نمی گی؟ "
معاون پرورشی که اون طرف تر وایساده بود گفت که خودش می گه !
آقای مدیر چیزی نگفت...می خواستم گریه کنم .آخه جای منو گرفته بود، شده
بود رقیب من؛ باید کنارش می زدم .اما چه جوری ؟
پسر کناری من ، همون ریزه میزه ، یه چاقوی ضامن دار آورد، مال داداشش
بود.گفت هفته پیش که رفته بود کاشان خریده بود و اگه بفهمه که اون برش
داشته ، کلشو می کنه.می گفت : "خیلی تیزه ، به هر چی بزنی سوراخش می کنه
! "
یکمی هم خالی بند بود...
تصمیم گرفته بودیم تا موتور معاون پرورشی رو پنچر کنیم.ما پنج نفر بودیم،
پنج نفر کلاس سوم .آخه اوناهم ازش دل خوشی نداشتن.سر کلاس قرآن ، با همون
تسبیح نارنجی و نازکش ، زده بود تو سر و کله ی پشت سری من. می گفت : "
خیلی درد داشت ، هنوز جاش مونده."
قرار شد بعد از تعطیلی مدرسه، وقتی همه بچه ها رفتن ، کارو تموم کنیم
.
بعد از تعطیلی مدرسه ، پنج دقیقه معلما دیر تر می اومدن بیرون و با حساب
زمان خروج بچه ها ، دو دقیقه وقت داشتیم.البته بگم که این به نتایج رو
بعد از چند روز فکر و بحث ، رسیدیم !
هر لحظه که به زنگ آخر نزدیک تر می شدیم ، ترس و اضطراب ما زیاد تر می
شد...مدرسه تعطیل شد.بچه ها رفتن..ما موندیمو موتور معاون پرورشی !
قرار شد که خودش لاستیکو سوراخ کنه.آخه می ترسید خراب بشه؛ پسر کناریم تو
کلاس رو می گم...صدای " پیس "زنگ هشدار برای فرار ما بود.طوری در رفتیم
که انگار هیچ وقت اونجا نبودیم...
فرداش ، خبری از معاون پرورشی نبود.آقای مدیر هم چیزی نگفت ، کسی هم جرات
سوال پرسیدن نداشت.موقع نماز هم خودم اقامه گفتم....
خیلی خوشحال بودیم ، به خودمون افتخار می کردیم.هر وقت حرف معاون پرورشی
می شد ، بهم چشمک می زدیم.جوری هم می زدیم که همه بفهمن.از این کار لذت
می بردیم .
"
موتور آقای معاون رو پنچر کردن " اینو معلم ، روز بعد سر کلاس گفت؛ گفت
که اون پول کافی برای تعمیر لاستیکاش نداشت . بدون موتور هم نمی تونست
بیاد ، چون فاصله ی خونش تا روستای ما خیلی زیاد بود.

آقای مدیر یه بار سر صف یه چیزی گفت : " انسان شجاع اونیه که به
اشتباهاتش اعتراف کنه....

h4min...

پنجشنبه 10 آذر 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:12 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic