تبلیغات
...hamin
...hamin

اسیر

دیگه كاریش نمی شد كرد.دست بند یه طرفش مچ منو نگه داشته بود و طرف دیگش تو دست اسیر عراقی.نمی دونم توی اون اوضاع ، رضا دستبند از كجا آورد و من چه جوری راضی شدم به دست من بسته بشه...

مجبور بودیم یه مسیر طولانی داخل كانال و با گردن خمیده و با احتیاط راه بریم تا برسیم به دریاچه و بعدش هم سوار قایق بشیم.

سوار قایق كه شدیم ، شبیه چند تا آدم قوزی شده بودیم .مچ دستم زخمی شده بود ؛ از بس كه اسیر عراقی منو دنبال خودش می كشید ، انگار اون بیشتر از ما عجله داشت ...

 وقتی كه یه تیر هوایی در كردم ، بدون هیچ مقاومتی تسلیم شد . تنها بود .انگار یه عملیات رو تنهایی رهبری و اجرا می كرد . نه جنازه ای نزدیكش پیدا كردیم ، نه مهماتی و یا ماشینی ؛ هیچی.

منو اسیر كنار هم وسط قایق نشسته بودیم و رضا روبروی ما ، سر قایق مراقب دور و اطرافمون بود . علی هم پشت ما .از بین نی های بلند و انبوه رد می شدیم و هر لحظه ممكن بود كه از لابه لای اونا یه لشكر آدم بریزن سرمون.همیشه از این موضوع می ترسیدم و از رودخونه و غواصی فراری بودم ...

از بس كه رضا جلوی چشمم بالا پایین شد ، داشت كم كم خوابم می گرفت . خیلی خسته بودم ...لحظه ای دیگه رضا رو ندیدم ...صدای تیر اومد.چشمام رو كه باز كردم جلوم آسمون بود و بعدش همه جا رو آب گرفت . نفسم نمی اومد ، دست و پا می زدم ، داشتم می رفتم زیر آب . خیلی ترسیده بودم .خیلی تلاش كردم خودمو بالا بكشم . ولی تمام عضلاتم شل شده بود . دیگه نفس نداشتم...

نور خورشید پوست صورتم رو می سوزوند . دستم رو جلوی نور گرفتم . خیلی سنگین بود . هنوز گیج بودم ...

...h4min

چهارشنبه 7 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:27 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]