تبلیغات
...hamin
...hamin

آوازه خوان سیاه

یه صورت سیاه با ردای سفید.از عینکش نمی شد فهمید که نابیناست؛هرچند عینک دودی توی شب معنی نمی داد.عصاش رو توی هوا می چرخوند...آوازه خوان بود.عربی می خوند...عرب بود.

روی یه صندلی منشست و آواز می خوند و درست همون جایی که نشسته بود ، عصاش رو با دو دست بالا می آورد و حرکات موزون انجام می داد.فقط یه آهنگ و فقط یه شعر.مثل ضبط صوتی بود که روی تکرار گذاشتنش...

توی چادر بودیم.چادر کنار ساحل بود، کنار بوفه ، کنار مرد آوازه خوان سیاه عرب. به جز بوفه دار و سرباز پادگان روبه رو، هیچ کس اونو نمی شناخت؛ ولی اون برای همه می خوند...چون کسی رو نمی دید...

خیلی خسته بودم...

اون شب سرباز پادگان روبه رو و مرد آوازه خوان بیدار بودند...

ساحل آروم اول شب ، داشت کم کم از خواب بیدار می شد.مثل اینکه مرد آوازه خوان اونقدر خوند تا دریا رو از خواب بیدار کرد.

هر شب سرباز و مرد آوازه خوان می رند کنار ساحل و به آواز دریا گوش می دهند...دیگه صدای مرد آوازه خوان شنیده نمی شد...

سرباز و اون هیچ نقطه مشترکی نداشتند...هر دو تاشون تنها بودند...

...h4min

جمعه 9 دی 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 22:30 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]