تبلیغات
...hamin
...hamin

مهمانی دو نفره

از میان جمعیت متراكم بلند و انبوه و برگ دار گذشتیم . ترسیدیم . اما نخواستیم كه بترسیم از تاریكی و دهن كجی های آن جماعت بی جان كه تمام عمر به انتظار نسیمی بودند تا شاید بتواند جثه سنگین آن ها را تكان دهد و خاك گذر عمر را از روی برگ های ضخیم و ستبر آن ها بزداید و بر زمین بریزد ، جایی كه ما پا می گذاشتیم و می رفتیم بالاتر...بالاتر...

خنده های درختان دیكر هم برایمان مثل همان دهن كجی ها بود و من فكر می كردم كه خنده ها را درختان نكردند و چند دهان بی موقع بودند كه در پای درختچه ای باز شدند . آن ها آدم بودند ...

چه خوب بود كه اتراق كردیم . جایی كه او می گفت "همواره اینجا اتراق می كنم . خاطره دارم . و مینشینم پای آن درخت میانسال ، همان جا ... وسط و به آن تكیه می دهم و به دوردست نگاه می كنم "اما آن شب دوردست را گم كردیم . درشت برگ های پهن درختان روبرو و او باور نمی كرد كه اینقدر پیر شده بود .

پله  ها ما را به بالا فرا می خواندند . روشنایی بر ما خوش آمد گفت و ما هیچ نگفتیم و از كنارش گذشتیم كه ما می خواستیم به تاریكی برسیم .به خودمان ...

دلم می سوخت به حال آن چند استخوان پیچیده شده در لای چند كیلو پنبه و خاك شده در زیر تپه ای خاك كه شاید آن هاهم می خواستند به بالا برسند و نرسیدند و شاید هم رسیدند و اگر ما به جای آن ها بودیم چه می شد ؟

به پاهایمان اعتماد كردیم و چشم ها را بستیم و دست هایمان را به عاریت گرفتیم ...

كوه مار را در آغوش خود گرفته بود و برایمان صندلی ای از سنگ تعبیه كرده بود ...ما به مهمانی دعوت شدیم... به نگاه نكردم و باور كردم ...

چشم ها را بستم و باز كردم ...

سرخ پوستان هنوز در حال انجام مراسم مذهبی بودند و ما حرف می زدیم و نمی دانم چه می گفتیم كه هیچ كس صدایمان را نمی شنید و حتی آسمان و ستاره ها هم نشنیدند .آن شب همه در خواب بودند و ما بیدار.ما بالا بودیم و می دیدیم هر آن چه نمی دیدیم.

آن شب من خدا بودیم و او بنده من . من فرمان می دادم و او اطاعت می كرد و اگر نمی كرد ، فرمان می دادم به نگهبانانم  تا او را مجازات كنند و او گریه می كرد كه او را رها كنم و عطا كنم بخششم را به او . بخششی كه همه از آن حرف می زدند و نقل هر مجلسی بود . ستارگان نگهبانانم بودند و ماه آن شب غایب بود و می دانستم چه بلایی به سرش بیاورم تا نیاید شب دیگری كه من باشم و او نباشد .

او را برای دلقكی در مهمانی دستور دادیم برایمان بازی كند و مهمانی آن شب ما را پرشورتر كند...

ستارگان همه از ما پذیرایی كردند و موسیقی نواختند و ما هم با آن ها خواندیم و رقصیدیم و باز ته دلم عصبانی بودم كه چرا ماه غایب است ...

اگر ماه بود ، فقط چند ستاره پیدا می شد . اگر ماه بود شاید نیازی به آینه نداشتیم كه بدبخت ستاره تازه متولد شده را بفرستیم به دنبال آینه كه آن شب آیا آینه ای در آسمان ساخته شده بود یا نه ، و آخر معلوم نشد كه آمد یا نیامد و پدر و مادرش تا آخرین لحظه ، پشت در كاخ منتظر بودند و من كه خلع شده بودم از خدایی ، از در پشت به همراه دلقك خارج شدم ...

سرخ پوستان خائن بودند كه ما را خلع كردند . آن هایی كه هنوز هم دور آتش نشسته و دعا می كردند و نمی دانستم چه می كنند و چه می گویند و اصلا آن ها سرخ پوست هستند ؟

كوه ما را از خود راند . او می گفت كه مهمانی اش را به هم ریختیم و من نمی دانستم اگر مهمانی آن نبود كه ما كردیم پس چه بود و بعد فكر كردم كه آن كوه است و ما شاید آدم و این وسط  تفاوت هایی است و آن مهمان و میزبان بودن بود ...

بازگشتم سمت كوه و از او عذر خواستم . اگرچه در آن زمان هم در درونم نفرین می كردم ، تك تك سنگ هایش را و خواستم تا ترك بردارد و فرو ریزد و از آن جز تلی از سنگ نماند و باز خنده هایی از دهن های بی موقع ؛ شنیدم كه او گفت " انسانند "

خود را رهاكردیم  و فقط قدم برداشتیم . برایمان سخت بود كه پایین بیاییم .

در نوك كوهی دیگر چند سایه انتظارمان را می كشیدند ومن وقتی كه غلت می خوردم بر روی چمن صاف ، چشم در هر چرخش به كوه می دوختم كه چقدر بزرگ بود و ما چقدر بزگ بودیم در آن بالا...

...h4min

شنبه 10 دی 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:23 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]