تبلیغات
...hamin
...hamin

دستورالعمل کابوس

دوش را بست و رفت جلوی آینه . صابون را در دستش کف آلود کرد و روی صورتش

مالید . همه سطح آن را با کف آغشته کرد تا آنجایی که در آینه فقط دو نقطه

سیاهرنگ روی زمینه سفید دیده می شد . باید سه دقیقه منتظر می ماند . این

را روی دستورالعمل داخل پاکت صابون  ، نوشته شده بود .

چشمانش کم کم شروع به سوختن کردند . اول مقاومت می کرد ولی نتوانست . ..و

آن ها را بست . با همان حالت به طرف شیر های آب برگشت . از دستانش برای

پیدا کردن شیر آب گرم و سرد کمک گرفت . همانجا نشست و به دنبال تشت زرد

رنگ ، کاشی های کف حمام را سانتی متر به سانتی مترلمس کرد . تا به تشت

رسید . زرد رنگ نبود ، فقط یک تشت بود با لبه های کِرو . آب درون آن دیگر

داغ نبود و به راحتی می توانست لباس ها را چنگ بزند . یک زیرپوش توسی رنگ

، با یک تی شرت با همان رنگ . شروع به کار کرد . سرش بالا بود و دستانش

داخل تشت . همه جا سیاه بود . آنی به ذهنش خطور کرد که اگر کور بود چه می

شد و حالا نیز او با یک آدم نابینا تفاوتی نداشت . وحشت تمام وجودش را

گرفت . سعی کرد خودش را به بی خیالی بزند ، اما دستانش دیگر جرات حرکت

نداشتند و فکرش با جرات پیش می رفت : " اگه دیگه چشمام باز نشه چی ؟

همیشه کور می مونم " اگر چشمانش باز نمی شد تا آخر عمر در سیاهی می ماند

. هیچ راه فرارای نبود . جرات باز کردن چشمانش را نداشت . بی حرکت مانده

بود و دستانش همچنان در لابه لای لباس ها گیر افتاده بود . ناگهان بلند

شد . مثل آدم های کور با دستانش به دنبال شیر گشت . این بار به زحمت آن

ها را پیدا کرد . شیر را باز کرد . دستانش را با عجله زیر آن گرفت

...سوخت .آ ب رسرد را باز کرد . چند مشت آب بر روی صورتش ریخت . هنوز کف

های صورتش کامل پاک نشده بودند . بازچند مشت دیگر به صورتش پاشید .

همچنان به کوری فکر می کرد : " اگه باز نشه ؟...چشماتو باز کن ...باز کن

...اگه باز نشه ؟ ...بلا فاصله داد می زنم مسعود!...مسعود می آد طرف در

حموم ! به مسعود می گم دیگه نمی تونم جایی رو ببینم . مسعود حرفم رو باور

نمی کنه . چون همیشه باهاش شوخی می کردم . ولی باید با گریه زاری بهش

بفهمونم که راست می گم .التماس می کنم . همه بچه ها جمع می شن و منو می

برن به بیمارستان . صدای ورود دکتر به اتاق رو می شنوم . به طرف من می آد

و دستش رو می ذاره روی چشمام . بعدش اون ها رو بر میداره . من منتظر هستم

ببینم چی میگه ...آخ! "

چشمتنش را باز کرد . دستانش روی شیر بود و آب سرد سرد . چاه فاضلاب هم

گرفته و از پشت در ، مسعود صدا می زند : "  آب گرم شد ؟ " . هنوز چشمانش

می سوخت . "آره ! خوبه " . دردی را روی صورتش حس می کند ، انگار کسی سیلی

به او زده باشد ...

...h4min
پنجشنبه 22 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:44 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]