تبلیغات
...hamin
...hamin

طی الطریق

به موش ها ملحق شدیم . از میان علفزارها فرار کردیم و اریب می رفتیم تا به تاریکی برسیم . از سراب ها گذشتیم و از زیر نوار آدم های گوشتی گذر کردیم تا به جایی رسیدیم که کسی نمی شنوید آنچه ما نمی شنویدیم .فریادمان در لابه لای جمع انبوه قطرات آب گم شد و در آن جا فقط عکس ماه بود که در زمینه سیاه آب روشن می شد .

از پله ها پایین رفتیم و باز بالا آمدیم و در کنار ترسی که تمام وجدومان را مثل آجر ، زرد کرده بود به طرف تخمه فروش پیر گیج حرکت کردیم .

فریبمان داد آن گیج پیر ؛ چرا که ما مبهوت انعکاس نور در کره ای کوچک و سنگی از دور بودیم و هنوز هم .

چشمان قرمز و در هم کشیده مان در تاریکی شب ، چشمان سفید و باز دیگران را باز تر نکرد و ما همچنان قدم های سنگین بر می داشتیم تا برسیم . که فقط برسیم و چشمان گرم مان را در زیر پتوی سرد آسمان تاریک خنک سازیم.

از تاریکی لرزان شدیم تا به روشنایی برسیم . اما زهی خیال باطل که روشنایی را هم از ما گرفتند . ما محرومانی بودیم که مثال بچه های کوچک از ترس بسته شدن دروازه شهر ، دوان دوان به طرف مغازه های آشغال فروشی حرکت می کردیم و یکدفعه متوجه دوری ما و نزدیکی فاصله شدیم . وقتی آن مرده همیشه را در گورش رها کردیم ، از کنار فرش های سفید و قرمز و سبز ، با لبخند و حسرت به دل ، گذر کردیم تا برسیم به سرماگاه .

آن درخت مال ما بود . در مسابقه ای درخت را مال خود کردیم و بر بالای آن سرود پیروزی سردادیم و خندیدیم و قهقهه زدیم و دیگر کاری نمانده بود جز طی الطریق....

...h4min

دوشنبه 26 دی 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 23:24 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]