...hamin

لوییجی پیراندلو

لوییچی پیراندلو در سالی به دنیا آمد که بیماری وبا سراسر سیسیل را فرا گرفته بود. وقتی پدرش وبازده به خانه آمد مادر دچار درد زایمان شد و کودکی را که بعدها نام لوییچی به خود گرفت زودتر از موعد به دنیا آورد. او به سال 1867 میلادی متولد شد. سالی که مانه اولین نمایش‌گاه نقاشی خود را در پاریس افتتاح کرد و تولستوی رمان آنا کارنینا را به چاپ رساند و داستایوفسکی جنایت و مکافات را منتشر کرد.

او سال‌های اول جوانی خود را در سیسیل گذراند و در 18 سالگی به آلمان رفت. پس از بازگشت از آلمان و گرفتن درجة دکترا در ادبیات توی یک مدرسة دخترانه در رم معلم شد، اگرچه پدرش مایل بود که او به شغل آبا اجدادی خود یعنی تجارت گوگرد بپردازد. با کمکی که پدرش هر ماهه به او می‌رساند زندگیش به رفاه وآسایش می‌گذشت و او فرصت کافی برای مطالعه و تألیف داشت و اولین رمان خود را در همین ایام تألیف کرد، رمانی که مایه‌های اساسی بسیاری از داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌های بعدی او را در آن می‌بینیم. او با اصرار پدر با دختر یکی از شرکای او که ثروتی هنگفت داشت ازدواج کرد. زنی حسود که حسادت در او به صورت یک بیماری روانی درآمد و بیست سال تمام باعث درد و رنج پیراندلو شد؛ یعنی تا وقتی که بالاخره پیراندلو زیر بار رفت تا او را به آسایشگاه بیماران روحی بفرستد.

«آنچه به سرم آمد حقم بود، چرا که در حق عشق اولم کوتاهی کردم

و ماجرا از این قرار بود که لوییچی در پانزده سالگی عاشق بی‌قرار دختری شد که چهار سال از او بزرگ‌تر بود. وقتی که خانواده‌ها بالاخره تصمیم گرفتند آن‌ها را به عقد ازدواج هم درآورند لوییچی بیخبر نامزد خود را ترک کرد و به رم رفت. دختر به انتظار او نشست و نشست تا عاقبت دیوانه شد.

عشق و مرگ در تمام سال‌های زندگی من با هم توام بوده ‌ند. بچه که بودم از سر کنجکاوی رفتم تا جسدی را که از آب گرفته بودند ببینم، جسد را داخل برج فانوس دریایی به امانت گذاشته بودند. همین‌طور که داشتم در تاریکی داخل برج به صورت مرد مرده نگاه می‌کردم صدای خش خشی به گوشم خورد؛ ترسیدم. بعد دیدم که در گوشة تاریک برج زن ومردی مشغول مهرورزی‌اند. از آن موقع نه در زندگی و نه در آثارم نتوانستم عشق و مرگ را از هم جدا کنم

و در1934 ،سالی که برندة جایزة نوبل شد، در مصاحبه‌ای گفت:

جنگ، جنگ جهانی اول، حقیقت را بر من مکشوف کرد؛ تئاتر من محصول دوره‌ای خاص از تاریخ است، دوره‌ای که مهار از احساسات برداشته شده بود، و من شخصیت‌هایم را وامیدارم تا شور و غلیان احساسات این دوران را بر روی صحنه متحمل شوند

شهرت ادبی پیراندلو با رمان«مرحوم ماتیا پاسکال» در سال 1904 شروع شد، برگردان فارسی این کتاب توسط آقای بهمن محصص در سال 1348 خورشیدی انجام گرفته است، و با نوشتن«شش شخصیت در جستجوی نویسنده» به اوج رسید، این نمایش‌نامه نیز به سال 1342 خورشیدی توسط گروه پازارگاد و با بازی‌گری فروغ فرخزاد و پرویز فنی‌زاده و کارگردانی پری صابری و با همکاری انجمن ایران و ایتالیا و در تالار انجمن ایران و ایتالیا در ایران به نمایش درآمد. اجرای اول این نمایشنامه به سال1921 در رم با هو و جنجال تماشاگران مواجه شده بود، اما سال به پایان نرسیده بود که همین نمایش‌نامه در لندن و نیویورک اجرا شد و برای نویسنده‌اش شهرت جهانی به ارمغان آورد. طوری که وقتی پیراندلو در 1923 برای نخستین بار به ایالات متحده رفت تئاتر فولتن نیویورک را به افتخار او موقتاً«تئاتر پیراندلو» نامیدند. این نمایش‌نامه یکی از سه نمایش‌نامة پیراندلو است که در مجموع آثار او عنوان«تئاتر در تئاتر» به خود گرفته است. این سه نمایش‌نامه، یعنی«شش شخصیت»، «هرکس به شیوة خودش» و «امشب از خود میسازیم» در نوع خود به سنن معمول تئاتر اروپا پشتپا زده‌اند و نمایان‌گر مسئله واقعیت زندگی و نمایش آن به روی صحنه هستند. موضوع تضاد بین قهرمانان نمایش‌نامه، که هریک زندگی تثبیت شده‌ای دارند، و بازی‌گران، که تحت انقیاد و قواعد و رسوم تئاتر هستند، موضوع اصلی این نمایشنامه‌ها است. در«شش شخصیت» کارگردانی می‌کوشد نمایشنامه‌ای را به روی صحنه بیاورد ولی سعی‌اش باطل است زیرا مردم در زندگی واقعی با زبانی که معمول تماشاخانه‌ها است صحبت نمی‌کنند، یا لااقل شخصیت‌های این نمایش این گفتوگوها را نمی‌پذیرند و فکر می‌کنند که این نوع کلام و این تئاتر  برای نشان دادن واقعیت وسیله‌ای است ناتمام و ناتوان. می‌توان گفت که این شخصیت‌ها در اینجا غریبه‌هایی نیستند که بخواهند خود را به نویسنده تحمیل کنند و در واقع ابعاد وجودی خود نویسنده هستند. پیراندلو در مقدمة«شش شخصیت می‌نویسد:

در هر کس شخصیت چندگانه‌ای هست که مربوط می‌شود به امکانات هستی موجود در هریک از ما و کشمش بین زندگی که همیشه در حال تغییر و تحول است ولی قالب و شکل ثابت و لایتغیری دارد.  آدمی‌زاد تنها موجودی است که می‌تواند زندگی را درک کند، اما برای این درک مجبور است زندگی را در قالب ثابتی در تصور بیاورد. از سویی دیگر زندگی سیال و جاری است و در هیچ قالبی نمی‌گنجد. پس نمیشود گفت که تعبیر و تفسیری که آدمی از زندگی می‌کند با امور واقعی منطبق است و برای همین نمی‌شود بین امور واقعی و خیال حد ثابت و صریحی قائل شد

به عبارتی پیراندلو می‌کوشد مرز بین خود واقعی و خود نمایشی ما را نمایان‌گر کند و به اشاره و غیرمستقیم به ما می‌قبولاند که ما چیزی ورای آن فرم و ظاهر نمایشی خود هستیم و همواره به ما یادآوری می‌کند که ما یک نفریم ولی می‌توانیم به اشکال مختلف درآییم. درام‌های پیراندلو بر واقعیت و اوهام، قالب و زندگی، درک و عدم درک و عقل و دیوانگی استوار است. در درام‌های او موقعیت‌های متناقض نشان داده می‌شود، مثلاً شخصی از ترس ازدواج عروسی می‌کند و یا پزشکی بیمار اعدامی‌اش را می‌کشد تا او را نجات بدهد. او نشان می‌دهد که چگونه دخالت و کنج‌کاوی‌ در زندگی دیگران که اغلب ناشی از بی‌کاری است ممکن است خانواده‌ای را به هم بریزد.

 ماتیا پاسکال،اولین آدم داستانی اساسی و مهمی که پیراندلو آفریده، مردی است که همه فکر می‌کنند مرده اما در واقع زنده است. او زندگی را در هیئتی تازه و شاد از سر می‌گیرد، به مانند غریبه‌ای در زندگی. ولی به مرور رویای آزادی‌اش به شکست می‌انجامد. او به تدریج می‌فهمد که بدون داشتن یک وضعیت قانونی حتی نمی‌تواند مالک یک توله سگ هم باشد، زیرا باید برای آن پروانه بگیرد و به مرور در می‌یابد در زندگی بعد از مرگ خود همان‌قدر منجمد شده است که در جبر و فشار و بی اعتباری زندگی اصلی و معمولی خود بود. این کشف از ماتیا نظاره‌گر زندگی می‌سازد، نظاره گری که با دیدی طنزآلود جهان و مافی‌ها را به نظاره نشسته است. و احساساتی از این دست جانمایة بسیاری از آثار پیراندلو است.

در آثار پیراندلو سه دوره می توان سراغ کرد:

 دورة اول که در آن پیراندلو تودة مردم را که پر از بدبینی و گرفتار جبر و محیط هستند توصیف می‌کند و زندگی فقیرانة دهقانان محلی و کارمندانی را نشان می‌دهد که همه در زیر بار فقر و احتیاج و مبارزة زندگی خرد شده‌اند.

در دورة بعد به وصف مبارزه‌های شخصی قهرمانان داستان‌هایش می‌پردازد و به عمق افکار آن‌ها وارد می‌شود و در دورة سوم سعی می‌کند تا ماسک‌هایی را نشان دهد که مردم بر صورت می‌گذارند تا از حقیقت منفور فرار کنند. یعنی آدم‌های داستانی او نقش اشخاص دیگر را بازی می‌کنند و خود را به لباس اشخاص دیگر درمی‌آورند ولی ناگهان متوجه می‌شوند که شخصیت دیگری دارند که قبلاً نه تصورش را می‌کردند و نه مایل بودند آن را داشته باشند. و وقتی نقاب از چهره‌شان برداشته میشود و تخیلات‌شان در هم می‌شکند کارشان به دیوانگی و یا خودکشی می‌کشد.

در 1934 پیراندلوی محجوب و متواضع برندة نوبل ادبیات شد و به همین مناسبت در بزرگ‌ترین هتل برلین برایش جشنی ترتیب دادند. همه در جلو عمارت انتظار ورود او را به هتل می‌کشیدند. لوییچی به هتل نزدیک شد دید که عکاسان، فیلمبرداران و دستة موزیک دم در هتل به انتظار ایستاده‌اند و به گمان آنکه این مراسم برای شخص دیگری است از دری که مستخدمان هتل وارد می‌شوند وارد شد تا به اتاق خود برود.

از او نمایش‌نامه ها و آثار بسیاری به یادگار مانده که یک نوع تمسخر شوم و بیان یک واقعیت تلخ، که به ظاهر مضحک و بی‌معنی است، در همة آنها به چشم می‌خورد. از نمایش‌نامه‌های شاخص او می‌توان«آقای پونزا و خانم فرولا»، «لذت شرافت»، «کلاه چینی» و«هانری چهارم» را نام برد. نمایش«هانری چهارم» که به عبارتی عالیترین اثر پیراندلو است جانمایة جالبی دارد. در پایان این نمایش‌نامه ما به این اندیشة برآشوبنده میرسیم که ساختار ناپایدار و متزلزلی که آدم دیوانه به دنیا میدهد میتواند ساختار مستحکم و منطقی دنیای سلامت عقل، دنیای آدم‌های هم‌رنگ جماعت، را بیاعتبار کند. در این نمایش‌نامه پیراندلو ما را با این سوال مقدر روبه رو می‌کند که آیا دیوان‌گانی که امروز در زنجیرند گناه‌شان فقط این نیست که مقررات زندگی امروز ما را رعایت نکرده‌اند؟ اگر بازیگری که امروز خود را به لباس یکی از شخصیت‌های قرون گذشته درآورده واقعاً در آن عصر و با همان شخصیت می‌زیست، عملش را جنون آمیز می‌دانستیم؟ همه کار هانری چهارم، حتی کشتن مردی که به او خیانت کرده و او را از اسب به زمین زده طبیعی و عاقلانه است. اما به محض آن‌که چند قرن جلو می‌آییم و به امروز می‌رسیم همه کار او به نظر جنون آمیز میآید. شخصیت‌های پیراندلو جایگاه شخصیت زنده‌ای را  یافته اند که میت‌وانند حتی به ریش مرگ بخندند، زیرا حتی بعد از نویسنده‌شان برجای خواهد ماند و نویسنده چیزی جز ابزاری برای خلق آنها تلقی نخواهد شد.

پیراندلو در روز دهم دسامبر 1936 هنگامی که مشغول تهیة فیلمی از روی«مرحوم ماتیا پاسکال» ، اثر خود، بود به بیماری ذات الریه درگذشت و یک رمان به نام آدم وحوا و نمایش‌نامه‌ای با نام غول‌های کوهستان را ناتمام گذاشت.

h4min...

پنجشنبه 29 دی 1390موضوع مطلب : درام نویسان,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:22 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic