تبلیغات
...hamin
...hamin

شش شخصیت در جستجوی نویسنده

خلاصه نمایشنامه

كنترلچی وارد صحنه می‌شود و اعلام می‌كند كه چند نفر برای دیدن كارگردان آمده‌اند. كارگردان در حال آماده كردن بازیگران است تا روی صحنه بیایند. كارگردان اعلام می‌كند كه زمان تمرین، كسی مزاحم او نشود. بعد، از شش نفری كه آمده‌اند می‌پرسد كه چه كاری دارند. پدر می‌گوید به دنبال نویسنده‌ای آمده‌اند. كارگردان می‌خواهد آن نویسنده را معرفی كنند. اما پدر می‌گوید فرقی ندارد هر نویسنده‌ای باشد چرا كه آنها شخصیتهای یك نمایشنامه‌اند كه نویسنده آنان را رها كرده است. كارگردان می‌گوید نمایش جدیدی را تمرین نمی‌كنند. دختر می‌گوید پس می‌توانید از ما برای نمایش جدید استفاده كنید. پدر می‌گوید حالا كه نویسنده‌ای نیست شما خودتان می‌توانید به عنوان نویسنده، داستان ما را بنویسید. پدر می‌گوید كه او و پنج شخصیت دیگر همگی افرادی غیر واقعی‌اند از این گفته او كارگردان و دیگر بازیگران می‌خندند .

كارگردان می‌خواهد آنها كه یك مشت آدم دیوانه و مسخره‌اند از آنجا سریع بیرون بروند. اما پدر می‌گوید كه آنها می‌توانند زندگی‌شان را با بازی بازیگران نمایش به اجرا بگذارند. او می‌گوید كه نویسنده فقط در مورد دو نقش پرداخت كرده و مابقی نوشته خود را ناتمام گذاشته است.

نادختری جلو می‌آید و به آنها می‌گوید كه باید خوشحال باشند با این توضیح كه دختر كوچك مرده و نادختری تنها شخصی است كه می‌تواند بازی او و پدر را كامل كند. در آخر شخصیتها شروع می‌كنند داستان زندگی و نقششان را توضیح دادن، پدر آنها با یك زن كارگر ازدواج می‌كند و صاحب پسری می‌شود؛ وقتی از او خسته شد مادر را وادار می‌كند به همراه مشاورش از آنجا برود و پسر نزد دایه‌ای در ده بزرگ می‌شود.

وقتی شوهر مادر، فوت می‌كند آنها مجدداً به شهر می‌آیند و مادر برای گذران زندگی خیاطی می‌كند و لباسها را به مغازه خانم پاسه می‌فرستد. دختر لباسها را برای تحویل می‌برد، خانم پاسه با ترفند خاص خود، دختران جوان را در اختیار مردان قرار می‌دهد و خیاطی و فروش لباس، بیشتر برای رد گم كردن است. نادختری یك روز در پستوی مغازه خانم پاسه با این مرد ـ پدر برخورد می‌كند. در حالی كه همدیگر را نمی‌شناسند. نادختری در اختیار پدر قرار می‌گیرد. ناگهان مادر آنجا حضور پیدا می‌كند، ناخواسته آنها را می‌بیند و مرد را می‌شناسد.

كارگردان تصمیم می‌گیرد كه زندگی آنها را به نمایش در آورد. اما نیاز است كه نقشها نوشته شوند. پس همه خارج می‌شوند تا نمایشنامة زندگی شخصیتها را بنویسند.

زنگ صحنه به صدا در می‌آید و اعلام می‌كند كه هنرپیشه‌ها باید به صحنه برگردند. دخترخوانده از دفتر كارگردان با پسر جوان و دختر كوچك بیرون می‌آیند. او به دختر كوچك می‌گوید كه در صحنة تئاترند و دارند نقش ایفا می‌كنند، به سمت پسر می‌چرخد و به او می‌گوید كه باید پدر یا پسر را هدف گلوله قرار دهد. پسر جوان هفت‌تیری در جیبش دارد و آن را نمایان می‌سازد.

پدر و كارگردان ظاهر می‌شوند و دختر را به روی صحنه فرا می‌خوانند. هنگامی كه مادر و پسر وارد می‌شوند مادر از پسر می‌خواهد كه نسبت به نادختری ترحم كند ولی پسر خشمگین است چرا كه آنها می‌خواهند تمام رسوایی خانوادگی را به روی صحنه بیاورند و به همین دلیل درخواست مادر را رد می‌كند.

مدیر صحنه دوباره می‌آید و از طر‌ّاح و سازنده دكور می‌خواهد صحنه را به شكل اتاقی كه نمایشگر فروشگاه خانم پاسه باشد، بسازد.

او سپس كاغذهایی به سوفلور می‌دهد و از او می‌خواهد كه گفت‌وگوی هنرپیشه‌ها را به طور خلاصه بنویسد. پدر و سایرین متحی‍ّر می‌شوند وقتی می‌فهمند كارگردان می‌خواهد هنرپیشه‌های تئاتر نقش آنها را بازی كنند. پدر به كارگردان می‌گوید كه هنرپیشه‌ها هرگز آن اندازه كه خود آنها می‌توانند نقشها را واقعی ارائه دهند نخواهند توانست شخصیت آنها را بازی كنند. كارگردان با بی‌میلی می‌پذیرد و دستور شروع صحنه را می‌دهد. او می‌داند كه خانم پاسه نیست و از پدر می‌پرسد كه او كجاست. پدر از هنرپیشه زن می‌خواهد كه كلاهش را آویزان كند. او همچنین پالتوی خود را در می‌آورد و آویزان می‌كند. كارگردان می‌پرسد كه چه كار می‌كند. پدر در جواب می‌گوید كه صحنه را مرتب می‌كند تا خانم پاسه بیاید و اطمینان می‌دهد كه او خواهد آمد. دخترخوانده به سمت خانم پاسه می‌رود. نمایش با گفت‌وگوی بسیار آرام آنها با هم، شروع می‌شود ولی هیچ كس نمی‌تواند بشنود. كارگردان فریاد می‌زند كه بلندتر صحبت كنند ولی دخترخوانده به او می‌گوید كه می‌خواهند كه پدر صحبتهای آنها را نشنود. وقتی مادر تازه متوجه می‌شود كه كدام صحنه می‌خواهد اجرا شود می‌پرد تا از اجرای صحنه جلوگیری كند، اما او را مهار می‌كنند. دخترخوانده به‌خوبی نقش را اجرا می‌كند و بازی را با خانم پاسه كه در آخر، صحنه را ترك می‌كند به پایان می‌رساند. سپس پدر وارد می‌شود و با دخترخوانده شروع به اجرای آن صحنه می‌كند. پدر تلاش می‌كند كه او را به كاری متقاعد كند. اما او نظر پدر را به این متوجه می‌كند كه افسرده شده است. كارگردان صحبت آنها را قطع و بازیگران را آماده می‌كند تا صحنه‌هایی را كه دیده‌اند تقلید كنند. وقتی هنرپیشه‌ها به اجرای نقش می‌پردازند پدر و نادختری بسیار به بازی آنها می‌خندند. كارگردان می‌خواهد كه آنها ساكت باشند ولی دوباره اعتراض می‌كنند كه اینها نمی‌توانند به آن خوبی نقشها را ایفا كنند و اشتباه می‌كنند. كارگردان می‌رود و می‌گوید كه صحنه را ادامه دهند. دخترخوانده دوباره شروع به بازی نقشش می‌كند. پدر از او می‌خواهد كه روپوشش را در بیاورد. كارگردان احساس شرم می‌كند چرا كه این بازی غیر مناسب است برای جایی مثل یك صحنه تئاتر بزرگ. تلاش می‌كند نمایش را قطع كند. دختر اعتراض و مادر كه با احساسات وارد صحنه شده است شروع به گریه می‌كند. كارگردان به آنها اجازه می‌دهد كه به بازی‌شان ادامه دهند و نادختری سرش را روی سینه پدر می‌گذارد و او را بغل می‌كند. در این موقع مادر به‌شدت فریاد می‌زند و به هق هق می‌افتد.

در قسمت سوم نمایشنامه، بازی خارج از خانه پدر، درون باغ اوست. كارگردان در فكر است كه به آنها اجازه بدهد كه شروع كنند. وی تلاش می‌كند صحنه نمایش در شكلی متفاوت باشد. شخصیتها اعتراض می‌كنند و كارگردان جا می‌خورد وقتی پدر می‌گوید آنها چیزی بیشتر از آنچه برایش بازی كرده‌اند نیستند، پدر می‌گوید كه خیلی مایه تأسف است برای آنها زیرا كه شخصیتها ابتدا شكل گرفته‌اند و ساخته شده‌اند و بعد شروع به زندگی می‌كنند با اینكه نویسنده كارش را نیمه تمام می‌گذارد. بعد پدر خواهش می‌كند كه كارگردان شكل بازی را از آنچه در نمایشنامه نوشته شده بود تغییر ندهد كه این ممكن است شخصیت آنها را كاملاً تغییر بدهد.

كارگردان طوری نمایشنامه و موضوع اصلی بازی را تغییر می‌دهد كه مناسب با صحنه باغ باشد. مثلاً پسربچه را پشت درخت درون حیاط قرار می‌دهد. كارگردان تلاش می‌كند پسربچه را به حرف بیاورد. ولی دخترخوانده به او می‌گوید در مدتی كه پسربچه در حال بازی كردن است هیچ كدام از بچه‌ها نباید حرفی بزنند. پسربچه از اینكه امكان رفتن دارد خوشحال می‌شود و می‌خواهد برود. ولی كارگردان او را نگه می‌دارد و مانع رفتن او می‌شود. دخترخوانده می‌خندد و به كارگردان می‌گوید پسر نمی‌تواند برود تا زمانی كه او بخواهد.

سپس آنها شروع به اجرای نمایش می‌كنند. نادختری به‌سرعت دختر كوچك را نزدیك حوض آب قرار می‌دهد. مادر به طرف پسر می‌رود و شروع می‌كند به صحبت كردن با او. اما پسر به صحبتهای او توجهی ندارد. بعد مادر را ترك می‌كند و به باغ می‌رود و می‌بیند كه دختر كوچك در حوض غرق شده است. در پشت درخت پسربچه با هفت‌تیری به خودش شلیك می‌كند. مادر با جیغ و فریاد به طرف پسر می‌رود و كارگردان كه مطمئن نیست این واقعی است یا نه دستور پایان نمایش را می‌دهد

عملكرد نویسنده

پیراندلو از نمایشنامه كلاسیك برای خلق شخصیتها و طبقه‌بندی بین آنها یا هنرپیشه‌ها به‌خوبی استفاده می‌كند. او خلق شخصیتهای مختلف را در رده‌های مختلف طبیعی می‌آفریند. ولی شخصیتهای واقعی جامعه در قالب طنز و به شكل دلقكها ظهور پیدا می‌كنند. آنهایی كه فكر می‌كنند همه چیز را درباره نمایشنامه می‌دانند، شخصیتها را به تمسخر می‌گیرند و در طول نمایشنامه فقط خودشان را می‌بینند و دید وسیع ندارند. آنها با شخصیتها برای بیان تفاوتهایشان در ایجاد نقشهای غیر متعارف فقط همراه می‌شوند.

ماسكهایی كه بر روی چهره‌ها زده می‌شود به شخص اجازه می‌دهد كه در نمایشنامه نقشهای مختلف را اجرا كند. هنرپیشه‌ها یا شخصیتهای نمایشی با ماسكهای چهره خود، برای بازی معنی پیدا می‌كنند. این یك كشمكش در زمان ایفای نقش، برای بازیگر به وجود می‌آورد. حالا اگر شخصیتها ماسك نداشته باشند این حسی واقعی‌تر از آنكه بازیگران سعی می‌كنند بعداً به تصویر بكشند، به وجود می‌آورد.

پیراندلو از تماشاگران می‌خواهد كه واقعی بودن نمایش را بپذیرند و فكر كنند كه یك نمایش معمولی واقعی است ولی بعد متوجه خواهند شد كه نمایشی طنز است. این شیوه‌ای است كه او به‌خوبی برای جلوگیری از غیر واقعی بودن نمایش، ارائه می‌دهد. در جایی كه تماشاگران غرق تماشا و درگیر نمایش هستند و همچنین شخصیتها متفكرانه در بطن نمایش قرار دارند، این شیوه، نمایش را فراتر از تئاتر می‌برد.

برای مثال شخصیتها از ظاهرشان رنج می‌برند و به آنها فكر می‌كنند و از آنجا كه در ادراك خود تحقیر شده‌اند می‌توانند حس نقش خود را بیابند بدون آنكه در حضور تماشاگران نقشی را اجرا كنند.

مادر تنها فرد بی‌خبر از شخصیت است. او یك زن دهاتی است كه مهم‌ترین شاخصة وی، احساساتی بودن به جای تعق‍ّل است و برای بیان ناتوانی در پذیرفتن نقش این كمك بزرگی است، او تلاش می‌كند كه از اجرای نقش خودداری كند غافل از اینكه نمی‌تواند و این نقشی است كه او باید اجرا كند و فرار از آن امكان‌پذیر نیست.

سكوت بچه‌ها خود یك اتفاق دراماتیك عالی و عجیب است. چون آنها به‌تازگی مرده‌اند و در آخر صحنه توسط پدر متوجه این قضیه می‌شویم او كارگردان را در جریان قرار می‌دهد و این سكوت پایان نمایش در اینجا واقعاً مورد نیاز است.

پیراندلو از موضوع به‌خوبی برای تاختن به دو اصل، استفاده می‌كند. اول به كارگردان برای اینكه بازیگران نمایش ترسیدند وقتی فهمیدند كه اجرای نمایش اصلاً واقعی و واقع‌گرایانه نیست؛ این راهی نبود كه آنان بلد باشند و تفاوت بازی بین صحنه نمایش و مكان حقیقی اتفاقات نمایش، وجود دارد. تئاتر نمی‌تواند این امكان را به وجود بیاورد فقط باید ارتباطی بین صحنه نمایش و محل حادثه واقعی باشد. كارگردان تصمیم گرفت كه نمایش را قطع كند و دوباره نظمی نمایشی به آن بدهد كه این كار را با عصبانیت شدید به همه بازیگران نشان داد. پدر گفت باید به درستی و به صورت حقیقی بازی شود نه در شكلی غیر متعارف. این حمله مستقیم پیراندلو بود بر پایه و اساس فكر كارگردان تا نمایش را قطع و به شكل دیگری پیش ببرد.

دوم به حقیقتی كه در این نوع بازی وجود دارد. كارگردان می‌گوید كه بازی كردن شغل و حرفه آنهاست. او در اینجا می‌خواهد یك موضوع اصلی را ثابت كند و سعی ندارد در فاصله زمانی زیاد به آنچه می‌خواهد برسد. او نسبت به اینكه تئاتر همیشه تلاش می‌كند تا حقایق را نشان بدهد موافق نیست و اعلام نارضایتی می‌كند. پیراندلو ذاتاً علاقه دارد كه حقایق ساختگی درون تئاتر را به تمسخر بگیرد. او نمایشهایی را انتخاب می‌كند و به روی صحنه می‌آورد كه در آن حقیقتی درست و قابل لمس وجود داشته باشد.

تقابل جهان شخصیتها

كاراكترهای این نمایشنامه دو دسته‌اند و هر دسته در محیطی قابل تفكیك از دیگری داستان خود را بازگو می‌كنند. ما شاهد حضور دو گروه در صحنه هستیم: گروه اول كارگردان و گروه بازیگران و عوامل صحنة تئاترند. این گروه نمایندة واقعیتهای قابل تغییر و تأثیرپذیر روزانه‌اند. گروه دوم شش شخصیت كه در ابتدای شروع تمرینهای روزانه گروه اول به سراغ آنها می‌آیند و در جست‌وجوی نویسنده‌ای هستند تا درام آنها را به رشته تحریر درآورد. در این گروه خانواده‌ای شش نفره را می‌بینیم كه سرنوشت هر یك به دیگری وابسته است و هر كدام در لحظة ثابت و ناگزیری از سرنوشت خود درجا می‌زنند. هیچ شخصیتی بی‌حضور دیگری معنا نمی‌یابد، همه به هم وابسته‌اند و در عین حال همه از هم گریزان‌اند.

در ابتدا شش شخصیت به‌خصوص پدر و نادختری باعث ایجاد هرج و مرج و بی‌نظمی در صحنه می‌شوند و در نتیجه می‌توانند به‌ نوعی تسلط بر آدمهای گروه دیگر دست یابند. آنها با شخصیت بودنشان تا حدی به خود حق می‌دهند كه زمام یك گروه نمایش را در دست بگیرند و حتی تعیین كنند آنها چه نمایشنامه‌ای را باید به صحنه ببرند و یا چگونه آن را اجرا كنند. آنها به آسانی به گروه دیگر اجازه نمی‌دهند تا زندگی آنها را بازی كنند. آنها از هرگونه بازی فراری هستند و هرگز در صدد این نیستند كه بازتاب زندگی خود را بر صحنه ببرند، بلكه می‌خواهند خود زندگی را با همان واقعیت پیچیده و دردناكی كه تك‌تك آنها را به هم مرتبط می‌سازد و در عین حال از هم می‌گریزاند و پشیمانی و غم و نفرتشان را برمی‌انگیزد، بر روی صحنه نشان دهند. در این راه آنها از هیچ راه و روشی پرهیز نمی‌كنند. پدر و نادختری اصرار دارند كه بازیگران عیناً خودِ آنها باشد. هیچ خلاقیتی پذیرفته نیست. هیچ حركتی كه انعكاس واقعیت یا صدایی كه بازتاب زندگی آنان باشد، از طرف آنان پذیرفته نمی‌شود. در عین حال همین اتفاق در جهت مخالف نیز، رخ می‌دهد. كارگردان نیز تلاش می‌كند شخصیتها را آن گونه كه تماشاگرپسند باشد، به تصویر كشد و در این راه از هیچ تغییری چشم‌پوشی نمی‌كند. این درگیری در تمام نمایش ادامه دارد. در واقع یكی از دو حالت درگیری است كه در نمایشنامه شاهد آن هستیم. هر گروه در صدد غلبه بر خواسته‌های طرف دیگر و دست یافتن به مطلوب ذهنی خود است.

در این نمایشنامه دو گونه درگیری وجود دارد. یك درگیری مابین شخصیتها و كارگردان و عوامل تئاتر است. این درگیری مایة اصلی نمایشنامه است كه وقایع دیگری در آن رخ و آن را تشكیل می‌دهد. دیگری درگیری مابین خود شخصیتهاست. شخصیتها دو گونه درگیری دارند كه از دو جهت آنها را تحت فشار قرار می‌دهد. آنها در كنار هم احساس ناآرامی می‌كنند، با هم درگیر، از هم متنفر و سرانجام دوباره به هم محتاج می‌شوند تا برای باز آفریدن درام خود كه هر یك به تنهایی اصرار دارند آن را بر درام دیگران برتر شمارند و آن را بازگو كنندـ با یكدیگر كنار می‌آیند.

كشمكش اصلی نمایشنامه، همان درگیری بین شخصیتها و كارگردان است كه به وجودآورندة واقعی خط داستانی اثر می‌باشد. داستان دیگری كه در دل این داستان شكل می‌گیرد، همان ماجرای زندگی شش شخصیت است. گویی كه داستان اصلی ظرف بزرگی است كه داستان دیگری را در درون خود نگه می‌دارد. اگر داستان اصلی برداشته شود، داستان دوم معنایی نمی‌یابد و جایی برای بروز ندارد و اگر داستان دوم حذف شود داستان اول به تنهایی تهی و بی‌معنی است.

در این نمایشنامه پیراندلو با قرار دادن دختر در وضعی كه ناچار است برای فقر موجود نزد مادام پاسه كار كند، جامعة مردان را مسئول وضعیت اخلاقی می‌داند كه دامن‌گیر آن شده است. جامعه بنیانگذار فساد معرفی می‌شود و این در حالی است كه متولیان جامعه خود را شریف و دیگران را فاسد معرفی می‌كنند، در حالی كه خودشان مسئول وضعیت هستند. اوضاع پیش‌آمده برای دختر در ظاهر، انتخاب او را برای همكاری كردن و یا نكردن با مادام پاسه می‌طلبد ولی واقعیت ماجرا آن است كه چیزی به نام انتخاب وجود ندارد، آنچه هست در ظاهر انتخاب است ولی در حقیقت همه چیز برای او جبر مطلق است.

جهان برای این خانواده، جهانی است پر از شك و بی‌اعتمادی. پیراندلو به ما نشان می‌دهد كه واقعیت نسبی است. از دید شخصیتها، بازیگران چون بازی می‌كنند وهم هستند و از دید بازیگران، شخصیتها كه از جهان نمایشنامه بیرون آمده‌اند، وهم هستند.

پیراندلو مسئله حضور وجوه متعدد در یك فرد را مطرح می‌كند. دیالوگ پدر دربارة توه‍ّم واحد بودن شخصیت یك نفر، اشاره به همین موضوع دارد كه تحت تأثیر نظریه فرویدی است.

این موضوع از زبان پدر مطرح می‌شود كه در انجام یك عمل همه وجوه ما دخیل نبوده است. او مدعی است كه در عمل خودش فقط یك وجه یا به تعبیری فقط یك میل دخیل بوده و آن میل «با زن بودن» بوده است. این را بی‌عدالتی می‌داند كه فقط آن وجه از همة وجوه مورد قضاوت قرار گیرد و وجوه دیگر نادیده گرفته شود. پیراندلو مثل یك تئوریسین دربارة وجوه مختلف شخصیت حرف می‌زند.

«پدر: كل درام من در همین چیزه... در آگاهی من از اینكه هر كدوم از ما، آقا، خودش رو یه فرد واحد می‌دونه، در حالی كه چنین چیزی حقیقت نداره... هر كدوم از ما وابسته به تعداد موجودات درونی‌مون چند نفریم... چند نفر... با بعضی، این آدمیم... با بعضی یه آدم دیگه. در همة مواقع هم دچار این توه‍ّمیم كه برای همه یك جور واحدیم. ولی این حقیقت نداره. حقیقت نداره! این رو، زمانی خوب متوجه می‌شیم كه با یه اتفاق، علی‌الخصوص از نوع مصیبت‌بارش، مثل اونی كه برای ما اتفاق افتاد، درست وسط كاری گیر می‌افتیم و خودمون رو وسط زمین و هوا معلق می‌بینیم. اون وقت متوجه می‌شیم همة وجود ما تو این كار دخیل نبوده‌اند و بنابراین بی‌عدالتی می‌شه اگر ما رو بنا به همون عمل فقط قضاوت كنند... و اون‌طور معل‍ّق نگهمون دارن... و تمام عمر دست و پامون رو تو منگنه بگذارن... انگار سر تا پای زندگی ما كلاً تو همون یه عمل خلاصه می‌شده.» (پیراندلو ص 43)

جان دادن به تخیل و بر روی صحنه تصویر كردن شخصیتهای یك نمایشنامه، از مهم‌ترین عناصر متشكلة این نمایشنامه است. جایی كه دیگر مرز تخیل و واقعیت قابل تشخیص نیست. از این نظر می‌توان برخی ویژگیهای این نمایشنامه را با ویژگیهای رئالیسم جادوی مقایسه كرد. رئالیسم جادویی عبارت است از سیلان خیال كه تركیب شده است با وهم و واقعیت در رئالیسم. جادوی رؤیا و واقعیت چنان به هم جوش می‌خورند كه خیالی‌ترین وقایع جلوة طبیعی و واقعی پیدا می‌كند و خواننده ماجرای آن را می‌پذیرد.

از این نظر می‌توان حضور شش شخصیت یك اثر نمایشی را به عنوان خیالی كه در صحنة واقعی جان می‌گیرد، مطرح كرد، خصوصیتی كه این نمایشنامه را به خصوصیات كلی رئالیسم جادویی نزدیك می‌كند. یكی دیگر از خصوصیات رئالیسم جادویی كه می‌توان آن را نیز در این نمایشنامه جست، به هم ریختن توالی زمانی است.

یعنی روایتی در هم ریخته و بدون در نظر گرفتن توالی زمانی، بیان می‌شود. در این نمایشنامه نیز با به هم ریختگی زمانی روبه‌رو هستیم. اطلاعات ذر‌ّه‌ذر‌ّه و تكه‌تكه از طریق جملاتی كه در ابتدا به پریشان‌گویی می‌مان‍َد بیان می‌شود، ولی در همین بی‌نظمی ظاهری نظمی نهفته است. نظمی كه خواننده را قدم‌به‌قدم به سمت فاجعه‌ای كه رخ می‌دهد پیش می‌برد و بیان وقایع كم‌كم شكل منسجم‌تری می‌گیرد. یكی دیگر از ویژگیهای رئالیسم جادویی توصیف صریح چیزهای شگفت‌انگیز و غیر عادی است كه پیراندلو در به صحنه آوردن شش شخصیت نمایشنامه‌اش‌ـ كه به خودی خود واقعة شگفت‌انگیز و نامتعارف است ـ از آن سود جسته.

h4min...

پنجشنبه 29 دی 1390موضوع مطلب : نمایشنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 10:39 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]