...hamin

همنشینی تراژدی و كمدی

پیراندلو خود نمایشنامه را مخلوطی از تراژدی و كمدی و تخی‍ّل و واقعیت می‌داند در موقعیت مضحكی كه نو و پیچیده است.

تراژدی را شش شخصیت با داستان خود به وجود می‌آورند. اما ضج‍ّه‌ها و ناله‌های آنها در موقعیتی كه قرار گرفته‌اند از آن كمدی می‌سازد و تماشاگران این درام كه كارگردان و گروه بازیگران هستند، تحت تأثیر درام شخصیتها واكنش نشان می‌دهند. لحظه‌ای به ستایش آنها می‌پردازند و برای آنها كف می‌زنند. لحظه‌ای به همذات‌پنداری با آنها دل خوش می‌كنند و آهی از سر افسوس می‌كشند، لحظاتی دچار وحشت و اضطراب می‌شوند و در لحظاتی به عجز و لابة شخصیتها می‌خندند چرا كه مفر‌ّی جز این نمی‌یابند.

همة سوز و گداز شخصیتها برای آنان چون شوخی مضحكی، خنده‌دار است. شخصیتها در برابر آنها به زندگی خود اعتراف می‌كنند، پنهان‌ترین زوایای وجود خود را آشكار می‌سازند، به امید اینكه آنان را به تماشای واقعیت زندگی خود وادارند. این اعترافات اندك‌اندك شكل اعترافات در دادگاهی را به خود می‌گیرد. آنان برای تأیید خود یا تكذیب دیگری، كارگردان را به قضاوت می‌گیرند. پدر و نادختری در درگیری ابدی خود مدام به كارگردان توس‍ّل می‌جویند تا صحت حرفهای هر كدام را به دیگری اثبات كند. درام دردناكی كه پدر بر دردناك بودن آن تأكید دارد، برای گروه بازیگران همچون یك كمدی است. تا آخرین لحظات كارگردان نمی‌خواهد باور كند كه آنها شخصیتهای یك نمایشنامه‌اند. او گاه آنها را مضحكه كار آماتور و گاه بازیگر كارك‍ُشته می‌نامد.

پدر شخصیتی است كه سعی دارد با تك‌گوییهای بلند و پیچیده، خود را فیلسوفی نشان دهد كه حرف را وسیله‌ای برای بیان رنجهای روحی خود می‌داند.

پسر، تنها شخصیتی است كه با اصرار تمام از ماجرایی كه پدرش او را درگیر آن كرده دوری می‌كند. او نمی‌خواهد مضحكه دیگران شود. نمی‌خواهد داستان زندگی‌اش را در همه جا جار بزند. او نمی‌خواهد ذر‌ّه‌ای با دیگر شخصیتها كنار بیاید یا با آنها درگیر شود. ترجیح می‌دهد كه به تنهایی با خشمش راجع به وضعیت موجود سر كند. اما لحظه‌ای وارد ماجرا نشود. ولی سرانجام این سِر‍ّ غیر قابل نفوذ در هم می‌شكند و پسر نیز خواهی نخواهی نقش خود را در این تراژدی زندگی می‌كند.

پسربچه و دختربچه كه مرگ و ایجاد فاجعه‌ای تراژیك به عهده آنهاست، عملاً هیچ نقشی در نمایشنامه ندارند. از نظر سایر شخصیتها آنها دیگر وجود ندارند و این همان لحظة جاوید تقدیر آنهاست كه برای ابد در آن محصور شده‌اند و حتی مرگ نیز نتوانسته است این لحظه را پاك كند. همچون لحظه تقدیر پدر و نادختری كه در اتاقكی در مغازة مادام پاسه تا ابد تكرار می‌شود. شخصیتها مجبورند تا ابد در لحظة درام ماندگار خود، سر كنند. چیزی عوض نمی‌شود. حقیقت در وجود آنها ثابت و تغییرناپذیر است و آنها برای همیشه در همین لحظه اسیر شده‌اند. بین دختربچه و پسربچه و سایر شخصیتها هیچ ارتباطی وجود ندارد. گویی مرگ زبان ارتباط آنها با دیگران را از هم گسسته است.

مادام پاسه نیز با وجود چند دیالوگی كه دارد زبان مشتركی با بقیه شخصیتها ندارد. او در قالب جمع شش نفرة آنها نمی‌گنجد. دنیای او با دنیای آنها اشتراكی ندارد. حضور او الهام‌وار و ناگهانی است. به همان سرعت كه بر صحنه ظاهر می‌شود از آن محو می‌شود. حتی زبان او مخلوطی از زبان اسپانیایی و زبان شخصیتهاست. برای گروه بازیگران و كارگردان او مایة خنده تماشاگران و تعدیل‌كننده تراژدی حاكم بر صحنه است. مادام پاسه قادر به ارتباط با شخصیت دو گروه بازیگران نیست. زیرا به دنیای نویسنده تعل‍ّق دارد. پیراندلو او را همچون تصویری در لحظه‌ای كوتاه در برابر ما قرار می‌دهد. تصویری كه نه ترح‍ّم برمی‌انگیزد و نه همذات‌پنداری.

پدر و نادختری درمانده‌ترین شخصیتها هستند. میل به زاده شدن در جهان یك درام در آنها بسیار قوی است، در حالی كه به نظر می‌رسد در دیگران این میل از بین رفته است. برای مادر نیز جهان درام، جهان بی‌تفاوتی است. بود و نبود آن فرقی ندارد. برای او فقط لحظه‌ای كافی است كه بتواند همه چیز را برای پسرش توضیح دهد، لحظه‌ای كه هیچ گاه رخ نمی‌دهد. مادر در طبیعی‌ترین شكل خود فقط یك مادر است. نه چیزی بیشتر و نه چیزی كمتر. او فقط می‌خواهد عشق مادرانه خود را به پسر بباوراند.

خیانت و سرخوردگی عاطفی و جنسی یكی از مسائلی است كه در این كار مطرح شده است. مرد در زندگی مشترك خود با زن، سرخورده است. زن از نظر عاطفی او را ارضا نمی‌كند و بنابراین پس از اینكه توسط مرد طرد می‌شود، با مرد دیگری از آن شهر می‌رود. مردی كه با او ازدواج نمی‌كند. نادختری نیز كه با پدر ارتباط جنسی برقرار می‌كند، از لحاظ عاطفی سرخورده است. او بی‌آنكه بداند به مادر خود خیانت كرده است و پدر نیز به همسر خود خیانت كرده است، باز هم بی‌آنكه بداند. آدمها در چرخه‌ای از خیانتهای متعدد گرفتار شده‌اند بی‌آنكه بدانند عملی كه انجام می‌دهند تا چه حدی بر زندگی دیگری و خودشان تأثیر می‌گذارد.

تقابل شخصیتها

در نمایشنامه شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده، دو گروه شخصیت وجود دارد كه هر كدام از آنها با شاخصه‌هایی معرفی می‌شوند. در ابتدا و شروع نمایشنامه با كارگردان، بازیگران، مدیر صحنه و سایر عوامل یك تئاتر اوایل قرن بیستم آشنا می‌شویم. در ظاهر آنها افرادی معمولی از یك جامعه هستند كه به فعالیتهای تئاتری مشغول‌اند. پذیرش آنها برای همه ما یكسان و خیلی واقعی است. چرا كه مثل این افراد را دیده‌ایم و خیلی قابل لمس‌اند.

در مرحله بعدی با شش شخصیت نمایشی كه نیمه تمام مانده‌اند، آشنا می‌شویم. آنها در ظاهر غیر قابل باور و به معنی غیر واقعی هستند. شخصیتها بیشتر سعی دارند خود را كامل كنند یا شاید برای خود ماهیت وجودی دست و پا كنند. تمام تلاش خود را می‌كنند تا موجودیت خود را در قالب یك درام كه برای آنها زندگی‌شان است، معرفی كنند. ما آنها را دیر باور می‌كنیم چون از جنس ما نیستند و با گروهی شخصیت، كه در نگاه اول، تك‌بعدی نشان داده می‌شوند، روبه‌رو هستیم.

این گروه یعنی شخصیتهای واقعی و شخصیتهای غیر واقعی در یك مكان واحد قرار می‌گیرند. هر گروه روی صحنه نمایش به دنبال خلق زندگی هستند. با این تفاوت كه كارگردان و عوامل نمایش كه شخصیتهای واقعی نمایشنامه محسوب می‌شوند، در كار آفرینش تئاتری برای ارائه به تماشاگرها هستند، ولی شش شخصیت به دنبال معرفی خود و تكامل در زندگی عاریه‌ای كه از طرف نویسنده‌ای ناشناس به آنها داده شده، هستند. كارگردان در حال آفرینش شخصیتهای خیالی است و شش شخصیت خیالی به دنبال ساخت زندگی برای واقعی جلوه دادن خودشان.

بعد از آنكه كارگردان می‌پذیرد كه این شش شخصیت غیر واقعی هستند و در درون خود درامی نیمه‌تمام دارند، از آنجا كه نمی‌تواند با واقعیت آنها كنار بیاید به شرط اینكه بازیگران نقش آنها را ایفا كنند، حاضر می‌شود صحنه را در اختیار آنها قرار دهد. یعنی با تمام تأكید برای غیر واقعی كردن آنها تلاش می‌كند. چرا كه او نمی‌تواند شخصیتهای روی صحنه را با واقعیتشان بپذیرد. از نظر او كسانی می‌توانند در این صحنه باشند یا بمانند كه بازی كنند نه واقعیت حقیقی خود را ارائه دهند. از دید كارگردان به عنوان كامل‌ترین و آگاه‌ترین فرد، شخصیتهای واقعی برای بودن در صحنه (زندگی) باید ادای افراد و یا تقلید زندگی آنها را در آورند و این را هم فقط كسانی می‌توانند انجام دهند كه تبح‍ّر در این كار داشته باشند. یعنی بازیگران حرفه‌ای تا مخاطبین آنها را بپذیرند. كارگردان با این تلاش خود، سعی دارد دنیای غیر واقعی بیافریند. او همیشه با دنیای غیر واقعی و افراد غیر واقعی مواجه بوده است. برای او پذیرفتن واقعیتهای زندگی بسیار سخت است و تا آنجا كه امكان دارد با آوردن بهانه‌هایی سعی می‌كند واقعیت شش شخصیت را دستكاری كند و از آن یك نمایش دیگری بسازد. او در بخش بازی صحنه مغازه مادام پاسه، زشت بودن صحنه را بهانه می‌كند و در جایی دیگر از بازیگران می‌خواهد كه حركات قسمت بازی‌شده شش شخصیت را خوب به خاطر بسپارند و بعد آن را با تعبیری دیگر بازی كنند. یا در صحنه آخر كمبود امكانات را بهانه می‌كند و در نهایت از ساخت واقعی دكور یا بازی واقعی شخصیتها و حتی روایت واقعی آنها به نوعی جلوگیری می‌كند. كارگردان همچنان تا پایان سعی دارد به سمت دنیای غیر واقعی و نمایشی حركت كند. تلاش می‌كند در آن فضای غیر واقعی شخصیتهایی با نقاب ارائه شوند. او از واقعی بودن واهمه دارد و می‌بینیم كه در آن هم نمی‌تواند جهت این حركت و تفكر و اندیشه خود را عوض كند و از تئاتر خارج می‌شود.

از سوی دیگر شش شخصیت غیر واقعی نمایشنامه هستند كه بارزترین آنها به پدر و نادختری و تا حدودی مادر، می‌توان اشاره كرد. تلاش آنها در طول نمایشنامه جهت‌دار و مشخص است. پدر تا آنجا كه امكان دارد در عین حال هم برای تبرئه كردن خود می‌كوشد و هم تمام سعی خود را می‌كند تا به‌نوعی ثابت كند كه آنها مثل تمام انسانهای واقعی چندوجهی و دارای خصوصیات مختلف و متفاوت انسانی‌اند. پدر می‌گوید كه همیشه در برخورد با هر شخصیتی اصولاً فقط یك وجه اخلاقی و خصوصیات ذاتی او مشخص می‌شود و برداشت انسانها از افراد مقابل خود تك‌بعدی و یك‌وجهی است. پدر در گفت‌وگوهای خود بیشتر می‌خواهد جنبه‌های انسانی شخصیتها را پ‍ُررنگ‌تر نشان دهد. اهتمام او در دادن ماهیت انسانی به خود و خانواده‌اش است. پدر از آنكه به آنها به عنوان توه‍ّم نگاه می‌كنند، نگران است. او خاطرنشان می‌كند كه هر واقعیتی در زمانی می‌تواند تبدیل به توه‍ّم شود. پس واقعیتها خودبه‌خود ارزش ندارند. آنها در شرایط مكانی و زمانی خاص دارای اهمیت می‌شوند.

شش شخصیت در هنگام روایت خود و زندگی‌شان تلاش می‌كنند تا آنچه را كه واقعیت وجودی آنهاست دقیقاً و عیناً ارائه دهند. كوچك‌ترین جزئیات از نظر آنان اهمیت ویژه‌ای دارد. می‌خواهند به هر شكل ممكن خود را برای آدمهای دنیای واقعی كه شامل كارگردان و سایر عوامل‌اند، به اثبات برسانند. آنها از اینكه زندگی و شخصیتشان در كل، قابل باور برای سایرین نیست، عذاب می‌كشند. دختر با اینكه می‌داند با تعریف و به صحنه آوردن اتفاقی كه برایش افتاده، باعث می‌شود كه مورد نفرت حاضران قرار بگیرد، ولی در اجرای این قسمت بسیار دقت دارد كه هیچ چیزی كم نباشد. پدر هم هر چند در این صحنه اشتباه خود را پذیرفته است ولی نمی‌خواهد كه این بخش از زندگی‌اش، سرسری بررسی شود. او می‌پذیرد كه واقعیت خود و خانواده راـ هرچند در نزد عموم زشت و كریه باشد، اما چون قسمتی از زندگی اوست كه ماهیت واقعی را پدیدار می‌كندـ بدون كوچك‌ترین دستكاری و یا تغییر و تعبیر بازی شود. فقط مادر نمی‌خواهد چنین اتفاقی روی صحنه بیفتد. وقتی بیشتر به شخصیت مادر دقت می‌كنیم، می‌بینیم او در تمام زندگی‌اش، برای مطیع بودن، كم‌سوادی و فقر اندیشه و تفكر، نتوانسته به نحو شایسته مسیر زندگی خود را تعیین كند.

در تقابل این دو گروه، یعنی كارگردان و عوامل از یك طرف و شش شخصیت از طرف دیگر به آنجا می‌رسیم كه شخصیتهای واقعی نمایشنامه بیشتر به دنبال ایجاد فضاهای مجازی و غیر واقعی‌اند و در این جهت تمام تلاش خود را معطوف غیر واقعی بودن می‌كنند. زیرا تكامل و حقیقت را در این قسمت می‌جویند. آنها برای دست‌یابی به حقیقت سعی در دستكاری و آفرینش فضاهایی دیگر دارند. كارگردان حقیقت را در بازی و نقش‌آفرینی می‌بیند. از طرف دیگر شش شخصیت كه در دنیای غیر واقعی خلق شده‌اند فقط به ارائه واقعیت می‌اندیشند، تلاش می‌كنند تا حقیقت را توسط خود تعریف كنند و واقعی جلوه دهند. می‌خواهند وجوه حقیقی مختلف یك شخصیت را نشان بدهند. اصرار آنها در واقعی بودن اتفاقات و روایت نمایشنامه قابل توجه است، چرا كه خود، شخصیتهای غیر واقعی‌اند و سعی آنها در این راه، تعجب‌برانگیز و اصرار كارگردان در غیر واقعی نشان دادن و تلاش برای تحریف واقعیت، دقیقاً تقابل بین این گروه را برای ما مشخص می‌كند.

h4min...

پنجشنبه 29 دی 1390موضوع مطلب : نمایشنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:42 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic