تبلیغات
...hamin
...hamin

من،برتولت برشت،از جنگل‌های سیاه می‌آیم
مادرم
هنگامی‌كه در تنش خانه داشتم
به شهرهایم آورد.و سرمای جنگل‌ها
تا روز مرگ در من خواهد ماند

در شهر آسفالت ساكنم، و از روز ازل
در بند آیین مرگ
با روزنامه و توتون و عرق
بدبین و تنبل و سرانجام،راضی

با مردم، مهربانم
به سنت ایشان، كلاهی اطو شده بر سر می‌گذارم
می‌گویم:آنها جانوران بسیار گندی هستند
و می‌گویم:مهم نیست. من خود نیز چنینم


روی صندلی‌های راحتی،پیش از نیمروزها
چند زن را كنار خویش می‌نشانم
و خاطر آسوده نگاهشان می‌كنم و می‌گویم
درمن كسی هست كه بر او امیدی نمی‌توان بست

تنگ غروب،مردان را گرد خود می‌آورم
ما یكدیگر را "نجیب‌زاده" می‌نامیم
آنها پاهایشان را روی میز من دراز می‌كنند
و می‌گویند:"وضع ما بهتر خواهد شد."و من
نمی‌پرسم:كی؟

h4min...

یکشنبه 2 بهمن 1390موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:03 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]