...hamin

جلسه خصوصی

بعد از بالا امدن از پله های انبوه اداره ، به جلوی نگهبانی رسید . کارتش را که در دستش عرق کرده بود روی دستگاه کشید و به سمت درب خروجی حرکت کرد . باران چند دقیقه ای بود که شروع شده بود و هر لحظه بیشتر می شد .

کیف قهوه ای رنگش را روی سر گرفت و از پله های ورودی پایین آمد . به سرعت حرکت می کرد و برایش مهم نبود که با کفش به درون چاله های پر آب قدم بگذارد . سریع از خیابان عبور کرد .

جلوی در قهوه ای رنگ خانه ، کلید را از جیب چپ مانتوی توسی رنگش بیرون آورد و در را باز کرد . حیاط خیس خیس شده بود و انگار سطل آب بزرگی بر روی درختان ریخته بودند . از میان انبوه شاخه ها گذشت و به پله ها رسید . لبخندی بر لبانش نشست . دستانش دیگر تحمل سنگینی کیف را نداشتند . ...

در ساختمان باز شد . او بالاخره رسید . درون خانه سرد بود . اما برایش مهم نبود .

با عجله به سمت ساعت کوکی روی میز ، کنار پنجره رفت و آن را روی دو ساعت بعد کوک کرد . مانتواش را به یک طرف انداخت و مقنعه اش را به طرف دیگر . جوراب های خیسش را هم بر روی میز رها کرد .

در کیف قهوه ای رنگ را باز کرد و نوار کاست قدیمی را بیرون آورد . یک نگاهی به آن کرد و از جیب کوچک جلوی کیفش ، خودکار آبی رنگی را بیرون آورد و مشغول برگرداندن نوار شد . نوار را بر سر خودکار گیر داد و آن دو را با هم در هوا چرخاند .

نوار را درون ضبط قدیمی گذاشت و دکمه سبز را فشار داد . ...آغاز شد ..

شروع به رقصیدن کرد . از این گوشه اتاق به آن گوشه اتاق . دستانش را در هوا می چرخاند و فریاد می کشید . موهایش را به هوا پرتاب می کرد و می چرخید . قدم های بلند برمی داشت و سعی می کرد با موسیقی هماهنگ باشد .

به طرف یخچال سفید رنگ و رو رفته ،  رفت . کمی میوه و نوشیدنی بیرون  آورد و هم چنان که می رقصید سیب گاز میزد و آب میوه را سر می کشید . نوشابه ها را بر سرش خالی کرد و میوه ها را نیم خورده به اطراف پرتاب می کرد . روبروی آینه ایستاد و خود را آرایش کرد . اول سفید کننده و رژ لب و بعد هم خط دور چشم و .... . آنقدر زیبا شده بود که شیفته خودش شده بود . آینه را بوسید و جای لب سرخش بر سطح آن باقی ماند .

لباس های زیبایش را از درون کمد درآورد یکی یکی آن ها را پوشید . با هر کدام رقصی می کرد و بعدی را به تن می کرد . نوار به انتها رسیده بود  می خواست نوار را برگرداند که سات ه صدا درآمد ، ساعت کوکی روی میز ...زمانش به سر رسیده بود .

وقتی رژ لبهایش را پاک می کرد ، به فکر فردا بود که چترش را هم باخود بیاورد...

...h4min

پنجشنبه 27 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 22:08 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic