تبلیغات
...hamin
...hamin

یك روز صبح

قرار بود اون روز صبح زود برم كافی نت ، به جای یكی از همكارا كه مشكلی واسش پیش اومده بود و طبق معمول دیواری كوتاه تر و نزدیك تر از من پیدا نشد . ولی یه لذت بالا كشیدن كركره می ارزید . در كنار بقیه كسبه و مغازه دار ها یه حس خوبی داشت . مثل مردایی كه اومدن سر كار واسه یه لقمه نون حلال...البته من شب ها پایین كشیدن كركره ها رو انجام می دم اما اون موقع تقریبا هیچ كسی توی خیابون پیدا نمی شه .

فكر نمی كردم كه صبح ها از شب ها هم شلوغ تر باشه  به محض باز كردن در كافی نت ، مشتری بود كه كرور كرور وارد شدند . همه هم عجله داشتند و انتظار بیش از حد از من تك و تنها افتاده .توی این وضعیت واسه من مشكلی پیش اومد كه شرایط رو واسم چندین برابر سخت تر كرد .

كسایی كه مرتب توال می رن ، می فهمن من چی می گم . منی لیوان آب رو باید توی راه دستشویی بخورم . واسه همین پیشنهاد سفرهای طولانی و پیاده روی های دراز مدت رو با بهانه های مختلف رد می كنم .

ولی توی كافی نت ، وقتی دورتادورت رو حصار مشكی زن ها و دختر ها گرقته باشند و همه از تو كار بخوان، زمان مناسبی برای ترك صندلی و رفتن به توالت نیست . هرچند از فشار بیش از حد رو به موت هم باشی .

چشم هام داشت از حدقه می زد بیرون ، هوا گرم شده بود. با یك دست موس رو تكون می دادم و با دست دیگه دنبال كنترل كولر می گشتم . پاهام رو نمی تونستم ثابت نگه دارم . هر لحظه تغییر حالت می دادم تا شاید تسكینی بر دردم باشه . ولی نه ...

دیگه چشم هام مانیتور رو نمی دید ؛ دیگه دستام قدرت كلیك كردن رو نداشت . دیگه نمی دونستم كی رو ثبت نام كردم ، عكس كی رو اسك كردم ، كی سوابق می خواست ، كی ثبت نام حج دانشجویی می خواست ، متاهل بود یا مجرد ، دختر بود یا پسر كه اگه دختر بود نمی تونست عمره ثبت نام كنه ....

تصمیم خودم رو گرفتم . در كشو رو باز كردم و تك كلید تنها كه در انتهای كشو داشت به من چشمك می زد رو قاپیدم و دیوار سیاه رو كنار زدم و با سرعت هر چه بیشتر به سمت توالت دویدم ...

همون كسایی كه این مشكل رو دارند میدونن توی این لحظه چه احساس دل انگیزی به آدم دست می ده . من بارها این حس رو تجربه كرده ام . بعد از سفر با اتوبوس ، بعد از كلاس های طولانی ، بعد از بیرون اومدن از سینما و...

در كافی نت رو كه باز كردم ، خنده ها زیر چادر ها پنهان بود و چشم ها همه چیز رو لو می داد .

ایمیلی كه هیچ وقت فرستاده نشد

توی اون شلوغی با سومی بود كه از پشت سیستمش می اومد و می گفت : می شه یه لحظه بیان ؟

منم طبق معمول می گفتم الآن می آم . دختر جوونی بود . حدود 16 سال داشت . از نیومدن من هم اصلا ناراحت نبود . ولی خیلی بی قرار بود .

بالاخره رفتم ببینم مشكلش چیه .

-         می خوام این فایل word  رو واسم ایمیل كنین.

-         حجمش چقدره ؟

-         نمی دونم ...دو سه خط بیشتر نیست

-         باشه

ناخواسته فایل رو باز كدم و اولین چیزی كه به چشمم خورد اسم یكی از مجری های معروف تو نامه بود . سریع فایل رو بستم . بهم نگاه كرد و گفت : خوندی ؟

دیدم كه خیلی بی قرار شده ، گفتم : چی رو ؟

-         هیچی ...

بهش قول دادم كه واسش ایمیل می كنم . آدرس ایمیل رو هم به من داد . درست دیده بودم . آدرس به نام همون مجری بود . اما توی اون شلوغی آدرس گم شد و من هم همه چیز رو فراموش كردم . بعد ها كه اومد دنبال جواب ایمیلش ، نمی دونستم چی بگم . مجبور شدم :

-         هنوز كه جواب نداده ....

...h4min

شنبه 20 اسفند 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 09:10 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]