تبلیغات
...hamin
...hamin

دودکش و موهای سیخ شده

در سیاهی شب صدای کشیده شدن دمپایی بر روی آسفالت یخ زده ، او را از خواب بیدار می کند . خوابی در میان آجر ها و گونی های سیمان . بوی نم گچ تازه کار شده ، امان از او بریده است و دوستش را می نگرد که انگار نه انگار که در خرابه ای دراز به دراز افتاده ، آن را مانند اتاق کودکی اش در آغوش می گیرد...

ناگهان بلند می شود و فریاد می زند که " ای وای ! ما دودکش را فراموشمان شد" .دوستش وحشت زده به هوا پرتاب می شود . آن ها نگران بودند اگر دودکش نباشد ، پس ارواح سرگردان از کجا به خواب های وحشتناک ساکنین آینده بیایند و بروند و آن وقت ، نان شب رمالان را که بدهد ؟ آن هایی که زندگی شان به خواب های دیگران بسته است و صبح تا شب به دنبال وسایل می گردند تا ربطی میان قاشق مسی زنگ زده با پشتی قرمز عهد قاجار پیداکنند و آن را به باران شب عید وصل کنند .

....

پدرش می دانست که تولد او بر اثر تصادف بود و مادرش او را زاییده دعاها و وردهای رمال می دانست . فرزندی ناخواسته که بدشگون خوانده می شد . این را رمال می گفت .

رمال در ته فنجان قهوه مادر موهایی دیده بود سیخ شده به رنگ قرمز و مادر نمی دانست که موها برای کیست و رمال هم . چرا که او فقط اعلام می کند .

آن شب نه باران می آمد و نه ابری در آسمان بود . فقط نسیمی ملایم می توانست برگ های بالایی درخت سرو بلند قامت را تکان بدهد . وقتی برگ های زرد بر روی چمن های سبز ، سفره خود را پهن کرده بودند ، پدر از کنارشان ، با پوتین آهنین ، بر روی سنگ فرش های یخ زده به طرف در ، سنگین حرکت می کرد . از گوشه پنجره آشزخانه ، درون را نگاهی کرد ، از توی شیشه موهایش را صاف کرد و کمی هم دست خیس شده بذاقی اش را به کناره های سرش کشید تا شاید موهای سیخ شده اش آرام گیرند . دستگیره در را چرخاند ، در باز شده بود .دستش به دستگیره چسبیده بود . درونش غوغایی تیره رنگ بود و برونش آشوبی سرخ رنگ . لبخندی که بر لبش بود در چند ثانیه محو شد .

پسرش را با موهای سیاه کوتاه و چشمان آرام در مقابلش ایستاده بود .

وقتی که بر روی دریاچه خونش افتاد ، موهای کناره های سرش سیخ شده بودند .

...h4min

پنجشنبه 25 اسفند 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:26 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]