تبلیغات
...hamin
...hamin

بوسه

زنم در کنار تخت نشسته بود . با لبخندی تلخ بر لبانش . مرا که بیدار دید برخواست و به طرف آینه حرکت کرد . آماده رفتن بود . خود را در آینه ورانداز کرد و از درون آن به من دست تکان داد. من مات و مبهوت چهره اش  بودم و قدرت حرکت نداشتم .

با قدم های آرام به سمت من آمد و دستش را روی سینه ام گذاشت و لبهایش را روی پیشانی ام . چشمانم را بستم و تا هنگامی که صدای قدم هایش با بستن در تمام شد ، باز نکردم . همه جا ساکت شد . از خواب می ترسیدم . ترس از ناشناخته های مهاجمی که منتظر ورود من به عالم رویا بودند . مجبور بودم چشمانم را باز کنم .

تنها بودم . خودم را از تخت پایین کشیدم و ملافه سفید را دور خود پیچیدم . به طرف در رفتم . از پشت شیشه ، زنی را دیدم که با درختان صحبت می کرد . دست در کمر درخت بید انداخته بود و با او می رقصید .

سرم درد گرفت . انگار کسی از درون به پیشانی ام با پتک سنگین ضربه می زد .از کنار تخت عبور کردم و از اتاق خارج شدم . راهرو غرق در نور بود . انتهایش به آشپزخانه می رسید . به سمت آن رفتم . از داخل کابینت های فلزی سروصدایی می آمد . باز دعوای بین ظرف های ملامینی قدیمی و چینی های جدید . در فک بودم که جای آن ها را عوض کنم که کسی مرا صدا زد . همان زن بود ، معشوقه درخت بید . هنوز می خندید . مرا که دید اخم کرد و دستم را گرفت و رفت . با هم رفتیم . آنقدر سریع حرکت می کرد که نفهمیدم چگونه به حیاط خلوت رسیدیم . .. مرا کشاند کنار خرت و پرت های دور ریختنی . با دستانش چشمانم را بست و ملافه را از دورم بیرون کشید . صدای دور شدن قدم هایش را فقط شنیدم ...

بعد از سال ها توانستم با دوچرخه زنگ زده بدون چرخ و پنجره های بدن شیشه و صندلی چوبی بدون پشتی و کفش های آبکش شده و آبگرمکن بدون آب ، کنار بیایم ...

...h4min

پنجشنبه 10 فروردین 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 21:18 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]