تبلیغات
...hamin
...hamin

سکو

با صدای طبل ، وارد شدند . روی اسب دور سکو می تاختند ؛ یکدفعه هجوم آوردند روی سکو ...

یک سرپوشیده را روی نیزه با خود آوردند . یکی از آن ها کلاهش را انداخت و زره اش را هم درآورد . از اسب پیاده شد و خودش را روی سکو انداخت . باقی مانده لباس سبز رنگ را برداشت و به صورتش گرفت . زار زار گریه می کرد...

دوشنبه 14 فروردین 1391موضوع مطلب : داستانک,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 12:41 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]