تبلیغات
...hamin
...hamin

زیر درخت بید

چهره سوخته اش در میان برگ های سیاه بید مجنون سرش ، پنهان شده بود . از پشت ستون های گوشتی گذشت و به من نگاه کرد و من هم . نمی توانستم او را بیابم ؛ اویی که خود مرا یافته بود . در نزدیکی من نشست . ولی دور بود . به اندازه یک عمر از من دور بود . چشمانش ریزتر شده بود و انگشتانش زمخت تر . به او نگاه کردم . دستم در دست دیگری بود و تکان می داد دستانمان را باد مزاحم . عرق ریزانی بر صحرای صورتم راه افتاده بود  . هوا گرم بود و کولری که سرد کند ، به وجود نیامده بود . موسیقی بار دیگر تکرار شد . از روی صندلی بلند شد و از همان راه قبلی گذشت و به درختان پیوست .

من ماندم در میان ستون های بلند گوشتی که عرق ریزانی بر صحرای صورتم راه انداخته بودند ....

...h4min

پنجشنبه 17 فروردین 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:37 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]